#داستان_ابر
نویسنده: زهرا ملکثابت
ابر تقدیر بودم. از قضا پنجره باز بود. آمدم تا ببینمت. نبودی. ذره ذره باران شدم.
☁️☁️☁️☁️
@herfeyedastan
#داستان_ابر
نویسنده: تلما میرزائی
ابرکوچک و بازیگوشی در میان آسمان دور بر مادرش می چرخید و به زمین نگاه می کرد. ابر کوچولو گفت: آرزو دارم یک دوست زمینی داشته باشم.
مادرش مخالفت کرد و گفت: دوست زمینی مناسب ما نیست، انسانها طرز زندگیکردنشان با ما فرق می کند. ما ابریم و با یکی شدن باران می شویم. قطرات بارانی که از ما بر روی زمین می ریزد باعث شادی نشاط و رویش می شود.
ولی ابر کوچولو می چرخید به زمین نگاه می کرد. او دوست داشت دوستی با یک نفر را تجربه کند.
پیرزنی را دید در راه خانه اش از باغچه ی پنهانی گل سرخی چید، به راهش ادامه داد چنان غرق بوئیدن گل بود.که متوجه دخترک پیراهن آبی که لی لی کنان پیش می آمد نشد، ناگهان پیرزن و دخترک باهم برخورد کردند. ابرک خودش را به پایین سر داد تابیشتر ببیند.
پیرزن دستی به سر دخترک کشید و گل را به سمت او گرفت. دخترک خندان گل را در دست گرفت، و از کنار باغچه پیر مردی گذشت که گلهای سرخی بیشماری، مثل گل سرخش داشت.
به سمت گلها قدم زنان پیش رفت،و با لبخند گلش را به سمت گلهای سرخ گرفت و گفت: من هم یک گل شبیه شما دارم، ناگهان پیرمرد عصبانی از پشت بوته ی گل فریاد کشید و مشتش را به او نشان داد. دخترک از ترس فرار کرد ولی پایش به سنگی گیر کرد افتاد و گل از دستش پرت شد و اشکهایش پهنای صورتش را پر کرد.
ابر به پایین آمد تا نزدیک دخترک دور او چرخید،و گفت بر پشت من سوار شو، من تورا تا منزلتان می برم. دخترک خود را در آغوش ابر انداخت و بالا رفت .
ابر کوچولو به دخترک گفت: کدام خانه شماست؟
دخترک به اتاقکی که پنجره اش باز بود از دوراشاره کرد، ابر دخترک را برد و از پنجره گذشت. او را درخانه میان رخت خوابش گذاشت رو به اوگفت :من دیگر با تو دوستم هر وقت بامن کار داشتی مرا صدا بزن. ابر کوچولو با دخترک در اتاقش مشغول بازی کردن شد، اما از گرمای شوفاژ دید داره بخار می شود و کوچکتر شده، به ناچار از دخترک خداحافظی کرد و گفت: مادرم گفته دوستی ما با انسانها غیر ممکن است ما باید باران بشویم، روی زمین درختها خانه بباریم.
دخترک ابر رو در آغوش گرفت و غمگین به رفتن ابر نگاه کرد، ابر کوچولو از پنجره بیرون آمد، و به سمت مادرش حرکت کرد،او یک تجربه خوب کسب کرده بود.
☁️☁️☁️
گروه ادبی حرفهیداستان
@herfeyedastan
☁️☁️☁️
#داستان_کودک
🪧آیا فواید داستان معاصر را میدانید؟
۱. روش و مدیوم موردپسند برای نسل جدید
۲. انتقال ادبی و هنری مفاهیم
۳. تاثیرگذاری زیاد
۴. دارای قابلیت سرگرمکنندگی
پس همچنان منتظر بازخوردهای شما در مورد آثار نویسندگان حرفهیداستان و سفارش نویسندگی هستیم 😊
جهت ارتباط با مدیر گروه برای اتصال با نویسنده مورد نظر به این آیدی پیام دهید:
@zisabet
🔮مادران تنها
🖋 معصومه حدادی
نمی دانست چطور سر از این جا در آورده. زن های میان سال زیادی در سالن بودند. و این نشان می داد که اکرم تنه نیست.
زنی بلند شد ایستاد و گفت :<<چهل شال تموم با بدی های پدرشان سوختم و ساختم و بچه هام در ارامش بزرگ کردم ولی حالا هیچ کدام در کنارم نیستند در لحظه ای که بهشون احتیاج دارم >> و بغض کرد و نشست.
نوبت زن بعدی شد بلند شد ایستاد و گفت :<< فکر می کردم بچه ها م من و درک می کند اما انها همیشه با بی حو صله گی می گن چی می خوای مامان >> و با ناراحتی نشست گویی انجمن بود برای مادران و باز صدای حزن الود دیگر اکرم به خودش اورد :<< من همیشه سعی کردم یک مادر فداکار باشم نمی دونم بودم یا نه؟ >>. سرپرست گروه که زنی چاق با قدی کوتاه بود با لحنی دلنشین گفت << البته که بودی همه مادران فداکارن زن با صدای لرزان گفت :<<پس چرا به من نگفتن >> نوبت اکرم شد خودش جمع و جور کرد هیچ وقت تو جمع حرف نزده بود. اصلا حرف نمیزد بیشتر کار می کرد.
سرپرست گروه گفت : می خوای عزیزم حرف بزنی؟ به جمع ما خوش اومدی >. اکرم سرش به هردو طرف تکان داد : نه >> و بعد همان زن چاق بلند شد و گفت : << مادران عزیز من به شما توصیه می کنم به فکر خودتان باشید بچه های شما دیگر بزرگ شدن >>.
یکی از زن ها دستش بالا اورد و گفت : بچه هامون بزرگ شدن نوه ها چی؟. زن با اخم جواب داد : لازم نیس نوه ها را جمع کنید دراین صورت باید بچه های نوه ها را هم مواظبت کنید البته اگر عمری داشته باشید پس برین مرخصی >>. و بعد صدای همهمه بلند شد و اکرم از خواب پرید و دید گوشی زنگ می خورد. گوشی را جواب داد دخترش بود : مادر سلام میای کنار بچه ها من استراحت کنم؟ >> اکرم به اهستگی گفت : باشه الان میام >> و بعد همان طور گوشی در دستش بود با خودش فکر کرد. 《 اگر بخواد بره مرخصی کجا داره بره》
🔮🔮🔮
گروه ادبی حرفهیداستان
@herfeyedastan
🔮🔮🔮
#مشاغل_زنان
آیا آنچه را به دیگران توصیه میکنیم، خودمان هم عمل میکنیم؟
بارها به نویسندگان، دوستان، هنرجویان و سایرین پیشنهاد کردم که خواندن گلستان سعدی باید مستدام باشد.
این کتاب گلستان را حدوداً بیست سال است که دارم 🥰
امشب یک دور دیگر باب فواید خاموشی را خواندم 🤐
یک حکایت را رونویسی میکنم.
تقدیم به شما 💐
زهرا ملکثابت
باب چهارم
در فواید خاموشی
یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمدهاست در غالبِ اوقات که در سخن، نیک و بد اتفاق افتد و دیدهی دشمنان جز بر بدی نمیآید.
گفت: دشمن آن به که نیکی نبیند.
هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است
گلست سعدی و در چشمِ دشمنان خارست
☆☆☆☆☆☆☆☆☆
نورِ گیتی فروزِ چشمه هور
زشت باشد به چشم موشکِ کور
@herfeyedastan
برای «تو» دور هم جمع شدیم!
با افتخار اعلام میکنیم که از همین امروز و از همین حالا *پنجمین دوره جشنواره عکس و گرافیک دانشآموزی مدرسه* شروع شد.🎉
قراره یکبار دیگه دور هم جمع بشیم، تلاش کنیم، یاد بگیریم و بزرگتر بشیم 🌱
برای شرکت در جشنواره فقط تا «۳۰ دیماه »فرصت دارید تا در محورهای اعلام شده آثارتون رو برای ما از طریق سایت جشنواره و یا بات جشنواره در برنامه کاربردی شاد بفرستید.
برای کسب اطلاعات بیشتر همینجا پیش ما بمونید؛ کلی اتفاق جذاب تو راهه!
📱@madresephotographicsfestival
بات جشنواره در برنامه شاد :
@madresephotographicsfestivalbot
💻 www.madresefestival.ir
دبیر استان یزد: زهرا ملکثابت
جهت ارتباط با دبیر استان یزد به این آیدی در پیامرسان ایتا و بله پیام دهید.
@zisabet
#جشنواره_عکس_و_گرافیک_مدرسه