eitaa logo
انگیزشی | حس زیبای زندگی😊
1.6هزار دنبال‌کننده
51هزار عکس
5.7هزار ویدیو
96 فایل
🥰کانــال حـس زیـبــای زنــدگی محل بارگذاری بهترین مطالب مــعنـوی؛ ارزشـــی؛ انـگیزشی... با یــک حس خـــوب و عــالی بــا مـــا هــمــراه باشید🥰 🌟درسته برای پست ها خیلی زحـمت میکشیم ولی کپی حلالتون🦋 ارتباط مستقیم با مدیر کانال @Shahd_Behesht
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸13فروردین روزطبیعت گرامی باد ببینید هر چیزی که داخل طبیعت بندازیم چقدر طول میکشه تا دوباره به طبیعت برگرده @Shamim_best_gift
🌸سیزده بدر، طبیعت میزبـان ماست 🍀از طبیعت لذت ببریـم ⛔️ طبیعت سطل زباله نیست ⛔️ @Shamim_best_gift
4_5974423513031770206.mp3
2.67M
🔸سلام صبح سیزدهمین روز نوروز "روز طبیعت" بخیر 🔺عید اومد و باز "سیزده به در" شد غم‌های گذشته در به در شد @Shamim_best_gift
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
"بسم رب المهدی" 🌻امام زمانم باز هم سه شنبه ای دیگر از راه رسید و عطر نفس های توست که در فضای شهرهایمان پیچیده و چقدر خوب و شیرین است در روزی از روزهای خدا مهمان تو باشیم و زیر سایه مهربانیت روزگار بگذرانیم.. 🌻خوبترینم تو بگو از درد نبودنت میان این همه سیلاب غم ها چه کنیم،کاش تو دعایی کنی که دیگر ابرها نبارند و کمی مهربانتر باشند،این روزها عجیب دلمان هوای تو را کرده و برای بودنت بی تاب است،آخر میدانی؟تو که بیایی دردهای ما هم تمام میشود و دیگر غصه ای نمیماند.. 🌻یوسف زهرا برای دلهای بی قرارمان امن یجیب بخوان و ما را به آرامشی ناب سوق بده،من یقین دارم که دنیای با تو شیرین ترین و بهترین لذت دنیاست که با هیچ چیز میل معاوضه اش نیست.. 🌻آقای من صبحی دیگر و عرض ارادتی خالصانه محضر شما و دستهای خالی مان که به جویبار سخاوتت چشم دوخته.. سلام امروزم را بر بال های کبوتران نامه رسان دلتنگی سنجاق میکنم و به سوی جمکران نگاهتان روانه میکنم به امید اینکه سهممان از زندگی فقط یک دل سیر تماشای چهره دلربای شما باشد ان شاءالله.. 🕊🌱🕊🌱🍁🌱🕊🌱🕊 @Shamim_best_gift
سیزده یک عدد است لیک به ماها نرسید چه کنم؟ آن رقم سیصدِ آقا نرسید جمع اعداد به یک بیت نشد اما باز سیزده قرن گذشت و گل زهرا نرسید 🌸اللهم عجل لولیک الفرج🌸 @Shamim_best_gift
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
در شهر که موفق به دیدارتان نشدیم آقاجان امروز سر به کوه و دشت و بیابان و صحرا می گذاریم شاید گلبوته ای عطر پیراهنت را به مشام ما برساند 💝أللَّھُمَ عجِلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج💝 @Shamim_best_gift
سیزده بارگره میزنم این چشم ترم برضریح توکه شایدبه هوایش بپرم شایدازلطف وکرم سوخٺ دلٺ وآنگاه ببری نوکرشرمنده خودرابه حرم 🌻سیزده بدرمون ڪربلایے🌻 @shamim_best_gift
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅رمان جان شیعه جان اهل سنت 💐قسمت صد و پنجم پدر که تازه متوجه ماجرا شده بود، پیراهن عربی‌اش را بالا کشید و سنگین از جا بلند شد. محمد کنارم روی تخت خشکش زده و عبدالله فقط به مجید نگاه می‌کرد که ابراهیم از جا پرید، با غرّشی پر غیظ و غضب، پیراهن مجید را کشید و از جا بلندش کرد. با چشمانی که از عصبانیت سرخ شده بود، به صورت خیس از اشک مجید خیره شد و با صدایی بلند اعتراض کرد: «بی‌وجدان! با خواهر من چی کار کردی؟!!!» مجید با چشمانی که جریان اشکش قطع نمی‌شد، نگاهش به زمین بود و قفسه سینه‌اش از حجم سنگین نفس‌هایش، بالا و پایین می‌رفت که عبدالله از کنارم بلند شد و خواست دست ابراهیم را از یقه مجید جدا کند که ابراهیم باز فریاد زد: «می‌خواستی خواهرم رو زجرکُش کنی نامرد؟!!! می‌خواستی الهه رو دِق مرگ کنی؟!!! هان؟!!!» که محمد هم بر خاست و با مداخله عبدالله و محمد، بلاخره مجید را رها کرد و با خشمی که در سراپای وجودش شعله می‌کشید، از اتاق بیرون رفت. مجید همانطور که سرش پایین بود، از پشت آیینه اشک‌هایش، نگاهی به صورت مصیبت‌زده‌ام کرد و دیدم که چشمانش از سوز گریه‌هایم آتش گرفته و دلش از داغ جگرم به خون نشسته، ولی در قلب یخ‌زده و بی‌روحم، دیگر از گرمای عشقش اثری نمانده بود که دلم را در برابر اینهمه تنهایی‌اش نرم کند. احساس می‌کردم دریایی که در دلم همیشه به عشق مجید موج می‌زد، حالا به صحرای نفرتی بدل شده که در پهنه خشکش جز بوته‌های خشم و کینه، چیزی نمی‌روید و چون همیشه حرف دلم را به خوبی احساس کرد که نگاه غریبانه‌اش را از چشمان لبریز از نفرتم، پس گرفت و با قدم‌هایی که دیگر توانی برایشان نمانده بود، به سمت در اتاق حرکت کرد که پدر مقابلش ایستاد و راهش را سد کرد. مستقیم به چشمان مجید خیره شد و با صدایی گرفته پرسید: «تو به من قول ندادی که دخترم رو اذیت نکنی؟ قول ندادی که در مورد مذهبش آزاد باشه؟» و چون سکوت مظلومانه مجید را دید، فریاد کشید: «قول دادی یا نه؟!!!» مجید جای پای اشک را از روی گونه‌اش پاک کرد و زیر لب پاسخ داد: «بله، قول دادم.» که جای پای اشک‌های گرمش، کشیده محکم پدر روی صورتش تازیانه زد و گونه گندمگونش را از ضرب سیلی سنگینش سرخ کرد. پدر مثل اینکه با این سیلی دلش قدری قرار گرفته باشد، خودش را از سرِ راه مجید کنار کشید و با تندی به رویش خروشید: «از خونه من برو بیرون! دیگه هیچ کس تو این خونه نمی‌خواد چشمش به چشم تو بیفته!» مجید لحظه‌ای مکث کرد، شاید می‌خواست برای بار آخر از احساسم مطمئن شود که آهسته سرش را به سمتم چرخاند و نگاهم کرد. ولی قلب غمزده‌ام طوری از خشم و نفرت پُر شده بود که نگاه دل شکسته و عاشقانه‌اش هم در دلم اثر نکرد و زیر لب زمزمه کردم: «ازت متنفرم...» و آنچنان تیر خلاصی بر قلب عاشقش زدم که وجودش در هم شکست و دیدم دیگر جانی برایش نمانده که قدم‌های بی‌رمقش را روی زمین می‌کشید و می‌رفت. صدای به هم خوردن در حیاط که به گوشم رسید، مطمئن شدم مجید از خانه بیرون رفته و تازه در آن لحظه بود که چشم‌هایم به مصیبت مرگ مادرم به عزا نشست و سیلاب اشکم جاری شد. عطیه و لعیا پای تختم کِز کرده بودند و محمد و عبدالله در گوشه‌ای به نظاره ناله‌های بی‌مادری‌ام نشسته و بی‌صدا گریه می‌کردند. سرم را میان دستانم گرفته بودم و از اعماق وجودم ضجه می‌زدم که دیگر مادری در خانه نبود و نمی‌ترسیدم که ناله‌های دردناکم به گوشش برسد. لعیا کنارم روی تخت نشست و آغوش خواهرانه‌اش را برای گریه‌های بی‌امانم باز کرد تا غصه جای خالی مادر را میان دستانش زار بزنم و عطیه دستان تنها و بی‌یاورم را میان دستان مهربانش گرفته بود تا کمتر احساس بی‌کسی کنم. نویسنده فاطمه ولی نژاد 🌸✨🌸✨🌴✨🌸✨🌸 @Shamim_best_gift