هدایت شده از تقدیمی~
کاراکتر: ریداک (از کتاب دسته چهارم)
او زندگی سختی داشت. زندگی کردن به عنوان یک گربه نارنجی زیبا و در عین حال وحشی. تابحال نگذاشته بود کسی اورا به سرپرستی بگیرد . تا اینکه... او بیمار شد ، فردی او را در کوچه ای تاریک دید و این گربه مظلوم را به خانه خود برد تا او را مداوا کند.
گربه در کنار ان زن زندگی میکرد و با آن دختر مو مشکی شاد بود. اما یک اتفاق ناگوار افتاد.
یک صبح بارانی، گربه دیگر گربه نبود! یک دختر مو نارنجی با چشمانی سبز، پوستی سفید و با کک و مک های زیبا بود.
دختر مو مشکی، گویا دختر رویاهایش را دیده باشد ، تصمیمی گرفت.
این خانم مو نارنجی باید تا ابد با او زندگی میکرد. اما نه به عنوان دوست ، خواهر یا هم خانهای...
(و این داستان چه پایان دیگری جز پایان شاد میتواند داشته باشد؟)
به :https://eitaa.com/hischibi