از حرف زدن راجع به گذشته خوشمنمیاد چون من دارم خودمو میزنم به در و دیوار که فراموش کنم . همهی اشتباهات و اتفاقات و بدبختیامو و بعدش فقط با یک کلمه دوباره کل احساسات تخمی و مزخرف گذشته رو برمیگردونی و فکر میکنی کار درستی کردی ولی نکردی . هیچوقت انجامش ندادی . اون موقعی که تو گوه و کثافت غرق شده بودم نپرسیدی که چیشده و چی اذیتت میکنه و فقط زدی تو سرم . بهم گفتی آبروتو بردم و گفتی حال بهمزنم . گفتی لعنت بهم و باید خودمو بکشم . گفتی چرا عرضهی هیچی چیزی رو ندارم . پس الان زنگ نزن . ازم نپرس چون هیچ ربطی بهت نداره . اگه اون موقع نپرسیدی الانم نپرس . باهام حرف نزن . فکر نکن با خنده میتونی باهام حرف بزنی . فقط بدترش میکنی .
"میدونم که خوشگل نیستم و حتی باحال هم نیستم . حتی نمیتونم با بشکن زدن بستنی ظاهر کنم"
هدایت شده از , خونه
فکر میکنی حالت خوبه که یه روز کامل رو کلاً گریه کردی؟ کلاً گریه کردی و چون باید تا وقتی زنده بودی زندگی میکردی صداهای ذهنت رو خاموش کردی و از خودت فرار کردی اما بدون اون لحظهها رو نمیتونی فراموش کنی حتی اگه سالها از اون اوقات دور بشی .. هیچوقت فراموش نمیشه باور کن که نمیتونی بار این زندگی رو تنهایی به دوش بکشی ولی مجبوری ، اجبار آدم رو قوی نمیکنه فقط یه جنازه رو از امروز به فردا میکشونه !