|هیرمان|
[سومِ بهمن، ۴۰۴]
درست یکماهِ پیش بود که همخاکانم برای آزاد زیستن دویدند و هرگز به خانه بازنگشتند. به من گفتند مادر هنوز منتظر است. پدر هنوز شمارهات را میگیرد جانِ بابا. برادر دستش در موهای گیسشدهات گیر کرده. میخواهد برگردی. خواهر لباسهایت را برای روزهای نبودنت اتو میزند. اتاقت بیتو بوی مرگ میدهد عزیزکم.
درست یکماه پیش بود که در سکوتی مرگبار لالهها را فدای وطن کردیم و زمین پر شد از گلهای پرپر. و من با خود فکر میکنم
چرا این "گلهای پرپر شده" باید هدیه به میهن میشدند؟ چرا زمین سیرایی ندارد؟ میهن در همهجا و برای همه انقدر خونخواه بود؟ با ما چه کردند؟
انگار همین دیروز بود که رها آخرین خندههایش را کرد. سپهر برای بابا بود و مادر هنوز پسر داشت. انگار همین دیروز بود که صدای گلولهها چشمانم را میبستند و زیر لب دعا میخواندم برای حفظِ جانِ کسی که اکنون مهمانِ خاک است. انگار همین دیروز بود و من از تمامِ دیروزها خستهام. از دیروزهایی که در آن جا ماندهام و فرداهایی که جان از من میگیرند. سوگ را با هر زبان که میخوانم دردم میآید. از رنگ قرمز نفرت دارم. از شنیدن اخبار، از صداهای بلند، از صدای موتور، نفرت دارم. از سکوت نفرت دارم.
از هرچه که ما را زندانی کرد
و تمامِ آنچه که از ما گرفت
نفرت دارم.
اینروزها میترسم. از غمی که خشم را رد کرده و از خشمی که نفرت را. از قدرتِ نفرت و دیوانگیِ کسی که چیزی دیگر برای از دست دادن ندارد..
[۱۸ بهمن، ۱۴۰۴]
پانزده روز از آن روزی که مستندات پخش شدهاند گذشته است. یک روزِ آرام هم نداشتم و بسیار چیزها بوده که برای محافظت از اندک سلامت روانم، خودم را از آنها منع کردهام و هزاران فیلم هم احتمالا هنوز جا مانده و هرگز به دست کسی نرسیده. خستگی کمرم را مانند سروِ خانهی مادربزرگ خم کرده. سرو را خم کردند و سپس سرش را زدند ولی یادشان رفت ریشههایش را ببرند. من اما نمیمیرم. باز هم میایستم. مجبورم که بایستم.
میگفت همینطور که کیسه مشکی رو سرش بود، داد زد "دایی منو از اینجا ببر"
بقیه هم داد زدن "دایی ما رو از اینجا ببر.."
دایی برادرزاده رو برد ولی با ابروی تیغ خورده. سر تراشیده شده و بدن تمامکبود از ضربِ باتوم. الان من نَمیرم برای کسایی که دایی نداشتن؟
هدایت شده از بایگان
سوم هم خود مسئله محاربهست، مگه اینا خدان که بگن فلانی محاربه کرد، بکشیدش، امام علی هم این کارو نمیکرد، امام علی وسط میدون جنگ که ازش پرسیدن کدوم طرف حقه، نگفت من، گفت ببین حق چیه.
[اتاق]
در اطراف خانهی من
آنکس که به دیوار فکر میکند
آزاد است
آنکس که به پنجره
غمگین
و آنکه به جست و جوی آزادیست
میان چاردیوار نشسته
میایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
میایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
میایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
میایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
میایستد
چند قدم…
حتی تو هم خسته شدی از این شعر!
حالا
چه برسد به او
که نشسته
میایستد
نه!
افتاد.
-گروس عبدالملکیان.