هدایت شده از •·کالیگو·•
بعضی چیزها را
آدم ناگهان از دست نمیدهد
کمکم از دست میدهد؛
اما یک لحظه هست که
میفهمد دیگر نداردشان..
"چراغها را من خاموش میکنم - زویا پیرزاد"
چند وقت پیش بود که با هم صحبت کردیم.نمی دیدمت؛ کمرنگ شده بودیی، خط لبخندت خشک شده بود، حتی اون لبخندهایی که برای دلخوشی هم می زدی دیگه رفته بودن تلاش کردم بفهمم چرا؟!بیشتر نگاه کردم حاله ی دور و برت داشت کدر می شد، شوق داخل چشمات داشت سوسو می زد، ستاره های روی گونت دیگه پر نور نبودن فقط آروم آروم چشمک می زدن انگار داشتن علامت می دادن یا حتی کمک می خواستن...!
دستام رو دراز کردم که بغلت کنم اما تو خیلی دور بودی، دست هامو دراز کردم می خواستم آروم روی موهاتو نوازش کنم و برات "پریا"ی احمد شاملو رو بخونم اما تو خیلی دور بودی، دستامو دراز کردم تا گونه هاتو نوازش کنم و بهت بگم که خیلی خیلی زیبایی اما تو خیلی دور بودی.... اومدم زیر پنجره اتاقت؛ هرچی دستامو دراز کردم به پنجره اتاقت نرسید که تق و تق صدا بده و تو رو هیجان زده کنه که با خودت بگی"این چی بود دیگه!"
بیای دم پنجره و منو ببینی و از همون دور دستاتو برای در آغوش گرفتنم باز کنی...!
شاید من باید زودتر میومدم, شاید باید همون موقع ها بیشتر بغلت می کردم یا اینکه بهت می گفتم که چقدر با ارزشی..
من خیلی حسودم اینو بهت گفته بودم؟!
از همون اولاش وقتی می دیدم یه نفر رو خیلی دوست داری با خودم می گفتم چرا من نه؟! آروم آروم با هم جلو رفتیم از خیلی چیزا گذشتیم،غمگین شدیم، هیجان زده شدیم، خوشحال شدیم...،بزرگ شدیم..!
روزای من مثل همیشه بود اما تو تجربه کردی روزاتو، نوجوونیتو همراه آدمای مختلف؛چه خوب چه بد ازشون یاد گرفتی و من با لبخند نگات کردم و با خودم گفتم چقدر خندیدن برازنده ترت می کنه...!
با تو از دردایی گفتم که شبا به خاطرش کل بالشتم پر از اشک می شد.
من اینجام!!
تو دوری اما من اینجام..
هر چی که بشه تا وقتی که نفهمم بودنم برامون آسیب زاست از جام تکون نمی خورم.
قراره تاریک باشی، قراره غمگین باشی، قراره عصبانی باشی و.. مهم نیست می مونم حتی اگه بازم تو دور باشی...!
برای تو.
چند وقت پیش بود که با هم صحبت کردیم.نمی دیدمت؛ کمرنگ شده بودیی، خط لبخندت خشک شده بود، حتی اون لبخندهایی که برای دلخوشی هم می زدی دیگه رفته بودن تلاش کردم بفهمم چرا؟!بیشتر نگاه کردم حاله ی دور و برت داشت کدر می شد، شوق داخل چشمات داشت سوسو می زد، ستاره های روی گونت دیگه پر نور نبودن فقط آروم آروم چشمک می زدن انگار داشتن علامت می دادن یا حتی کمک می خواستن...!
دستام رو دراز کردم که بغلت کنم اما تو خیلی دور بودی، دست هامو دراز کردم می خواستم آروم روی موهاتو نوازش کنم و برات "پریا"ی احمد شاملو رو بخونم اما تو خیلی دور بودی، دستامو دراز کردم تا گونه هاتو نوازش کنم و بهت بگم که خیلی خیلی زیبایی اما تو خیلی دور بودی.... اومدم زیر پنجره اتاقت؛ هرچی دستامو دراز کردم به پنجره اتاقت نرسید که تق و تق صدا بده و تو رو هیجان زده کنه که با خودت بگی"این چی بود دیگه!"
بیای دم پنجره و منو ببینی و از همون دور دستاتو برای در آغوش گرفتنم باز کنی...!
شاید من باید زودتر میومدم, شاید باید همون موقع ها بیشتر بغلت می کردم یا اینکه بهت می گفتم که چقدر با ارزشی..
من خیلی حسودم اینو بهت گفته بودم؟!
از همون اولاش وقتی می دیدم یه نفر رو خیلی دوست داری با خودم می گفتم چرا من نه؟! آروم آروم با هم جلو رفتیم از خیلی چیزا گذشتیم،غمگین شدیم، هیجان زده شدیم، خوشحال شدیم...،بزرگ شدیم..!
روزای من مثل همیشه بود اما تو تجربه کردی روزاتو، نوجوونیتو همراه آدمای مختلف؛چه خوب چه بد ازشون یاد گرفتی و من با لبخند نگات کردم و با خودم گفتم چقدر خندیدن برازنده ترت می کنه...!
با تو از دردایی گفتم که شبا به خاطرش کل بالشتم پر از اشک می شد.
من اینجام!!
تو دوری اما من اینجام..
هر چی که بشه تا وقتی که نفهمم بودنم برامون آسیب زاست از جام تکون نمی خورم.
قراره تاریک باشی، قراره غمگین باشی، قراره عصبانی باشی و.. مهم نیست می مونم حتی اگه بازم تو دور باشی...!
برای تو.
هدایت شده از •·کالیگو·•
خبخبببب از اولین اخرهفتۀ تحصیلی چخبر؟ چطور گذشت؟
خیلی کوتاه صحبت کنیم دلمون برای همدیگه تنگ شده🤍
- کالیگو -