eitaa logo
هُرم
157 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
438 ویدیو
19 فایل
گاه‌ نوشته‌هایی از حسین فرهانیان @hfarhan اگر دوست دارید ناشناس مطلبی برایم بگذارید🖋 https://harfeto.timefriend.net/17141149934247
مشاهده در ایتا
دانلود
بار چهارم است که سرم زیر شانه و قیچی‌اش می‌رود و او مثل هربار می‌گوید«من اگه قیافه تو رو داشتم حداقل هشت تا زن می‌گرفتم» مثل هربار بدون حرف می‌خندم و او مثل هربار ادامه می‌دهد«لاف نمی‌زنم. با همین قیافه تا الان چهارتا گرفتم. ولی اگه جای تو بودم...» و باز یکی از مشتری‌های روی صندلی می‌پرسد«ماشالا! الان چهارتاشونو داری؟» «نه بابا، مگه گاوداری زدم؟» و بعد می‌خندد. خنده‌ای که به چهره‌اش می‌آید«زن اولم نتونست منو تحمل کنه، زن دومم رو من نتونستم تحمل کنم، سر سومی دوتامون نتونستیم تحمل کنیم، الان با این چهارمیه خوبم. اونم انگار مشکلی نداره» بعد مثل همیشه روی شانه‌ام می‌زند«ولی حرفمو جدی بگیر. اگه تند تند زن بگیری پیر نمیشی».همیشه هم روی شانه راستم می‌زند. بالای آینه عکسی از خودش و محمدعلی فردین است و من باز مثل هربار برای عوض کردن بحث به آن متوسل می‌شوم«آقا فردین، اون عکس بالاییه رو امسال گرفتی؟» لبش را عین محمدعلی فردین، خیلی سینمایی به یک گوشه کش می‌دهد و می‌گوید«اون عکس برای بیست سال پیشه. وایسا...نه، دقیقا برای بیست و دو سال پیشه» و اینجا من باز با تعجب می‌گویم«نه بابا، خداییش؟ ماشالااا. تکون نخوردین» صورتش را طرفم می‌آورد «انصافا قیافه الانم با اون موقع فرق نکرده؟ راستشو بگو؟» در چشمانش زل می‌زنم«خداییش نه. من اصلا فکر می‌کردم برای امسالته. هیچ فرقی نکردین» و باز آن لبخند سینمایی را می‌زند«به نظرت الان چند سالمه؟» «نهایتا چهل، خونه پرش دیگه چهل و پنج» «پسر من الان شصت و پنج سالمه» اینجای قضیه مثل هربار باید شاخ دربیاورم و درباره راز جوانی و سرزنده بودنش را بپرسم و او هم درباره ورزش و تغذیه سالم و اهل موسیقی بودنش برایم بگوید و من در پس هر جمله‌اش طوری سر تأیید تکان بدهم که موهایم زیر دستش خط نخورد. اما سوای این حرف‌های تکراری، دو تا مطلب بدون تکرار هربار اتفاق می‌افتد. یکی دو تا خاطره جدید و سه چهارتا آهنگ جدید، که بعد اینکه به اهل موسیقی بودنش اذعان داشته، برایم می‌خواند. تا نشنوی باورت نمی‌شود. عباس قادری و جواد یساری را از خودشان بهتر می‌خواند. وقتی می‌خواند، احساس می‌کنم پشت خاور در یک جاده کویری نشستم و دارم چای هورت‌ می‌کشم. معمولا به اینجای کار که ‌می‌رسد دست از کار می‌کشد و سراغ موبایلش می‌رود و توی پوشه فیلم‌هایش انگشت بالا و پایین می‌کند. به طرز عجیبی انگار می‌داند که کدام یک از کلیپ‌ها را تا حالا نشانم نداده و همان را پلی می‌کند‌.(اینجای کار که می‌رسد نمی‌دانم آیا اوست که هربار مرا گیر میاورد یا من!) صدای پر حجمی که بدون میکروفون کار خواننده توی کنسرت را می‌کند. بی‌نظیر است. هم صدایش و هم دنیایش. این بار یک حرف جدید می‌زند:«می‌دونی، اصلا جنس من با غم سازگاری نداره. هیچ وقت مراسم عزا نمیرم مگه اینکه مجبور باشم. اگرم برم به پنج دقیقه نمیشه که جیم میزنم. روضه هم زیاد نمیرم. همش دنبال شادی و آواز و رقص و بزن و بکوبم. قبل انقلاب زیاد دعوتم می‌کردن اینور و اونور که بخونم. اما یه بار پشت سرم یه حرفایی زدن که خوشم نیومد و اینکارو گذاشتم کنار. مادرمم که دید اینجوری شد بهم گفت برو صداتو خرج ابی‌عبدالله کن. منم رفتم دنبال مداحی و اتفاقا بازم کارم گرفت. اما اونم بعد یه مدت گذاشتم کنار» ساکت شد. انگار که غمش یادش آمده باشد. اگر نمی‌پرسیدم چرا احتمالا دیگر درباره‌اش حرف نمی‌زد. بعد پرسشم را جواب داد«این یکی جنس غمش با بقیه فرق داشت. هر بار که براش می‌خوندم وسطش گریه‌ام می‌گرفت و دیگه نمیتونستم بخونم. می‌خواستم فقط بشینم براش گریه کنم. بعد روضه هم همیشه تا چند روز حالم بد بود. به خاطر همین گذاشتمش کنار و رفتم سراغ همون ساز و آواز. منتها این دفعه تو تنهاییم» دوباره روی شانه راستم می‌زند«ببین، اگه از من می‌شنوی فقط دنبال شادی باش. غم پیرت می‌کنه. اصلا همین غمه که می‌کشدت» و من آدم‌های زیادی دیدم که در سن پایین‌تر از سن فردین پیر شدند و مردند. بالأخص در هیئت و روضه. در هیئتمان عمو رحمتی داشتیم که پارسال در پنجاه و پنج سالگی با ریش و‌ مویی کاملا سفید، مرد. فردین آدم رو راست و صافی است. خوب می‌داند که غم، بالأخص غم حسین، زود آدم را پیر می‌کند و او هم بدون آنکه ادا دربیاورد صادقانه می‌گوید که نمی‌خواهد پیر شود. می‌خواهد شاد زندگی کند. اصلا فردین همان عمو رحمت است. منتها با این تفاوت که گریه روضه‌اش را کنار گذاشته‌. هر بار که در جمعی یا کتابی یا کلیپی بحث از مزایای شاد زیستن می‌شود، چهره فردین در نظرم مجسم می‌شود و از پشت سر عمو رحمت را می‌بینم که به سیاهی هیئت تکیه داده و صورتش را گرفته و شانه‌اش بی‌وقفه می‌لرزد. و من الان روی صندلی آرایشگاه مخیر هستم که موهایم در چند سال آینده، همچنان سیاه باشند یا به رنگ گچ دربیایند. می‌دانی، لبخند‌های عمو فردین را به گریه‌های عمو رحمت می‌فروشم به این شرط که پای تو درمیان باشد...
بارها و بارها نشستم، نوشتم و پاک کردم، سوختم و آب شدم، بارها و بارها دست هایم یخ زدند، قلبم منجمد شد، نفس هایم تنگ، از جا بلند شدم، دوباره نشستم، با خودکار دایره کشیدم و دایره و دایره و دایره و دایره....بزرگ و کوچک، از روی هم رد شدند، صفحه پاره شد، خودکار را پرت کردم روی میز، تکیه دادم و زانوهایم را بغل کردم، زل زدم به عکسی که جان دارد... من بارها و بارها این صحنه را دیدم، من سالهاست این صحنه را زندگی میکنم. همینِ همین را که نه، حس یخ زده بینشان را میگویم. من سالهاست مادرشده ام، غریب به بیست و سه چهار سال است مادر شده ام، من بزرگ شدن پاره تنم را که از تن خودم نیست، دیده ام. یادم نمی‌آید چندبار اما خیلی وقت ها همینطوری در آغوشش کشیدم؛درست از اولین باری که دیدمش، با اینکه کوچک بود اما در آغوشم جا نمیشد، دست هایم توان نگهداشتنش را نداشت اما من میخواستمش، باید نگهش میداشتم، فکر میکردم هنوز کوچکم، تصمیم گرفتم بزرگ شوم، من باید یک شبه بزرگ میشدم، غمش غمم شد، شادی اش شادیم، من برای خاری که توی پایش میرفت میمردم و زنده می‌شدم، من دوستش داشتم حتی اگر موهایم میان مشت کوچکش گره میخورد، حتی اگر با پاهای کوچکش میدوید روی دفتر تازه رنگ خورده ام، حتی اگر جایم را میان قلب بابا و مامان تنگ کرده بود، من دوستش داشتم حتی وقتی دوست نداشت پسرم باشد، حتی وقتی از خاله بازی خوشش نمی آمد، من حیران میشدم اگر تنش کمی گرم میشد، چشم هایش بی‌حال، دهانش کمی باز، نفس هایش تند، چه رسد به وقتی زخمی شده باشد، من نفس هایم را سالهاست نذرش کرده‌ام تا او زندگی کند. اصلا میدانی، آنها هم میتوانستند من و تو باشند، فاطمه و عباس یا نه زینب و حسین، صالحه و محمد صالح، اشرف و حسن... چه فرقی میکند اسمشان هرچه میخواهد باشد، باشد. منِ توی عکس خیلی زود بزرگ شد، خیلی زود مادرشد، حیران شد برای نفس های سنگین تویِ داخل عکس، برای تن بی حالت، برای چشم های خمارت، برای دهانی که تلظی میکرد، نفسش را نذر ماندت کرد، جان داد برای زخم های تنت، برای زندگی ات... @yasfatemi1769
دوست دارم یک کانال برای خودم بزنم و هر روز درونش از پیروزی‌های جبهه مقاومت علیه رژیم غاصب صهیونیستی بنویسم. فیلمهای عملیات‌ها را بگذارم و دعاهای مادران و وصیت‌نامه‌های شهدا را ثبت کنم تا روز پیروزی بزرگ. مثل یک آلبوم شخصی...
کانال اسکرین شات هر شب ساعت ۹ در برنامه میدان به تحلیل اوضاع غزه می‌پردازد و به‌طور زنده از آپارات، یوتیوپ، تلگرام و اینستاگرام پخش می‌شود. اگر علاقه‌مند به پیگیری جنگ غزه و تحلیل اتفاقات میدانی آن هستید کانال اسکرین‌شات را به شما پیشنهاد می‌کنم. https://eitaa.com/screenshotpersian
پستچی مهربان اینبار کتابهای مصطفی مستور را آورده، قراره این ماه از روی این کتابها رونویسی کنم.
✨ ♥️ ✨عیدت مبارک✨ @mesle_maadari
هدایت شده از [نگاه ِ تو]
‌ ‌ ‌خم شدم کفش‌هام را بپوشم. صدای "مامان، مامان" بچه‌ای را شنیدم. شلوغ بود و جمعیت داشت به سمت در خروجی مسجد می‌آمد. پسری حدودا پنج ساله بود. کاپشن زرد تنش بود. دسته‌ای از موهای پرپشت و مشکی‌اش از زیر لبه‌ کلاه بافت ریخته بود روی پیشانی.‌ اشک‌هاش داشت از گوشه چشم‌های درشتش راه می‌گرفت روی گونه. نشستم کنارش. چی شده عزیزم؟ با گریه گفت: مامانمو میخوام. ‌ نفهمیدم چرا به جای اینکه نشانی‌های مادرش را بپرسم، بی‌مقدمه گفتم با مامانت اومدی؟ اشک‌هاش را با پشت دست پاک کرد و گفت نه! پس با کی اومدی؟ با بابام. دستش را گرفتم. اسمت چیه؟ ابالفضل. چه اسم قشنگی. وسط گریه، لب‌هاش به خنده باز شد. بردمش دم ورودی مردانه. فقط یک راهروی کوتاه با ورودی زنانه فاصله داشت. توی گوشش گفتم الان باباتو پیدا می‌کنیم. با بغض نگاهم کرد. "اگه پیداش نکنیم چی؟" دستش را فشار دادم و با اطمینان گفتم بابات بدون تو هیچ جا نمیره. ‌از لحظه‌ای که دستش را دادم به دست پدرش، دارم فکر می‌کنم ابالفضل کوچولو چه خوب فهمیده بود آدم هر جایی که گم می‌شود باید اول مادرش را صدا کند؛ حتی جایی که می‌داند مادرش در کنارش نیست! پ.ن. از صبح فکرم درگیر بود که امشب چه بنویسم. رزقش را خودشان جور کردند. دقیقا همین امشب. هر چند به قلم ناخوب و پُرنقصِ من. خوش به حال ما که شما را داریم مادر مهربانِ تمام عالم. خوش به حال‌ همه ما که فاطمه (سلام الله علیها)، روشنیِ چشم پیامبر و علی، مادرمان است. عید قشنگ‌ همگی مبارک رفقای عزیز و همراه😍 @Negahe_To
إنّا لله‌ و إنّا إليهِ رَاجعُون