من میدونم دیگه باید رهاش کنم...!
اما یه روزایی،
میون یه آهنگایی،
حتی با دیدن یه عکسایی،
واقعاً نمیشه...!
نمیشه بیخیالش بود...!
نمیشه رهاش کرد...!
میفهمی چی میگم؟!
نوشته بود:
کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟
نوشتم:
از جنگ ها برگشته ام، با زخم ها و موی سپید؛
و یاد گرفته ام صبور باشم و به تماشا قانع!
روزگاری من اگر دیوانهات بودم گذشت
شمع من بودی و من پروانهات بودم گذشت
روزگاری زلف تو دام و خالت دانه بود
من اسیر دام بهر دانهات بودم گذشت
من دگر نیستم از بادهات سر مست و خوش
گر زمانی سر خوش از پیمانهات بودم گذشت
#طاهر_فراهانی🌱
خون به دل
خاک به سر
آه به لب
اشک به چشم
بیجمال تو چهها بر من مسکین آمد...!
#بیدل_دهلوی🌱
جناب شاملو خیلی قشنگ میگه:
وقتی میمانی و میبخشی فکر میکنند رفتن را بلد نیستی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد.
آدم ها همیشه نمی مانند، یک جا در را باز میکنند و برای همیشه می روند.