eitaa logo
حسـینـیه هـمّـت
9 دنبال‌کننده
243 عکس
3 ویدیو
0 فایل
✓ مقـام معـظم رهبـری: «ما در بیان زندگی‌نامه‌ی شهیدان سعی کنیم خصوصیّات زندگی اینها و سبک زندگی اینها و چگونگی مشی زندگی اینها را تبیین کنیم، ایـن مهـــم اسـت.» 📌 تولید و آرشـیو محتـوا « کــپی با ذکـــر شــریف صــلـوات »
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 روزه گـرفتن جـُرم سنگینی بود. 🔹 بچه ها غذای ظهـر را در یک پلاستیک جمع کرده، چهـار گوشه آن را گـره زده و زیـر پیـراهن خـود پنهـان می کردند تا زمـان افطـار مخفیـانه استفاده شود. اگـر موقع تفتیش از کسی غـذا می گرفتند او را شکنـجه می دادند. آن غـذای سـرد ظهـر با غذای مختصری که احیانا در شب می دادند را بچه ها به عنوان افطـار می خوردند و تا افطـار روز بعد به همین ترتیب می گذشت. 🔸 خدا شاهد است امروز که سالها از اسارت می گذرد به هنگام افطـار همه نوع خوراکی با بهترین کیفیت در سفـره هایمان یافت میشود ولـی لـذت افطـار دوران اسارت را ندارد. به نظـر من آن غذا غذای بهشتی بود و ما هنگام افطـار واقعا حضور خــدا را احساس می کردیم. 🎙 راوی: سـردار مرتضی حـاج باقری
🔹 از مجموع سیصد و پنجاه نفر افراد گردان فقط بيست نفر آمده بودند احیـا! تعجب كردم. شب دوم هـم همينطور. برايم سـؤال شده بود. چـرا بچه هـا نيـامدند!؟ نكند خبـر نداشتند. 🔸 به سمت صحـرا حركت كـردم. وقتی نزديک شيارها رسيدم، ديدم در بين هرشيار، رزمنده ای رو به قبـله نشسته و قـرآن را روی سـرش گرفته و زمـزمه می كند. چون صدای مراسـم از بلندگو پخش می شد، بچه ها صدا را می شنيدند و در تنهايی و تاريكی حفره ها، راز و نياز می كردند. 🔹 بعدها متوجه شدم آن بيست نفر هم كه برای مراسم عزاداری و احيا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند. 🎙راوی: شهید رضا صادقی یونسی
🔹 نیروهای پشتیبان در عقبـه جبهـه، مراسـم شب های قدر را به صورت دسته جمعی برگزار میکردند اما رزمندگانی که در خط مقدم بودند سنگر به سنگر از طریق رادیو یا روحانی که در سنگر بود مراسم را برپا میکردند و تا صبـح به سـاحت مقدس ائمـه اطهـار (ع) برای پیـروزی جبهه حـق علیه باطـل متوسل می شدند. 🔸 یکی از آداب شـب هـای قـدر در جبهـه ایـن بود که رزمندگان به سنگر هم دیگر می رفتند و حلالیت می طلبیدند. خطاب به خـدا، توبه نامه می نوشتند و از اعمـال گذشته ابـراز پشیمـانی می کردند. • برخی هم در این شب ها، برای خـانواده نامـه می‌نوشتند. 🎙راوی: حاج محمد نیکـو صحبت
🌹 الهـی؛ اگـر جُــز سوختگان را به ضیـافت عنداللـهی نمی‌خوانی، مـا را بسـوز آنچنـان که هیچ‌کس را آنگـونه نسوختـه باشی. 🌹 شهـادت پایان نیست، آغــاز است؛ تولـدی دیگـر است در جهـانی فـراتر از آنکـه عقـل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستاره‌ای است که پرتو نـورش عرصه زمـان را در می‌نوردد و زمین را به نـور رب‌ُالارباب، اشـراق می‌بخشد.
🌷 سـر پست نگهبـانی نشسته بـود رو به قبلــه با خودش زمزمه میکرد و اطـراف رو می پائیـد. نفـر بعـدی که رفت پست رو تحـویل بگیـره دید مهـدی رفته سجـده؛ هر چی صداش زد صدایی نشنید. اومد بلنـدش کنـه دید تیـر خـورده تـوی پیشونیش و بشهادت رسیده. فکـر شهـادتش اذیتمـون میکـرد؛ هم تنهـا شهـید شده بود هـم مـا دیـر فهمیدیم. 🌷 خیـلی خـودمـون رو خـوردیم. تـا اینـکه یـه شـب اومـده بـود بـه خـواب یکـی از بچـه هـا و گفـت: « نگـران نبـاشید! تنهــا نبـودم. همـین کـه تیـر اثـابت کرد بـه پیشـونیم؛ به زمیـن نرسیـده افتـادم تـو آغـوش آقـام امـام حسـین (ع).» 📚 خـط عاشقی / حسین کاجی 🔻تک بیتی سروده عاشـق که شدی تیر به سر باید خورد زهـریست کـه مانند شکـر بایـد خـورد " صـلواتی هدیـه کنیـم به ارواح مطهــر شـهدا "
🔸 درکوچه ی ما پیرمردی بود که اختلال حواس داشت. همیـشه صنـدلی اش را دم در می گذاشت و می نشست داخل کوچه. هر وقت حمیـد به این پیر مرد می رسید، خیلی گرم با او سـلام و علیک میکرد.اگر سوار موتور بود، توقف میکرد و بعد از سـلام و احـوال پـرسی، حـرکت میکـرد. یک شب رفته بودیم هیئت. موقع برگشت ساعت از نیمـه شـب گذشتـه بـود و پیـرمرد همچنـان در کوچه نشسته بود. حمید طبق عادتش خیلی گرم با او سـلام و علیـک کرد. 🔹 وقتـی دور شـدیم، گفتـم: «حمیـد جـان! لازم نیست هر بار به ایشان سلام کنی.او بخاطر اختلال حواس اصلا متوجه نیست.» حمید گفت: «عزیـزم! شـاید ایشـان متوجـه نشود؛ امـا من کـه متوجـه می شوم. مطمـئن بـاش یک روزی نتیـجه محبت من به این پیـرمرد را خـواهی دید.» 🌹 بعداز شهـادت حمید وقتی برای همیشه از آن کوچه میرفتیم؛ همان پیرمرد را دیدم که برای فراق حمید به پهنای صورت اشک می ریخت. 🎙 راوی: همسر شهید 📚 یـادت باشـد / محمد رسول ملا حسینی مدافع حـرم
🌷 شش روز بعد از شروع جنـگ بشهادت رسید. خوابـش رو دیـدم. بغلـش کـردم و گفـتـم: «ســراغ مـا رو نمی گیـری؟!» چیـزی نگفـت. گفتم:«تا نگی اون دنیا چه خبره رهات نمی کنم!» 🌷 گفت: « فقـط یـه مطلـب میگـم؛ ما شهـدا شبـهای جمـعه، همـگی میریم خـدمت آقـا سیـدالشـهـدا (ع) » 📚 خـط عاشـقی/ حسین کـاجی فـرمانده عملیات سپـاه همـدان "صلـواتی هـدیه کنیـم به ارواح مطـهر شهــدا"
🌷 تا نشستیم روی موتـور، حسـین گفـت: «بـرام روضــه بخــون!.» هـر چـی بهـونـه آوردم زیر بـار نـرفت. گفت: «من چند شب دیگه، مهمون امام حسـین (ع) هستم! میخوام به آقـا بگـم همه جا برات گریه کردم؛ شب، روز، صبح، ظهـر، خلوت جَلوت، توی سنـگر، حسینیه، پشت خاکـریز، پشت ماشین. فقـط مونـده روی موتـور گـریه کنـم!.» 🌷 قسـمم داد کـه بــراش روضـه بخـونـم. یه سلام دادم به امـام حسین (ع) و یه خط شـعر ذکر مصیبت حضرت علی اکبر (ع) خوندم. روضه تمـوم شـده بـود ولـی هنـوز داشـت گـریه می کرد. رسیدیم به اردوگاه شهدای تخریب اما هنوز گـریه اش تموم نشده بود. چند دقیقه ایستادیم تا گـریه اش بنـد اومـد.                                           🌹 چند شـب بعد هـم، میهمان حضـرت شـد؛ همانطـور کـه گفتـه بـود. 📚 خـط عاشـقی / حسین کـاجی " صلـواتی هدیـه کنیـم به ارواح مطهـر شهـدا "
از: خلبـان علی‌اکبـر شیـرودی به: پایگاه هوانیروز کرمانشاه موضوع: گـزارش اینجـانب که خلبـان پایگـاه هوانیـروز کرمانشـاه می‌باشم و تاکنـون بـرای احیـای اسـلام و حفـظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ ها شرکت نمود‌ه‌ام منظوری جـز پیروزی اسلام نداشته و به دستور رهبـر عـزیـزم به جنـگ رفته ام. لـذا تقاضـا دارم درجـه تشویقی که به اینجـانب داده‌اند، پس گرفتـه و مـرا به درجـه ستوان یار سـومی کـه قبـلاً بـوده‌ام برگـردانید. در صـورت امکان امر به رسیدگی این درخواست بفرمائید. با تقـدیم احترامات نظامی خلبـان علی‌اکـبر شیــرودی نهـم مهـر ۵۹
🌷 دشـمن، جهنمی از آتـش درسـت کـرده بـود. بیـش از ۹۰ نفــر در یک شـب به شهـادت رسیدند و تعداد زیادی هم مجروح شدند.حسین فـرمانده گـردان بود. باقیمانده نیروهـارا جمـع کرد وگفـت: «اینجــا دیگـه سـلاح کـار نمی‌کـنه! امشـب شـب عاشوراست.هرکس میخواد حضرت اباعبدالله ع را یاری کنه با من بیاد. باید با خون مبارزه کنیم! امشـب تکلـیف مـا اینـه.» 🌷 مقـابل دشـمن ایستـاد؛ رجـز خـواند و گفت: « مـن فـرزند خمیـنی‌ام! مـن سـرباز خمیـنی‌ام! مـن ســرباز حسـین بن‌ عـلی‌ام! » دکمـه‌هـای پیـراهنش را بــاز کـرد و گـفـت: «سینـه‌ای که به استقبـال گلوله‌های دشمن میره بـایـد بــاز بشــه! ای گـلولـه‌هــا ببـاریـد! اگــر بــا ریختن خـون مـن پرچـم اسـلام استـوار میشـه ای تیـرهـا ببــاریـد.» 🌹 و حـالا نوبـت رمـل هـای فکــه بـود کـه بــا در آغـوش گـرفتن جسـم خـونیـن او، اعتبــاری همچون مکـه بیـابند. 🎙 راوی: محمد جعـفری
🌷 طـی آن چنـدروزی کـه داخـل کـانـال کمیـل درگیر محـاصره و نبـرد با دشمن بودیم؛ خـاطره رزم و رشـادت سـید جـعـفـر طـاهـری هـرگـز از صفحه ذهن من پاک نمی شود. 🌷 گویی خـدا به او یک نیروی خـارق العـاده و تمـام ناشدنی داده بود. هرگـز ندیدم بخـوابد! از سر صبح که حملات دشمن شروع می شد؛ مدام می دوید به این طرف کـانال و آر پی جی میزد؛ می دوید به آنطـرف و با دوشـکا شلـیک میکرد؛ دوباره می دوید به سویی دیگر و اسلحه دیگری برمی داشت و می جنگـید. تا شب کـارش همین بود. نمیدانم چـرا خسـته نمی شد؟! 🌷 بالبهای ترک خورده از عطش و شکم گرسنه واقعـاً یک تنه با آنها می جنگید. یعنی نبـرد این یک نفر یک طرف و بقیه ما هم یک طرف. شـب هنگـام از کـانال خـارج می شد و به سمت دشـمن می رفت تا از سربازان کشته شده بعثی مهمـات به دست بیـاورد. 🎙 راوی: احـمد بویـانی 📚 زمینهای مسلح / گلعلی بابایی 🔺 تصویر فوق؛ آخرین قـابی است کـه از لبهـای خشکیده و چهره ی خسته اما مقـاوم سید جعـفر سـاعاتی قبل از شهـادت در کـانال آسمـانی کمیـل به حـافظه تاریـخ اسـاطیر ایــران سپـرده شده. 🌹صـلواتی هدیه کنیم به ارواح طیبـه شـهدا
🔹 طی عملیات والفجر۴ میگ عراقی را سرنگون کردیم. خلبانش با چتـر پرید پایین و اسیر شد. او را آوردیم پیش عبـاس. 🔸 هیکلـش در برابر جثـه لاغـر و ضعیف عبـاس خیـلی بـزرگ به چشـم می آمد. عبــاس توانـست اطلاعات کـافی از او بگیرد. چند روز بعد، عبـاس دوباره آمد و گفـت: «میخواهم خلبـان را ببینم.» وقـتی با او شــروع به صحبت کـرد؛ خیـلی زود خـودمانی شـدند! 🔹 یکبار به خلبـان گفتم: « فکر میکنی این مـرد چـه کـاره باشـد؟» خلبـان گـفت: «جُـنـدِ مُـکـلّـف» یعنی سرباز وظیفه! وقتی به او گفتم که فرمانده تیپ است تعجب کرد.پرسید:«چطور یک فرمانده تیـپ حـاضر شـده بامـن، هـم صحبت شود و این طـور خـودمانی و دوستـانه رفتـار کنـد!؟» برایـش قـابل تصـور نبـود. ✳️ از آن زمان به بعد، هـر وقت عباس را میدید با او به احتـرام برخـورد میـکرد. حتی می گفت: « مـرا به عنـوان سـربـاز خـودت بپذیـر! بگـذار تـا در کنـارت بجنـگم !» 📚 تا آوردگـاه الهـاله / گلعلی بابایی