مرا هر کس که بیرون میکشد از گوشهی خلوت
ستمکاریست که ز آغوشِ یارم میکِشد بیرون
- صائب تبریزی
بالاخره بعد دو سال دیدمش
بعد کلی حرف، چشاشو تنگ کرد و زیر لبش گفت: دو سال نبودم اندازه دویست سال خانوم شدیا
نگاهمو دزدیدم و لبخند زدم ولی خیلی دلم میخواست بگم: کسی نبود واسش بچگی کنم دیگه...
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم