نهنگی ديد مرگش را ولی دل را به ساحل زد
من از پايان خود آگاهم اما دوستت دارم.
#حسین_عالمی
تو مرا آزردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی!
و به خود میگویی: باز میآید و میسوزد از این عشق ولی...
برنمیگردم، نه!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد...
#سهراب_سپهری🌱
اونجا که هوشنگ ابتهاج میگه:
خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت.
تمام شد. چطور بیرون رفتن از زندگی یک آدم این قدر آسان بود؟ شاید به همان آسانی که وارد زندگی اش شدی. یک دیدار اتفاقی، رد و بدل کردن چند کلمه و آغاز یک رابطه. یک اختلافِ اتفاقی، رد و بدل کردن چند کلمه و پایان همان رابطه.
"دفترچه یادداشت قرمز – آنتوان لورن"
امروز یه ست دستبند قشنگ دیدم و برای هزارمین بار تو دفتر خاطراتم نوشتم :
کاش بودی که الان یکی از اینا ماله ما بود!
من دیگه بعد تو کافه نرفتم
میدونی نمیتونم پا بزارم جایی که دوتایی میرفتیم
نمیتونم تحمل کنم همه با دلبرشون میان کافه
کلی میگنُ میخندن
سرشونو میزارن روشونه همُ بلند بلند شاملو میخونن
ما تو همه ی کافه های شهر دوتایی خاطره ساختیم
واسه من تنهایی کافه رفتن درد داره
نفسمو بند میاره
#ناگفته_ها
#برای_تو
لوریا: من خیلی از رنگ بنفش خوشم میاد.
جان: چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم،
بنفشو یه کم کمرنگ کنی میرسی به آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا
لوریا: آره، رنگ های نزدیکی هستن.
جان: البته نیازی به اینهمه فلسفه بافی نیست،
دوسِت دارم...!
حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد،
من از مشکی...
#دیالوگ 🗒