|هیرمان|
یقهام را میگیرد حرفهای خوردهام از گلویم بیرون میریزد ضامن تفنگ را میکشد و ثانیهای بعد، جسم ز
افکارم را مرتب میکنم
و قلمو را در چشمانم میچرخانم
اشکهای آبی میریزم
و ماهیهای قرمز روی گونههایم میرقصند
من انسانم
و هرچقدر که انکار کنم، باز رنج دارم.