آقای صالحی! بنده مثل آن نماینده هایی نیستم که متن برجام را نخوانده بودند اما تحت تاثیر قسم های شما به آن رای دادند! بالاخره بین حرف شما و متن برجام و صحبت رییس جمهور درباره پایان محدودیتهای R&D تناقض است. شما خلاف واقع گفتید یا ایشان؟
ضمنا از مصاحبه ای صریح با شما استقبال میکنم.
°امیرحسین ثابتی°
🇮🇷حزب الله سایبری
@hizbollahsyberi
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📸 منتخبی از تصاویر اولین شب مراسم عزاداری ایام شهادت حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام در حسینیه امام خمینی. ۹۸/۶/۱۵
🎞 تصاویر به مرور تکمیل میشود، در👇
http://farsi.khamenei.ir/photo-album?id=43403
544K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 خیلی ها که این فیلم را دیدند فقط خندیدند چون فکر کردند صرفا یک شوخی است، اما این فیلم نماد تقابل دو نوع "سبک زندگی" است که خودش را در یک دیالوگ ساده بین سران ارشد نظام نشان داده. به ویژه اگر این خاطره تاریخی را از صادق خرازی مشاور خاتمی که در ویژه نامه نوروزی روزنامه اعتماد در سال 94 منتشر شده بخوانید، این ادعا را تصدیق خواهید کرد:
اولین باری که میگو خوردم با اینکه من از خانواده متمولی بودم میگوهایی بود که روی دریای عمان در هنگام مانور با آقای #هاشمی و #روحانی خوردیم. عکسهایش هم هست! در حالی که من میدیدم که بچههای جنگ و فرماندهان سپاهی جنگ در همان جلسات و ضیافتها حضور داشتند اما نان و ماست میخوردند و امساک میکردند که خیلی درسآموز بود.
خاطرهای از زمان جنگ برایتان میگویم. جلسهای بود که دیدم که شهید کاظمی گفت گرسنهام چرا غذا نمیدهند؟ جلسه هم خیلی مهم بود، وقتی برای غذا رفتیم یک سفره رنگین انداخته بودند. من دیدم احمد کاظمی که از فرماندهان سپاه بود ظرفی کشید جلو، چند تکه نان وپنیر خورد بعد هم چیز دیگری نخورد. گفتم این همه غذا هست چرا نمیخوری؟ گفت بهتر است به تشریفات عادت نکنیم.
#امیرحسین_ثابتی
🇮🇷حزب الله سایبری
@hizbollahsyberi
من نه آقای صدرالساداتی را میشناسم نه از نیاتش خبر دارم و نه اصلاً مواضعش را دنبال میکنم.
اما بنظرم ناپدید شدن مشکوک او و همراهانش، در کنار احکامی که برای حسن عباسی و قدیانی صادر شد، سناریویی جهت حاشیه سازی برای راهبرد ضدفساد رئیس جدید قوه قضائیه است.
حالا باید دید این وسط پرتقال فروش کیست؟!
#فرید_ابراهیمی
🇮🇷حزب الله سایبری
@hizbollahsyberi
هدایت شده از KHAMENEI.IR
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ببینید| مرثیه سرایی حجتالاسلام جعفر اسلامیفر در اولین شب مراسم عزاداری ایام شهادت حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در حسینیه امام خمینی. ۹۸/۶/۱۵
💻 @Khamenei_ir
چهار تا بی سر و پا تجمع کوچکی میکنند و علیه آرمانهای یک ملت شعار میدهند تصاویرش را تمام رسانههای دنیا به صورت گسترده منتشر میکنند، چطور دلتان میآید تصاویر عظمت و شکوه این طفلان شیر پاک خورده و مادران حسینیِ آنها را به صورت گسترده منتشر نکنید؟!
#در_لشکر_حسینیم
💬علی رنجبر
🇮🇷حزب الله سایبری
@hizbollahsyberi
🔴 انحراف و اصلاحات؛ دو لبهی یک قیچی...
دقیقاً همانطور که در جریان اصلاحات و در روزگاری نه چندان دور، عدهای اصرار داشتند که حتی برعلیه خدا نیز میتوان راهپیمایی براه انداخت و...، بنظر میرسد در جریان بهاری نیز کم کم انحرافات عقیدتی در حال نمایان شدن هستند؛ بهرحال اصلاً بعید نیست تا چند وقت دیگر به اسم آزادی و...، شاهد دفاع از سلمان رشدی در این جریان هم باشیم!!
#مهدی_قاسم_زاده
🇮🇷حزب الله سایبری
@hizbollahsyberi
💢خاطره ای زیبا و شنیدنی از دکتر عبدالحسین #زرین_کوب
روز عاشورا بود و در مراسمی به همین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی.
نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویر را روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم، دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم می گشتم، موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند، برای همین نمی خواستم فعلاً کسی متوجه حضورم بشود. هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم، ذهنم واقعاً مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد:
ببخشید شما استاد زرین کوب هستید؟!
گفتم: استاد که چه عرض کنم، ولی زرین کوب هستم.
خیلی خوشحال شد مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد و شروع کرد به شرح اینکه چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند.
همین طور که صحبت می کرد، دقیق نگاهش می کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد؟ پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین و باوقار.
می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده، و در اوقات بیکاری یا قرآن می خواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه، و چه زیبا غزل حافظ را می خواند.
پرسیدم: حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟
گفت: سؤالی داشتم
گفتم: بفرما
پرسید: شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟
گفتم: خب بله، صددرصد
گفت: ولی من اعتقاد ندارم
پرسیدم: من چه کاری می توانم انجام دهم؟ از من چه خدمتی بر می آید؟ (عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم)
گفت: خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید؟
گفتم: اگر از دستم بر بیاید، حتماً.
گفت: یک فال برام بگیرید!
گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم.
بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: بفرما
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم نیّت کنید.
فاتحه ای زیر لب خواند و گفت: برای خودم نمی خواهم، می خوام ببینم حافظ در مورد امروز (روز عاشورا) چه می گوید؟
برای لحظه ای کُپ کردم و مردد در گرفتن فال!
حافظ، عاشورا،، اگه جواب نداد چی؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چه می شود؟!
با وجود اینکه بارها و بارها غزلیّات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آن ها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوع پرداخته باشد.
متوجه تردیدم شد، گفت: چه شد استاد؟
گفتم: هیچ، الان در خدمتتان هستم .
چشمانم را بستم و فاتحه ای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم:
"زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت"
خدای من این غزل اگر موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نباشد، پس چه می تواند باشد، سال ها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم. این غزل، ویژه برای همین مناسبت سروده شده است.
بیت اولش را خواندم، از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ، با من همخوانی می کرد و گریه می کرد طوری که چهار ستون بدنش می لرزید، انگار داشتم روضه می خواندم و او هم پای روضه من بود.
متوجه شدم عدّه ای دارند ما را تماشا می کنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی که متوجه حضورم نشده، حالا دیگه می دانستم سخنرانی خود را چگونه شروع کنم.
بلند شدم، دستم را گرفت می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم دستش را به نشانه ادب بوسیدم.
گفت معتقد شدم استاد، معتقد بودم استاد، ایمان پیدا کردم، گریه امانش نمی داد.
آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند.
پیشنهاد می کنم هر وقت حال خوشی داشتید، وقایع روز عاشورا و شب یازدهم را در ذهن خود مرور کنید و بعد، این غزل را بخوانید!
🇮🇷حزب الله سایبری
@hizbollahsyberi
خدایا! تو را سپاس که از بقایای آتشفشانها سنگ پای قزوین را آفریدی تا بتوان روی برخی اولاد آدم را بدان قیاس کرد.
ولی بار پروردگارا! هر چه در اطراف و اکناف زمین مینگریم؛ روی این بشر آشنایت، با هیچ ساخته زِبر و زمخت تو قابل قیاس نیست.
در کائنات دیگر، در کهکشانها، در سیاهچاله ها، چیزی داری آیا؟!
#فرید_ابراهیمی
🇮🇷حزب الله سایبری
@hizbollahsyberi