غمگین ترین جمله ای که خوندم این بود:
تو ابرِ ما بودی ولی جای دیگری باریدی. ما شانس نداشتیم! :)
یه حرفهایی تو زندگی هست که بعد از به زبان آوردنش این جمله رو میگی : اصلاً نمیدونم چرا اینا رو دارم به تو میگم!
چون تنهایی، خیلی هم تنهایی...
خستم!
خیلی خسته...
خسته از جنگیدن، از خندیدن، از صبر کردن...
خیلی روزا کم میارم و تنها امیدم روی خوش از سمت توعه!
ازم دریغش نکن!
وقتی خستم، وقتی نگرانم، وقتی بغض دارم...
لطفا بغلم کن!
خیلی سخته؟!
من میدونم دیگه باید رهاش کنم...!
اما یه روزایی،
میون یه آهنگایی،
حتی با دیدن یه عکسایی،
واقعاً نمیشه...!
نمیشه بیخیالش بود...!
نمیشه رهاش کرد...!
میفهمی چی میگم؟!
نوشته بود:
کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟
نوشتم:
از جنگ ها برگشته ام، با زخم ها و موی سپید؛
و یاد گرفته ام صبور باشم و به تماشا قانع!
روزگاری من اگر دیوانهات بودم گذشت
شمع من بودی و من پروانهات بودم گذشت
روزگاری زلف تو دام و خالت دانه بود
من اسیر دام بهر دانهات بودم گذشت
من دگر نیستم از بادهات سر مست و خوش
گر زمانی سر خوش از پیمانهات بودم گذشت
#طاهر_فراهانی🌱
خون به دل
خاک به سر
آه به لب
اشک به چشم
بیجمال تو چهها بر من مسکین آمد...!
#بیدل_دهلوی🌱