💡#قصه_چی_بگیم 🤔
📚قصه امشب:
💭کت
چوپانی به نام احمد بسیار ناراحت بود. او تقریبا هرچه را داشت در طی سالهای بد جنگ از دست داده بود. زنش مرده بود و پسرش را نیز گم کرده بود. زمانی که شغلش را در شهر از دست داد، او شروع به چوپانی در روستا کرد.
یک روز، زمانیکه گوسفندانش مشغول چرا در نزدیک جاده بودند، او دسته ای از مردم را دید که در حال بردن مردی جوان به بیمارستان بودند. واضح بود که مرد جوان فقیر تر از چوپان بود. آن مرد جوان ژاکت نازکی به تن داشت اما داشت میلرزید. احمد فورا کت خود را که سالها صاحب آن بود در آورد و به تن مرد جوان پوشاند.
زمانیکه مرد جوان در بیمارستان منتظر انجام آزمایش بود، از شنیدن اینکه کسی او را "پدر" صدا کرد بسیار متعجب شد. او نگاه کرد اما نتوانست مرد جوانی را که در مقابلش ایستاده بود را بشناسد. کسی که او پدر خطاب کرده بود نیز تعجب کرد.
او عذر خواهی کرد و گفت: "شرمنده ام آقا. من کت شما را با کت پدرم اشتباه گرفتم، پدری که سال هاست او را ندیده ام. من فکر کردم شما پدر من هستید. "
مرد بیمار پرسید پدر او کیست. بعد از صحبتی چند دقیقه ای، او پی برد که مرد جوان پسر گمشدهی احمد چوپان است. بعد از انجام آزمایشات در بیمارستان، او همراه با پسر احمد به روستا بازگشت.
چقدر سخن پیامبر دوست داشتی ما درست است،
"هر نیکی ده برابر پاداش داده خواهد شد. "
ان الحسنه بعشر امثالها
💌
@hodhof
#شعر_کودکانه
مدافع امنیت
اَ 🌱مثل اَمنیت
پیدا نمیشه راحت
م 🌱 مثل مادر
خیره شده به ساعت⏱
آخه بچه اون هست
مدافع امنیت
نگران بچشه😔
نداره خواب راحت
ای 🌱 مثل ایران🇮🇷
کشور امام زمان
پات میمونیم همیشه
از دل و از ته جان
🍃🍃🍃🍃
شاعر انسیه سپاهی
🌸🌸🌸🌸
@hodhof
سلام به روی ماه تک تک عزیزان 😍✨
دوبار روز نو شد و وقت سلام دادن به بهترین گل نرگسِ🌼 باغ بهشت رسید💐
"السَلامُ عَلَیْکَ یا حَمید"
🌺 سلام بر تو ای سرپرست و ستوده 🌺
سلام امام قشنگم💐
امامی که با بر لب آوردن نام زیبایت صبح مان آغاز می شود 🌅 و قلب کوچکم را به تپش در می آورد💓...
اما سینه من کوچک است برای نگهداری از قلبی 💖که مدام نام تو را می تپد یا حمید!
✨پس فرا بگیرد رحمتت مرا ای سرپرست و ای ستوده...
🌼🕊🌼🕊🌼🕊🌼🕊🌼