🔻یک شب یکی از برادران روحانی پایش به سنگر ما باز شد. بعد از نماز و قرائت سوره واقعه؛ برادر «داربُـر» با حاج آقا گرم صحبت شد.
🌷 داربـر اصرار داشت حاج آقا از اسرار پشت پرده برایش بگوید.آن شب زیر نور بی رمق فانوس؛ در آن سنگر غم گرفته؛ در و دیوار برای آخرین بار و با حسرت به چهره ملکوتی داربـر که برای پر کشیدن افروخته و منقلب شده بود؛ نگاه میکردند.
ما نیز با یک نگاه، تا آخـر قصـه را خواندیم.
🌷 داربـر که زمان وصل را دریافته بو؛ به بهانه سرکشی سنگرهای نگهبانی، از جمع ما بیرون رفت و لحظه ای بعد در میان گرد و غبار انفجار خمپاره ای محو شد.
پیـکر پاکش را کنار خاکریز، خون آلود یافتیم.
📚 زنده باد کمیـل / محسن مطلق
«آهــای بسـیجی !
خـوب گـوش کـن چـه می گـویـم؛
من می خواهم به تو پیشنهاد یک معامله ای بدهم که در این معامله، سرت کلاه برود!
منِ دستغیب، حاضرم یکجا، ثواب هفتـاد سال نمازهای واجب و نوافـل و روزه هـا و تهجدها و شب زنده داری هایم را بدهم به تـو !
و در عـوض، ثواب آن دو رکعت نمـازی
را که تو در میدان جنـگ، بدون وضـو، پشت به قبـله، با لباس خـونی و بدن نجـس خوانده ای، از تـو بگیـرم؛
آیـا تـو حـاضر به چنـین معـامله ای هستی؟!»
🌹 شهـید محـراب دسـتغیب
📌 وحیـد (شهیددیالمه) یک خصوصیت داشت که هیچ وقت، مستقیم وارد بحث مذهبی نمی شد؛ اما به گونه ای سخن را آغاز میکرد که در نهایت منجر به این میشد که مخاطب خودش از او سؤال کند و بخواهد که دربارهٔ مذهب برایش حرف بزند.
🔸 برای وحیـد، دانشگاه، بازار، مهمانی، قطار و تاکسی فرقی نمیکرد؛ او هدفی داشت به گسترۀ تمامی عرصه های زندگی. گاهی برخی دوستانش از این گفت وگوها کلافه میشدند؛ برای نمونه، یک بار یکی از دوستان به او گفت: «وحیـد! اینکه شما در تاکسی حرف می زنی، ما که دوباره این آدم را نمیبینیم تا بحث ادامه پیدا کنه، خب چرا شروع میکنی!؟»
وحـیـد گـفت: «من یه چیـزی میـگم، اگـه خـــدا در اون هدایت را قـرار بده، خـودش بیـدار میشه و میـره دنبـالش.»
📚 فهــم زمــانـه / یعقوب توکلی
زندگی و روزگــار؛ #شهید_عبدالحمید_دیالمه
#از_شهدا_بیاموزیم
🔹 شنیدم محسن چـریک در خـطِ سـرپل ذهاب است. خودم را به آنجا رساندم. با دیدن مجروحیتم؛ با ماندن من مخـالفت کـرد. وقتی اصـرارم را دید، حـرفی زد کـه پـس از گذشـت
سالها هنوز توی گوشم می پیچد.
👈 گفت: «جنـگ بـا عـراق بـرای مـا یـک رزم آموزشی است؛ نبـرد اصلی ما با صهیونیستها
و استکـبار جهـانی اسـت. هنـوز وقـت بـرای جنگیدن تو باقی مانده است.»
🎙راوی: فرجالله مرادیان
🌷شهید سعید گلاببخش (محسن چریک) پيش از انقـلاب و پس از تحصیل در اروپا؛ آموزشهای چـريكی را در لبنـان و فلسطين با همـراهی شهـيد چمران گذراند. سعیداز محافظین امام در پاریس بود و از بدو تأسيس سپاه، دانش نظـامی اش را به جـوانان تازه وارد منتقل میكرد.
پیـکر مطـهرش در سال ۵۹ در ارتفاعات افشارآباد سرپل ذهاب جــاودانه شد.
🌷 رفته بود مأموریت.
بعد از یک مـاه که برگشته بود اهواز؛
دیده بود دخـترش لیـلا مریض شده، افتاده روی دست مـادرش.
یک زن تنها تو غربت؛ با یک بچه مریض.
باز هـم نمی توانست بمـاند و کـاری کند.
باید بـرمی گـشت منطـقه.
رفـت تـوی اتـاق؛ در را بسـت.
نشـست و یـک دل سـیر گــریه کــرد.
📚 مجموعه کتب «یادگــاران»
جلد دهــم
#شهید_مهدی_زین_الدین
🌹.. «چيزی را كه من در ايشان نيافتم، علاقه، توجه و فريفتگی به ماديات و زرق و برق دنيــا بود؛ زندگی بسيار سـاده ای داشت. بارها به من می گفت كه هيچ وقت خمس بدهـكار نمی شود و اصلا مهلت نمی دهد خمسی به گردنش بيفتد و سرماه از حقوقش به اندازه مخارجش برمی دارد و بقـيـه را در راه خــدا می دهـد.»
🎙 راوی: حجت الاسلام محمدی گلپايگانی
📚 ماهنامه شـاهد یـاران شماره ۳۳
#شهید_خلبان_عباس_بابایی
#از_شهدا_بیاموزیم
🔸 رفته بودیم پاکستان سر خاک شهید عارف حسینی، مرتضی زیاد از او شنیده بود. دستهایش را گرفته بود جلوی صورتش هق هق گریه میکرد؛ معاونش فکر کرده بود مرتضی رفیق صمیمی اش بوده.
🔹 دخترهای پاکستانی، پائین دیوار مرگ می رقصیدند؛ موتور سوار هم بالای سرشان ویراژ میداد. دخترها مشتری برای او جمع میکردند. رفته بودیم بالا ازشان فیلم بگیریم. مرتضی زود آمد پائین رفت توی ماشین. دنبالش رفتم؛ رنگش پریده بود؛ زد زیر گریه و گفت: « می بینی کار دختـرهای مسلمون به کجـا کشیده؟ »
📚 کتاب آوینی/ نشر یا زهـرا (س)
#شهید_سید_مرتضی_آوینی
🔻..لحظات حساسی بود؛ به هر حال می بایست جلو می رفتیم. روبه روی ما خاکریزی قرار داشت که باید به سرعت از آن می گذشتیم؛ هر کس تعلـل میکرد جانـش را می باخت.
🌷 نفر جلویی من، تنها کمی مکث کرد و بی درنگ تیر دوشکا شکمش را شکافت. دوشکای دشمن درست به سمت ستون هدف گیری شده بود. در این خاکریز شوم، بچه های زیادی با اصابت تیر به سرشان افتادند؛ اما ستون کـاملاً اسـتوار به راه خویش ادامه میداد.
🌹 گــردان درست مثل باغچـه ای معـطر بود که «دوشـکا» گلـهای آن را یکی یکی میچید.
📚 نونی صِـفر / سید حسن شـکری
انتشارات حـوزه هنـری
🔆.. همیشه می گفت: «بعد از توکـل به خـدا، توسل به اهل بیت (ع) حـلال مشکلات است.» به همین خاطر هم به دعای توسل علاقه زیادی داشت. حتی زمان عقدکنان خواهرش، پیشنهاد کرد که بعد از مراسم، دعـای توسـل بخوانیم.
البته به مزاق بعضی ها خوش نیامد؛ اما کوتاه هم نیامد و رفت در زیر زمین خانه به تنهایی شروع کرد به خواندن دعـای توسـل.
🌹 کشف پیکر مطهرش هم با دعـای توسـل همراه شد. شهید غلامی عادتش این بود هر وقت بدن شهیدی را پیدا می کرد، ابتدا برایش زیارت عاشورا می خواند بعد بدن را بیرون می آورد.
🌹 آن روز کنار پیـکر علیرضا؛ هر چه گشت زیارت عاشورا را در مفاتیح پیدا نکرد؛ اصلا گویا چنین دعایی از اول وجود نداشته؛ بعد گفت: «هــر چـه شهــدا بخـواهـند.»
و اتفاقی شروع کرد به خواندن دعـای توسـل.
📚 مسـافر کـربلا / نشـر شهید هـادی
زندگینامه و خـاطرات؛
#شهید_علیرضا_کریمی
🔸 عبــاس از زرنگهـای گـردان میــثم بـود؛ خوب می جنـگید. ریـز نقش بود اما یک دنیا جیـگر و معـرفت داشت. همیشه به اصـغر (شهیدارسنجانی) می گفت: «حـاجی! ما بچه ی باغ بیسیم هستیم! بچه محـل طیـب؛ رفیق نیمه راه نیستیم.»
🔹 عبـاس را گذاشتند توی آمبولانس.
اصغر رفت جلو زد به شیشه و گفت:
«زرنـگ! طیب گفت خمیـنی بچـه ی حضـرت زهـراست (س)؛ تو این آقا سـید رو تنـها میگذاری و در میـری؟! اونم تو این شب عاشـورا؟ »
عباس گفت: «زخمی ام حاج اصـغر.» اصغر گفت: «زخمی چیه مشدی؟! یه ترکش نقلی خوردی.»
🌹 عبـاس هیچ چیز نگفت؛ فقط به اصغر نگاه کرد و آمبولانس رفت. چند دقیقه ی بعد عباس برگشت! روی پابند نبود؛ خسته و نفس بریده؛ از سرش خـون می آمد. بی معطلی رفت سمت سه راهی شهـادت. اما معلوم بود جـان و بنیه اش رفته. پشت سرش، یک پیرمرد آمد و گفت: «من راننده ی همان آمبولانس ام! بابا شما به این بچه چی گفتید؟! وسط راه زیر توپ و خمپاره، یهـو گفت: «وایســا! نگــه دار!» من توجهی نکردم، فکر کردم بچه است و حالیش نیست مجروح شده. یکهو ناراحت شد؛ با کـله اش زد تو شیشه ی آمبولانس و شیشه را شکست!
بعد هـم خـودش رو پـرت کـرد بیـرون ..
📚 کوچه نقاش ها / راحله صبوری
خاطرات #سید_ابوالفضل_کاظمی
🌹 جلوی من حرکت میکرد که پام رو گذاشتم پشت پاشنهاش و ناخواسته کف کفشش جدا شد. اتفاق عجیب و غریبی بود؛ توی گشت، پشت عراقیا و پانزده کیلومتر مسیر بازگشت تا مقر خودی! از سر شرم گفتم: «علی آقـا، بیا کفش من رو بپوش.» با خوشرویی نپذیرفت.
🌹 راه به اتمام رسیده بود و اون مسیر پر از سنگلاخ و خاروخاشاک رو، لنگلنگان اومده بود؛ بیهیچ اعتراضی. به مقر که رسیدیم، چشمام به تاولها و زخم پاهاش افتاد. زبونم از خجالت بند اومد. اون هم این حس رو در من فهمید و زبون به تشکر باز کرد. حالا هم شرمنده بودم و هم متعجب. پرسیدم: «چـرا تشـکر؟!» گفت:
«چه لذتی بالاتر از همدردی با اسیران کـربلا!
شما سبب توفیق بزرگی برای من شدید.
تمـام این مسیر برای من روضـه بود؛
روضـهی یتیمـان ابـاعبـداللــه (ع).»
📚 دلیـل / حمید حسام
روایت نابغـهی اطلاعات عملیات #شهید_علی_چیت_سازیان
🌷.. در ظـاهر آدمـی معمـولی بود.
مثل بقیه زندگی ميکرد؛ اما هر قدمی که برمی داشت برای رضـای خــدا بود. سعی ميکرد به همه کـارهایش جـلوهای خدایی بدهد. در همه کارهایش خـداوند را ناظــر ميدید.
👈 به این سخن امـام راحـل، بسیار علاقه داشت. خیلی این جمـله را دوست
داشت؛ همیشه تکـرار ميکرد.
آنجـا که فـرمودند:
«عالَـم محضـر خـداسـت،
در محضـر خــدا معصـیت نکنـید»
📚 علمـدار / نشـر شهید هـادی
#شهید_سید_مجتبی_علمدار
#از_شهدا_بیاموزیم