توی دورهمی باشگاه هنرجویان مبنا، اینجا در کنار ما توی این عکسی اگر...
تا کمتر از ۳ ساعت دیگر در آخرین دوره نویسندگی خلاق امسال، ثبتنام کنید. 😊
🔻دریافت صندلی نویسندگی خلاق:
🆔 http://b2n.ir/b75938
#نویسندگی_خلاق
#بانویسندگی_زندگی_کنید
| @mabnaschoole |
پینوشت: من کجام؟
هُرم
بالاخره تمام شد. الان که درد دارم ولی انشاالله در موردش حرف میزنم.
قرار بود در مورد کتاب خون خورده بنویسم، فعلا این نقد استادیار مبنا آقای جواهری را داشته باشید تا بعد
هدایت شده از [ هُرنو ]
ایران جمعه-خون خورده-مصطفا جواهری.jpg
حجم:
3.1M
🔰 خوراندن خون به خورد مخاطب!
یادداشتم برای کتاب #خون_خورده
برای ضمیمهٔ جمعهٔ روزنامه ایران؛
مورخ ۸ دی ۱۴۰۲
لینک یادداشت 👇
https://irannewspaper.ir/sp-305/12/78487
پانوشت: به بهانهٔ جمعخوانی این کتاب در #حلقه_کتاب_مبنا
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
با ۹٠ نفر کتابخوان امشب شب نشینی با کتاب داریم.
تجربه نابی که آن را مدیون حلقه کتاب مدرسه مبنا ایم. لذت کتاب خواندن و از کتاب شنیدن احساسی است که با کلمات قابل توصیف نیست. باید لمس اش کرد باید آن را چشید.
شما هم به جمع ما بپیوندید تا این حس بیپایان را بچشید.
@mabnaschoole
هدایت شده از کانال همخوانی کتاب
به مناسبت روزهای منتهی به ایام شهادت #شهید_القدس، کتابی با حال و هوای روزهای پایانی زندگی سردار شهید #حاج_قاسم سلیمانی همخوانی میکنیم.
🌹 کتاب «عزیز زیبای من» روایت مستندی از هفتاد و دو ساعت پایانی زندگی شهید حاج قاسم سلیمانی و برگرفته از خاطرات اعضای خانواده، چند تن از فرماندهان جبههی مقاومت و رفقای قدیمی ایشان است.
بدون شک خط به خط زندگی مردی که حتی پس از شهادتش نیز همچنان بر قله ابهت ایستاده، ارزشمند و خواندنی است اما آنچه جذابیت ویژهای به کتاب #عزیز_زیبای_من بخشیده، روایت عینی و مستند از روزهای منتهی به شهادت شهید سلیمانی و ساعات پایانی زندگی آن قهرمان ملی است.
📖 شروع همخوانی : از شنبه ۹ دی ماه الی پنجشنبه ۱۴ دی ماه
👈 برای دریافت رایگان کتاب از فراکتاب اینجا را لمس کنید
(فقط تا سالروز شهادت #سردار_سلیمانی)
✅ از طریق لینک زیر به همخوانی کتاب #عزیز_زیبای_من بپیوندید:
https://eitaa.com/joinchat/495190677C4883b27888
@hamkhaniketab
هدایت شده از قلابهایی که صیدم کردند 🎏
بار چهارم است که سرم زیر شانه و قیچیاش میرود و او مثل هربار میگوید«من اگه قیافه تو رو داشتم حداقل هشت تا زن میگرفتم» مثل هربار بدون حرف میخندم و او مثل هربار ادامه میدهد«لاف نمیزنم. با همین قیافه تا الان چهارتا گرفتم. ولی اگه جای تو بودم...» و باز یکی از مشتریهای روی صندلی میپرسد«ماشالا! الان چهارتاشونو داری؟» «نه بابا، مگه گاوداری زدم؟» و بعد میخندد. خندهای که به چهرهاش میآید«زن اولم نتونست منو تحمل کنه، زن دومم رو من نتونستم تحمل کنم، سر سومی دوتامون نتونستیم تحمل کنیم، الان با این چهارمیه خوبم. اونم انگار مشکلی نداره» بعد مثل همیشه روی شانهام میزند«ولی حرفمو جدی بگیر. اگه تند تند زن بگیری پیر نمیشی».همیشه هم روی شانه راستم میزند.
بالای آینه عکسی از خودش و محمدعلی فردین است و من باز مثل هربار برای عوض کردن بحث به آن متوسل میشوم«آقا فردین، اون عکس بالاییه رو امسال گرفتی؟» لبش را عین محمدعلی فردین، خیلی سینمایی به یک گوشه کش میدهد و میگوید«اون عکس برای بیست سال پیشه. وایسا...نه، دقیقا برای بیست و دو سال پیشه» و اینجا من باز با تعجب میگویم«نه بابا، خداییش؟ ماشالااا. تکون نخوردین» صورتش را طرفم میآورد «انصافا قیافه الانم با اون موقع فرق نکرده؟ راستشو بگو؟» در چشمانش زل میزنم«خداییش نه. من اصلا فکر میکردم برای امسالته. هیچ فرقی نکردین» و باز آن لبخند سینمایی را میزند«به نظرت الان چند سالمه؟» «نهایتا چهل، خونه پرش دیگه چهل و پنج» «پسر من الان شصت و پنج سالمه»
اینجای قضیه مثل هربار باید شاخ دربیاورم و درباره راز جوانی و سرزنده بودنش را بپرسم و او هم درباره ورزش و تغذیه سالم و اهل موسیقی بودنش برایم بگوید و من در پس هر جملهاش طوری سر تأیید تکان بدهم که موهایم زیر دستش خط نخورد.
اما سوای این حرفهای تکراری، دو تا مطلب بدون تکرار هربار اتفاق میافتد. یکی دو تا خاطره جدید و سه چهارتا آهنگ جدید، که بعد اینکه به اهل موسیقی بودنش اذعان داشته، برایم میخواند. تا نشنوی باورت نمیشود. عباس قادری و جواد یساری را از خودشان بهتر میخواند. وقتی میخواند، احساس میکنم پشت خاور در یک جاده کویری نشستم و دارم چای هورت میکشم. معمولا به اینجای کار که میرسد دست از کار میکشد و سراغ موبایلش میرود و توی پوشه فیلمهایش انگشت بالا و پایین میکند. به طرز عجیبی انگار میداند که کدام یک از کلیپها را تا حالا نشانم نداده و همان را پلی میکند.(اینجای کار که میرسد نمیدانم آیا اوست که هربار مرا گیر میاورد یا من!) صدای پر حجمی که بدون میکروفون کار خواننده توی کنسرت را میکند. بینظیر است. هم صدایش و هم دنیایش.
این بار یک حرف جدید میزند:«میدونی، اصلا جنس من با غم سازگاری نداره. هیچ وقت مراسم عزا نمیرم مگه اینکه مجبور باشم. اگرم برم به پنج دقیقه نمیشه که جیم میزنم. روضه هم زیاد نمیرم. همش دنبال شادی و آواز و رقص و بزن و بکوبم. قبل انقلاب زیاد دعوتم میکردن اینور و اونور که بخونم. اما یه بار پشت سرم یه حرفایی زدن که خوشم نیومد و اینکارو گذاشتم کنار. مادرمم که دید اینجوری شد بهم گفت برو صداتو خرج ابیعبدالله کن. منم رفتم دنبال مداحی و اتفاقا بازم کارم گرفت. اما اونم بعد یه مدت گذاشتم کنار» ساکت شد. انگار که غمش یادش آمده باشد. اگر نمیپرسیدم چرا احتمالا دیگر دربارهاش حرف نمیزد. بعد پرسشم را جواب داد«این یکی جنس غمش با بقیه فرق داشت. هر بار که براش میخوندم وسطش گریهام میگرفت و دیگه نمیتونستم بخونم. میخواستم فقط بشینم براش گریه کنم. بعد روضه هم همیشه تا چند روز حالم بد بود. به خاطر همین گذاشتمش کنار و رفتم سراغ همون ساز و آواز. منتها این دفعه تو تنهاییم» دوباره روی شانه راستم میزند«ببین، اگه از من میشنوی فقط دنبال شادی باش. غم پیرت میکنه. اصلا همین غمه که میکشدت»
و من آدمهای زیادی دیدم که در سن پایینتر از سن فردین پیر شدند و مردند. بالأخص در هیئت و روضه. در هیئتمان عمو رحمتی داشتیم که پارسال در پنجاه و پنج سالگی با ریش و مویی کاملا سفید، مرد. فردین آدم رو راست و صافی است. خوب میداند که غم، بالأخص غم حسین، زود آدم را پیر میکند و او هم بدون آنکه ادا دربیاورد صادقانه میگوید که نمیخواهد پیر شود. میخواهد شاد زندگی کند. اصلا فردین همان عمو رحمت است. منتها با این تفاوت که گریه روضهاش را کنار گذاشته.
هر بار که در جمعی یا کتابی یا کلیپی بحث از مزایای شاد زیستن میشود، چهره فردین در نظرم مجسم میشود و از پشت سر عمو رحمت را میبینم که به سیاهی هیئت تکیه داده و صورتش را گرفته و شانهاش بیوقفه میلرزد. و من الان روی صندلی آرایشگاه مخیر هستم که موهایم در چند سال آینده، همچنان سیاه باشند یا به رنگ گچ دربیایند. میدانی، لبخندهای عمو فردین را به گریههای عمو رحمت میفروشم به این شرط که پای تو درمیان باشد...
#آدمها
هدایت شده از عطیه (فاطمه بزمشاهی)
بارها و بارها نشستم، نوشتم و پاک کردم، سوختم و آب شدم، بارها و بارها دست هایم یخ زدند، قلبم منجمد شد، نفس هایم تنگ، از جا بلند شدم، دوباره نشستم، با خودکار دایره کشیدم و دایره و دایره و دایره و دایره....بزرگ و کوچک، از روی هم رد شدند، صفحه پاره شد، خودکار را پرت کردم روی میز، تکیه دادم و زانوهایم را بغل کردم، زل زدم به عکسی که جان دارد...
من بارها و بارها این صحنه را دیدم، من سالهاست این صحنه را زندگی میکنم. همینِ همین را که نه، حس یخ زده بینشان را میگویم.
من سالهاست مادرشده ام، غریب به بیست و سه چهار سال است مادر شده ام، من بزرگ شدن پاره تنم را که از تن خودم نیست، دیده ام. یادم نمیآید چندبار اما خیلی وقت ها همینطوری در آغوشش کشیدم؛درست از اولین باری که دیدمش، با اینکه کوچک بود اما در آغوشم جا نمیشد، دست هایم توان نگهداشتنش را نداشت اما من میخواستمش، باید نگهش میداشتم، فکر میکردم هنوز کوچکم، تصمیم گرفتم بزرگ شوم، من باید یک شبه بزرگ میشدم، غمش غمم شد، شادی اش شادیم، من برای خاری که توی پایش میرفت میمردم و زنده میشدم، من دوستش داشتم حتی اگر موهایم میان مشت کوچکش گره میخورد، حتی اگر با پاهای کوچکش میدوید روی دفتر تازه رنگ خورده ام، حتی اگر جایم را میان قلب بابا و مامان تنگ کرده بود، من دوستش داشتم حتی وقتی دوست نداشت پسرم باشد، حتی وقتی از خاله بازی خوشش نمی آمد، من حیران میشدم اگر تنش کمی گرم میشد، چشم هایش بیحال، دهانش کمی باز، نفس هایش تند، چه رسد به وقتی زخمی شده باشد، من نفس هایم را سالهاست نذرش کردهام تا او زندگی کند.
اصلا میدانی، آنها هم میتوانستند من و تو باشند، فاطمه و عباس یا نه زینب و حسین، صالحه و محمد صالح، اشرف و حسن... چه فرقی میکند اسمشان هرچه میخواهد باشد، باشد. منِ توی عکس خیلی زود بزرگ شد، خیلی زود مادرشد، حیران شد برای نفس های سنگین تویِ داخل عکس، برای تن بی حالت، برای چشم های خمارت، برای دهانی که تلظی میکرد، نفسش را نذر ماندت کرد، جان داد برای زخم های تنت، برای زندگی ات...
@yasfatemi1769