"میخواهم بدانی که تمام نشده ای!"
از ذهنم نرفتهای و هنوز در قلبم
ادامه داری تو حتی همین حالا
که نیستی هم از صبح تا شب در
کارهای روزمرهیِ من
خلاصه شده ای و رویایِ
"اینجا بودنت" به خوابِ همیشگیِ
بیداری هایم تبدیل شده است.
میخواهم بدانی که همهیِ این ها
به زبانِ ساده یعنی: "دوستت دارم ".
و گمان میکنم این ساده ترین
تعبیرِ دوست داشتن است...
#زیور_شیبانی
هدایت شده از 𝖈𝖗𝖆𝖟𝖎𝖊𝖘 𝖍𝖔𝖘𝖕𝖎𝖙𝖆𝖑
قلبی تشنه ی یار
یار نه!یار!
کسیکه در نبودش خاطراتش را در دل جا کنی و به ذوق خویش دیوانه باشی
نه اینکه با دود سیگار جور خاطرات نچشیده یا تلخ چشیده را بسوزانی و دودش کنی...
از 𝖈𝖗𝖆𝖟𝖎𝖊𝖘 𝖍𝖔𝖘𝖕𝖎𝖙𝖆𝖑
به ࡅ߳ܩߊܩܢ ܩܔ ܢ̣ܝߊܨ ࡅ߳و
بعد چند ماه امشب بالاخره پیام دادی ولی من ذوق نکردم مثل قبلاً،
دست و دلم نلرزید که تندی پیامتو بازکنم،
گوشه لبمو از شدت هیجان به دندون نگرفتم وقتی داشتم پیامتو میخوندم،
از ادما فاصله نگرفتم که مبادا خنده های کجمُ کنج لبم ببینن و بگن دیوونه شده داره به گوشی میخنده،
جوابتو انقدر تند تایپ نکردم که از ده تا کلمه نه تاش اشتباه بشه و تو تا خود صبح بهشون بخندی،
میدونی شاید اگه چند شب پیش پیام داده بودی از خوشحالی تا مرز سکته کردن رفته بودم!
ولی امشب از اون شباست که حتی حوصله خودمم ندارم ،
میدونی از دیشب دیگه خوابتو ندیدم ،
دیگه وقتی داشتم غذا میخوردم یاد مسخره بازیات نیوفتادم که بغض گلمو بگیره،
دیگه وقتی رفتم بیرون دستام یخ نکرد چون تو دستای تونبود ،
من دیروز قبل از طلوع آفتاب همهی خاطره هاتو ریختم تو چمدون و دادم دست ادمی قبلیُ فرستادمش یه جای دور،
یه جایی که دیگه دست هیچ کس بهش نرسه.
از صبحم دارم سعی میکنم با این ادم جدید کنار بیام،
این ادم جدیدُ دیگه هیچی خوشحال نمی کنه،
حتی دیدن دوباره تو!
#ناگفته_ها
#برای_تو