کاش بدونی این بیتوجهیات، وقت نذاشتنات، زنگ نزدنات، تا چه حد میتونه روحِ منی که تا مغزِ استخون مبتلات شدمو آزرده کنه :)
وفاداری فقط اونجا که شادمهر میگه:
هر چی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نذاشت، بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت :)
«ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪاﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ
ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪاﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪاﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ»
#ناظم_حکمت
غمگین ترین جمله ای که خوندم این بود:
تو ابرِ ما بودی ولی جای دیگری باریدی. ما شانس نداشتیم! :)
یه حرفهایی تو زندگی هست که بعد از به زبان آوردنش این جمله رو میگی : اصلاً نمیدونم چرا اینا رو دارم به تو میگم!
چون تنهایی، خیلی هم تنهایی...
خستم!
خیلی خسته...
خسته از جنگیدن، از خندیدن، از صبر کردن...
خیلی روزا کم میارم و تنها امیدم روی خوش از سمت توعه!
ازم دریغش نکن!
وقتی خستم، وقتی نگرانم، وقتی بغض دارم...
لطفا بغلم کن!
خیلی سخته؟!
من میدونم دیگه باید رهاش کنم...!
اما یه روزایی،
میون یه آهنگایی،
حتی با دیدن یه عکسایی،
واقعاً نمیشه...!
نمیشه بیخیالش بود...!
نمیشه رهاش کرد...!
میفهمی چی میگم؟!
نوشته بود:
کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟
نوشتم:
از جنگ ها برگشته ام، با زخم ها و موی سپید؛
و یاد گرفته ام صبور باشم و به تماشا قانع!