هدایت شده از عطیه (فاطمه بزمشاهی)
بارها و بارها نشستم، نوشتم و پاک کردم، سوختم و آب شدم، بارها و بارها دست هایم یخ زدند، قلبم منجمد شد، نفس هایم تنگ، از جا بلند شدم، دوباره نشستم، با خودکار دایره کشیدم و دایره و دایره و دایره و دایره....بزرگ و کوچک، از روی هم رد شدند، صفحه پاره شد، خودکار را پرت کردم روی میز، تکیه دادم و زانوهایم را بغل کردم، زل زدم به عکسی که جان دارد...
من بارها و بارها این صحنه را دیدم، من سالهاست این صحنه را زندگی میکنم. همینِ همین را که نه، حس یخ زده بینشان را میگویم.
من سالهاست مادرشده ام، غریب به بیست و سه چهار سال است مادر شده ام، من بزرگ شدن پاره تنم را که از تن خودم نیست، دیده ام. یادم نمیآید چندبار اما خیلی وقت ها همینطوری در آغوشش کشیدم؛درست از اولین باری که دیدمش، با اینکه کوچک بود اما در آغوشم جا نمیشد، دست هایم توان نگهداشتنش را نداشت اما من میخواستمش، باید نگهش میداشتم، فکر میکردم هنوز کوچکم، تصمیم گرفتم بزرگ شوم، من باید یک شبه بزرگ میشدم، غمش غمم شد، شادی اش شادیم، من برای خاری که توی پایش میرفت میمردم و زنده میشدم، من دوستش داشتم حتی اگر موهایم میان مشت کوچکش گره میخورد، حتی اگر با پاهای کوچکش میدوید روی دفتر تازه رنگ خورده ام، حتی اگر جایم را میان قلب بابا و مامان تنگ کرده بود، من دوستش داشتم حتی وقتی دوست نداشت پسرم باشد، حتی وقتی از خاله بازی خوشش نمی آمد، من حیران میشدم اگر تنش کمی گرم میشد، چشم هایش بیحال، دهانش کمی باز، نفس هایش تند، چه رسد به وقتی زخمی شده باشد، من نفس هایم را سالهاست نذرش کردهام تا او زندگی کند.
اصلا میدانی، آنها هم میتوانستند من و تو باشند، فاطمه و عباس یا نه زینب و حسین، صالحه و محمد صالح، اشرف و حسن... چه فرقی میکند اسمشان هرچه میخواهد باشد، باشد. منِ توی عکس خیلی زود بزرگ شد، خیلی زود مادرشد، حیران شد برای نفس های سنگین تویِ داخل عکس، برای تن بی حالت، برای چشم های خمارت، برای دهانی که تلظی میکرد، نفسش را نذر ماندت کرد، جان داد برای زخم های تنت، برای زندگی ات...
@yasfatemi1769
دوست دارم یک کانال برای خودم بزنم و هر روز درونش از پیروزیهای جبهه مقاومت علیه رژیم غاصب صهیونیستی بنویسم. فیلمهای عملیاتها را بگذارم و دعاهای مادران و وصیتنامههای شهدا را ثبت کنم تا روز پیروزی بزرگ.
مثل یک آلبوم شخصی...
هدایت شده از روزنه 🇮🇷
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کانال اسکرین شات هر شب ساعت ۹ در برنامه میدان به تحلیل اوضاع غزه میپردازد و بهطور زنده از آپارات، یوتیوپ، تلگرام و اینستاگرام پخش میشود.
اگر علاقهمند به پیگیری جنگ غزه و تحلیل اتفاقات میدانی آن هستید کانال اسکرینشات را به شما پیشنهاد میکنم.
https://eitaa.com/screenshotpersian
هدایت شده از [نگاه ِ تو]
خم شدم کفشهام را بپوشم. صدای "مامان، مامان" بچهای را شنیدم. شلوغ بود و جمعیت داشت به سمت در خروجی مسجد میآمد. پسری حدودا پنج ساله بود. کاپشن زرد تنش بود. دستهای از موهای پرپشت و مشکیاش از زیر لبه کلاه بافت ریخته بود روی پیشانی. اشکهاش داشت از گوشه چشمهای درشتش راه میگرفت روی گونه. نشستم کنارش. چی شده عزیزم؟ با گریه گفت: مامانمو میخوام.
نفهمیدم چرا به جای اینکه نشانیهای مادرش را بپرسم، بیمقدمه گفتم با مامانت اومدی؟ اشکهاش را با پشت دست پاک کرد و گفت نه!
پس با کی اومدی؟
با بابام.
دستش را گرفتم.
اسمت چیه؟
ابالفضل.
چه اسم قشنگی.
وسط گریه، لبهاش به خنده باز شد. بردمش دم ورودی مردانه. فقط یک راهروی کوتاه با ورودی زنانه فاصله داشت. توی گوشش گفتم الان باباتو پیدا میکنیم. با بغض نگاهم کرد. "اگه پیداش نکنیم چی؟" دستش را فشار دادم و با اطمینان گفتم بابات بدون تو هیچ جا نمیره.
از لحظهای که دستش را دادم به دست پدرش، دارم فکر میکنم ابالفضل کوچولو چه خوب فهمیده بود آدم هر جایی که گم میشود باید اول مادرش را صدا کند؛ حتی جایی که میداند مادرش در کنارش نیست!
پ.ن. از صبح فکرم درگیر بود که امشب چه بنویسم. رزقش را خودشان جور کردند. دقیقا همین امشب. هر چند به قلم ناخوب و پُرنقصِ من. خوش به حال ما که شما را داریم مادر مهربانِ تمام عالم. خوش به حال همه ما که فاطمه (سلام الله علیها)، روشنیِ چشم پیامبر و علی، مادرمان است.
عید قشنگ همگی مبارک رفقای عزیز و همراه😍
#روایت_زندگی
#تولدت_مبارک_روشنی_چشم_پیامبر
#رزق
@Negahe_To
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پایانبندی فوقالعاده سخنرانی سیدحسن نصرالله:
این جنایت بزرگ
بدون پاسخ و مجازات
نخواهد ماند،
بدون پاسخ و مجازات
نخواهد ماند،
و بین ما و شما
میدان
و روزها
و شبهاست...
به امید دیدار!