|هیرمان|
-
پیشنهاد میکنم وقتی اینو گوش میدید و خط خطی میکنید، حواستون باشه تا فک منقبضتون رو شل کنید.
هدایت شده از هاله ی نور.
وقتی نوشته های آتوسا را میخوانم احساس میکنم که باید بنویسم.
به چرا فکر میکنم. به اینکه آیا باید می ماندم؟
به اینکه من هم میرسم؟ به اینکه چرا وطن جای بهتری برای زیستن نیست؟ به اینکه چرا نمیتوانم تمام زخم هارا التیام دهم و به اینکه چرا دستم به تمام آدم های غمگین جهان نمیرسد و اگر برسد، چرا نمیتوانم غم هایشان رابه باد بسپارم؟
ای کاش از من هم چیزی در این دنیا بماند.
برای خودم مینویسم.
مینویسم تا خیال از ذهن، روح و قلبم چکه کند بر قلم و از قلم بر کاغذ.
از "معنا" میترسم. از بی معنایی میترسم.
از همه چیز در این دنیا میترسم.
خوشحالم
میخندم
زنده ام
اما مدت هاست منتظر پیام دخترِ عینکی نیستم. دیدن و ندیدنش برایم منافاتی ندارد.
مدت هاست دیدگان دختری با افکار مشوش، خوشحالی را ندیده اند.
مدت هاست دختری که تمام غمش غمِ دیگری است، زورش به غم خودش هم نمیرسد.
مدت هاست دختری که بیش از حد احساس میکند، امید دارد که او برگردد.
مدت هاست دختری که خودش را فراموش کرده بلند تر میخندد.
دختری را از پشت این صفحه ی نورانی میشناسم، مدت هاست رد حرف هایشان بر لاله ی گوشش زخم است.
مدت هاست دخترِ خوشخنده ای که چندان دور نیست، روز آسان ندیده است. میدانم چقدر میخواهد دنیا را فتح کند و دستمان به قلب خودمان هم نمیرسد.
مدت هاست دخترِ چشم آهویی ای که از جایی که نشسته ام میتوانم به راحتی ببینمش، غمِ وطن و تنش را به دوش میکشد.
مدت هاست دختری که فاضل نظری میخواند، خودش را در شعر ها هم پیدا نمیکند حتی.
مدت هاست دختری که از تنهایی میترسید، میخواهد که تنها باشد.
مدت هاست دختری که خودش را نمیدید، میداند که خودش میماند.
مدت هاست دختری که شعر مینویسد را ندیده ام، میدانم غم این خاک آنقدر عمیق در آغوشش گرفته که نمیخندد.
مدت هاست دختری که امید و ابر ها او را به من میشناسانند، حرف نمیزند.تنها خیره میشود به آسمان.
مدت هاست دختری که خنده بر لبم میآورد ، تردید دارد در دوست داشتنش.
میدانم. چیز های زیادی درموردشان میدانم ولی زور هیچ کداممان به غم نمیرسد.
شاید هم مدت هاست که از غم کسی نمیدانم
میخواهم دوباره خودم باشم.
کاش کسی جایی منتظرت باشد.
کاش کسی بخواهد خنده هایت را ببیند.
کاش کسی دوستت داشته باشد.
برای همه میخواهم.
برای خودم هم. آتوسا گفت: "چه کسی نمیخواهد اصلا؟"
تمام حرف هایم در یک نوشته جا نمیشود.
همیشه وقتی به بهانه های مختلف برای آدم ها دست به نوشتن میزدم، میگفتم باقی حرف هایم را در نوشته ی بعدی مینویسم.
اما چه کسی میداند که دقیقا کِی همه چیز تمام میشود؟
یکی از همین نوشته ها، آخرین نوشته ی من است.
امروز دختری برای وطن شعر سرود و به خودم، به او، به خودمان بالیدم. چرا که ایمان دارم وطن پرست تر از مردم این خاک به چشم کسی نمیخورد. و چه کسی میتواند پاسخ پرسشم را بدهد؟
آیا آنها مستحق تمامِ رنجِ این خاک بودند؟
پرسشی که پاسخ است تا ابد زنده میماند.
درود بر فراموشی و ننگ بر حافظه ام که حتی با کلمات به یاد آدم ها هستم اما به راستی اگر معنا نمیساختم، اگر فراموشکار بودم به مانند تمام آنها، زندگی چه معنایی داشت؟
چه معنایی داشت اگر آدم ها می آمدند، میرفتند و هیچ اثری از آنها برای من نمیماند؟
چه معنایی داشت اگر ستاره هارا میدیدم اما حرف هایت از چشم هایم نمی گذشت؟
کاش کسی این نوشته را بخواند.
من یاد گرفته ام درد هایم را بغل کنم
اگر دستم رسید "درد هایت" نیز هم.
دستم اما به درد هایمان نمیرسد.
دردیست
جسمت جوان بماند و
قلبت پیر شود!
_۲۹ بهمن ۱۴۰۴_
|هیرمان|
وقتی نوشته های آتوسا را میخوانم احساس میکنم که باید بنویسم. به چرا فکر میکنم. به اینکه آیا باید می
اینروزها میخواهم بنویسم. میخواهم تمامِ احساسم را کلمه کنم و در گوشِ پرستوها بخوانم. مینویسم تا فراموش نشوم. برای حیات مینویسم. مینویسم تا نفس بکشم. برای امید مینویسم. مینویسم تا نامهرسانِ آدمیزاد بشوم. برای خودم مینویسم. مینویسم تا معنابخش باشم. برای زن مینویسم. مینویسم تا قفس را کلمه کنم. برای ایران مینویسم. برای پرواز، برای دشت، برای نور، برای ایران مینویسم. اینروزها کلافی هستم که هر تکهام گرهای کور دارد و تکه به تکهام درد میکند. اینروزها دارند پیرم میکنند. میخواهم بنویسم. برای تمام چیزهایی که گفتم، امروز بیشتر از همیشه میخواهم بنویسم. به چند کلمهی مبهم چنگ میزنم و عاقبت با سری دردناک کنارشان میگذارم. موسیقی را زیاد میکنم تا فراموش کنم. پاهایم را محکمتر تکان میدهم بلکه حواسم پرت شود. بیکار که میشوم حمام میروم و به موهایم بارها دست میکشم. بیرون که میروم فکر میکنم رژِ قرمز نشانهی اعتراض است یا لبهای بیرنگ؟ و من خط لب قهوهای را پررنگتر میکشم و غمِ چشمانم کار را تکمیل میکنند. شمال تا جنوبِ شهر را قدم میزنم و با خود فکر میکنم پسرم که دنیا آمد غریبگی نمیکند. هرکجای این خاک که دست بگذارد، خواهری، برادری، آشنایی بیرون میریزد. در شهر آفتابگردانها شبانه بیدار میشوند و در خفا به دنبال قتلِ عام آنها میآیند. سروها ایستادهاند و نخلها اگرچه بیسر، ولی هنوز جان دارند.
من مینویسم.
تمامِ روزها را با درد
با امید
با غم
مینویسم
چرا که من زندهام
و زندگی را هیچوقت نمیتوان کشت!
-بامدادِ سی بهمن.-