الان نمیتونم امیدوار باشم که حتی اگه پیاده هم راه بیوفتم تا نیم ساعت دیگه اونجام و تو دوتا فنجون قهوهی گرم آماده کردی
"دیگه نمیخواد بیاد؟ کیک آب شد اه" اما من و تو دربارهی داستانی که برای مدرسه نوشته بودی حرف میزدیم
اون اومد و تو واضحا گفتی از دوستای من دل خوشی نداری (فکر کردن شوخی میکنی، اما داداش بزرگه درمورد اینا شوخی نداره)