❤️💚✋سلام به حضرت مهدی(عج الله تعالی فرج الشریف)💚❤️
سلام به صاحب الزمان
امام خوب و مهربان
امام همیشه در دعا
خدا ببخش این بنده ها
به به عجب امامی
من می دهم سلامی
سلام غریب عالم
دعای فرج می خوانم
تا که به امر خدا
زودتر بیایید ای اقا
با امدن صاحب الزمان
بدی و بدها در کل جهان
نابود می شوند در کل جهان
خوبی ، عدل و پاکی
هیچ کس نداریم شاکی
دنیا پر از لطف وصفا
جهان ز غصه ها رها
سلام به صاحب الزمان(عج الله)
☀️امام خوب و مهربان💚
❤️💚☀️💚❤️☀️💚❤️☀️
https://eitaa.com/hodhof
#خدا_چه_آفریده 🎨
🌍دنیای آفرینش
😳از شگفتی های خلقت خداوند🤲
استتار شگفت انگیز یک کاترپیلار👌
🌍🎨🌍🎨🌍🎨🌍🎨🌍
https://eitaa.com/hodhof
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💭 #چی_چی_بازی 🤔
لذت مادری
#کاردستی✂️
ایده کاردستی با دور ریز ها👌
با نی سرسره بسازیم😍
#بازی_با_وسایل_ساده
#همبازی خوب_نه_اسباب بازی
#کارگاه-مادر و کودک - هدهدفاطمی
https://chat.whatsapp.com/KMxPye0lpHFJJmnjh2SKdl
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@hodhof
💡#قصه_چی_بگیم 🤔
📚قصه امشب:
💭بابا بزرگ👓❣
بابا بزرگ توی صندلی اش خواب بود. مینا به خواهر کوچکش گفت: ببین مینو امروز می خواهم بابا بزرگ باشم.
مینو کلاه بابابزرگ را سرش کرد جوراب بابا بزرگ و پاش کرد، پالتو بابابزرگ را پوشید و مینا براش دست زد.
مینو گفت: حالا فقط عینک بابابزرگ و کم دارم.
ولی عینک رو چشم بابابزرگ بود، مینو چند متکا گذاشت ولی باز هم دستش نرسید.
آن وقت روی متکا ایستاد ولی تلپی افتاد تو بغل بابابزرگ.
بابابزرگ از خواب پرید. هاها خندیدو گفت: سلام بابا بزرگ کوچولو.
بابابزرگ مینو رو بوس کرد و گفت: اگه لباس هام و پس بدی قول می دم ببرمت یه جای خیلی خوب.
بعد مینو با خو ش حالی پرید پالتو، جوراب و کلاه بابابزرگ رو زود در آورد.
رفت تا لباسای خودش و بپوشه ولی هر چه گشت لباساش و پیدا نکرد.
مینا و مینو همه جارو گشتند. تو کمد، زیر تخت ولی لباسای مینو نبود.
یک دفعه جلو آینه مینا رو دید که لباسای مینو رو پوشیده بود. با صدای بلند گفت: سلام مینو کوچولو.
مینو به مینا گفت: اگه لباسام و پس بدی بابا بزرگ مارو می بره یه جای خیلی خیلی خوب.
مینا هم سریع لباسای بابابزرگ را پس داد و با بابابزرگ رفتند بالای تپه تا سرسره بازی کنند.
💌
https://eitaa.com/hodhof
🌷 شهید
خانهای دارد پدر
در میان آسمان
یادگارش مانده در
دفتر شعر جهان
شعر او شعر نماز
وقت صبح و ظهر و شام
قصههایش در بهشت
قصههای نا تمام
یک شبی در جبهه بود
بر سر سجاده اش
پر زد از اینجا و رفت
آن نگاه ساده اش
مهر و تسبیحش فقط
یادگارش مانده بود
خوب میدانم پدر
شعر رفتن خوانده بود
💌
https://eitaa.com/hodhof