باغ قدیمی و کوچیک بابابزرگ دیگه درختای گوجه سبز و سیب و زردآلو نداره . دیگه گلای رز اینجا نیستن و دیگه سبزیای خوشبو نداره . دیگه قورباغهها نمیخونن و ستارهها کنار هم ننشستن . آدمای اینجا دیگه صمیمی و دوستداشتنی نیستن . دیگه آتیشبازی نمیکنیم . دیگه آهنگای مسخره نمیزاریم ، دیگه از باتری ماشین برای بیشتر کردن نور استفاده نمیکنیم . دیگه مثل قبلا نیستیم .
از حرف زدن راجع به گذشته خوشمنمیاد چون من دارم خودمو میزنم به در و دیوار که فراموش کنم . همهی اشتباهات و اتفاقات و بدبختیامو و بعدش فقط با یک کلمه دوباره کل احساسات تخمی و مزخرف گذشته رو برمیگردونی و فکر میکنی کار درستی کردی ولی نکردی . هیچوقت انجامش ندادی . اون موقعی که تو گوه و کثافت غرق شده بودم نپرسیدی که چیشده و چی اذیتت میکنه و فقط زدی تو سرم . بهم گفتی آبروتو بردم و گفتی حال بهمزنم . گفتی لعنت بهم و باید خودمو بکشم . گفتی چرا عرضهی هیچی چیزی رو ندارم . پس الان زنگ نزن . ازم نپرس چون هیچ ربطی بهت نداره . اگه اون موقع نپرسیدی الانم نپرس . باهام حرف نزن . فکر نکن با خنده میتونی باهام حرف بزنی . فقط بدترش میکنی .