هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد
آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد
ماهرویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد، زیره به کرمان ببرد
دودلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد
مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد
ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد
شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را آه به پایان ببرد
شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!
#حامد_عسکری🌱
باید بروم
دلتنگ که شدی
گلدان کوچک پشت پنجره را ببوس
من یک روز
که خیلی دلتنگت بودم
دلم را همانجا خاک کردم
#معصومه_صابر
در دل من چیزیست،
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم،
كه دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت،
بروم تا سر كوه.
دورها آواییست،
كه مرا میخواند
#سهراب_سپهری
پولدارا واسه تنوع گوشیشونو عوض میکنن ، بی پولا قاب گوشیشونو منم تم گوشیمو😂
#حق_به_توان_بینهایت
آدمایی ک وقتی کنارشون نیستی ازت دفاع میکنن ، وفادارترین دوستائین ک میتونی داشته باشی .
میدانی با تو هم اکنون چه خواهم کرد؟ بغلت میکنم، مانند بستهای میبندمت، میگذارمت زیر بغلم و میبرم خانه و در را به رویت قفل میکنم.
"جنایت و مکافات – فئودور داستایفسکی"
چای گیجی وسط کافه ی دنیا بودم
قند لبخند تو پیش همه محبوبم کرد
دور کردند تو را تا که مرا سرد کنند
تلخی بی کسی ام قهوه ی مرغوبم کرد
#علیرضا_آذر