راستی خاطره دیشب پارک پفک خورون ما 😅 که با فاطمه جونم که عضو این گروه هست رو هم بگم🌼🌼
جاتون خالی رفتیم چیپس و پفک خریدیم با فاطمه جان و خواهر زاده گلش بشینیم تو پارک نوش جان کنیم دیدم نیمکت رو به رو دوتا دختر با یک پسر کوچیک که یکی از دخترها شالش افتاده بود نشسته بودند منم پفک برداشتم رفتم به طرفشون با خنده و بلند گفتم سلام خوبید؟
گفتند ممنونم
گفتم دلمون نیومد پفک تنهایی بخوریم بفرمایید تعارف کردم بعد یکم مقاومت چند تا پفک برداشتند
بعد که نمک گیر شدند 🤣🤣گفتم عزیز دلم دختر قشنگم شالت افتاده من نمیتونم تحمل کنم ببینم پسرها بهتون به یک چشم دیگه نگاه کنند😔 قربونت بشم شالت سرت کن گفت چشم و شالش رو سرش کرد منم برگشتم و خیالم راحت شد
حتما شما هم امربه معروف رو هم با پفک امتحان کنید 🤣🤣🤣
هدایت شده از ♥️یا علی مددی♥️
سلام
دیروز جلوی پاساژ موسی بن جعفر دختر نوجوان کشف حجاب رادیدم که همراه مادرو برادرش بود .بادخترم رفتیم جلو و بهش محترمانه وبالحن خوب تذکردادم ،دختره چیری نگفت ولی برادرش عین کوه پشتش دراومد وگفت نمیخواهیم حجاب داشته باشه ،بفرمایید خوشحال شدم ! منم گفتم شماپشتشی معلومه نباید حجاب کنه!
بعدش زیرلب چیزی گفت که متوجه شدیم عاصی شدند از تذکرات مکرر ....خلاصه اینکه دیگه نیومدن پاساژ ورفتند
من بودم میگفتم برادر یعنی غیرت
شما مگه رو خواهرت غیرت نداری؟ چطور دلت میاد این همه مرد نگاه هرزه شون به خواهرت بیفته تو دلشون هزار جور فکر کنند و شب به یاد خواهر شما به رختخواب برن
اینطور موقع ها دست رو نقطه حساس غیرت بزارید و بگید و رد شید
احسنت پس تو کیفمون پفک هم داشته باشیم البته تمر هندی و آلوچه و اینجور چیزا دخترا دوست دارن شاید زودتر جواب بده😁
سلام وعید همگیمبارک🌹
دیروز سوار اتوبوس شدم یه خانم کشف حجاب آمد کنار من رو صندلی نشست😨آروم در گوشی بهش گفتم دخترم شالت افتاده مامان جان سرت کن😊گفت من راحتم😁
یه مکث کوتاه کردم ..بعد موبایلمو از کیفم در آوردم و یه ویس برای دوستم فرستادم😁گفتم (با سلام ...اتوبوس خط ....با کد ....خدمات دهی به فرد مکشفه.....لطفا سریع اقدام بفرمایید..😂متوجه شدم این خانم داره این پا اون پا می کنه بپوشه نپوشه؟ولی معلوم بود غرورش بهش اجازه نمی ده شالشو سرش کنه😔چند لحظه بعد مثلا پیامی رو خوندم ودوباره ویس گذاشتم (ممنون پیامتون دریافت شد یاعلی) ودیدم این بنده خدا باعجله ودست پاچه از اتوبوس پرید بیرون....برگشتم از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم شالشو داره سرش می کنه😊
اینم از تجربه ی من.....نمی دونم چه قد کارم درست بوده یا نادرست 🤔به هر حال تجربه ی من بود😊
سلام به همگی می خواستم بگم من چون خیلی تابلو عکس میگیرم وقتی از چندتا بی حجاب عکس گرفتم البته سریع رد شدم تا چیزی نگند چون توی محله خودمان بود ونمی خواستم تابلو بشم فرداش که با کمی تغییر چهره که عینکم و چادرم رو عوض کرده بودم واونا منو نشناختن ولی من اونا رو شناختم دیدم که تو ظاهرشون خیلی تغییر ایجاد شده بود وفکر کرده بودن من مامور اطلاعات چیزی هستم و مانتوی بلند و شال سر کرده بودند وخدا رو شکر کردم که از عکس گرفتن من تر سیده بودند 😂😂😂😂
خاطره رزم کوهپارک در عید قربان ۱۴۰۲ 🌹🌹🌹
تصمیم رزم محلی قبلا توسط دوستان پویشی مطرح شده بود تا این که روز عید قربان ، این ایده عملی شد ، هماهنگی برای پیش نماز وفراخوان دعوت ، اوردن چند تا زیر انداز ومهر وسجاده از منزل ، وقتی به کوهپارک رسیدم هنوز حدود یک ساعت ورب به اذان بود ، چند تا از خواهران پویشی هم به کمک امدند ومردم را با هر نوع پوشش وحجابی دعوت به نماز جماعت کردیم ، جالب بود تذکر به حجاب نداشتیم ولی وقتی با لبخند به سمت یک کم حجاب ویا مکشفه می رفتیم و ضمن تبریک عید دعوت به نماز می کردیم ، متعجب می شدند که ما براشون ارزش قائل شدیم وبرخی حتی حجاب می گرفتن به نزدیک اذان که رسیدیم جمعیت زیادی تو محوطه تفریحی بودن حتی ان خواهرمون که مانتو کوتاهی داشت وحتی دختری که حجاب خوبی نداشت برای نماز شرکت کرده بودن منتها بیشتر از این زیر انداز ومهر نداشتیم شرمنده برخی شدیم واین تجربه ای شد که برای افراد بیشتر تدارک ببینیم ونکته جالب این که برخی دوستان پویشی با خانواده امده بودن شاید به علت این که محیط تفریحی وشادی برای فرزندان دلبندشان فراهم بود .
واین کودکان در حین بازی مشق عشق می کنن وکارهای فرهنگی واثر گذار ما از نگاه تیز بین خودشان رصد می کند وروزی می رسد که انها با تمام وجود به یاری امام زمانشان می شتابند .
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
خاطره جذب مخاطبین محجبه برای همراهی گروه 🌺🌺🌺🌺🌺
به پیشنهاد یکی از رفقا قرار بود علاوه بر تاثیر گزاری در محیط ، بی تفاوت زدایی کنیم وقشر مومن را با دعوت به گروه ، همراه کنیم ، تو ان مدت فقط توانستم با دونفر صحبت کنم که فقط یک نفر خواستار لینک گروه شد .
اخر رزم ناراحت بودم که چرا جذب خوبی نداشتم تا این که به حرم امام رضا ع مشرف شدم ، امدم که کمی دعا بخوانم خانم جوان وخوش برخوردی به من برگه ای دعا داد همان جا شروع به خواندن برگه دعایش کردم ووقتی برگه را برگرداندم متوجه پدر شهید ومادری که مرحوم شده بود ، به سمتش برگشتم گفتم پدر ومادر شما هستند ؟ گفت بله، نزدیک تر رفتم گفتم خیلی خوشبختم امشب در کنارشما هستم متوجه شدم پدرش جانباز ۸۵ درصد بوده وسالها در حالت جسمی سخت وبا بدن تاول بوده اما بعد شهادت ، متوفی اعلام شده وهیچ مزیتی از بنیاد واسه شهید شدنش ثبت نشده وفقط در قطعه شهدا ء به خاک سپرده شدن همان طور که درزمان بیماری با سختی مالی روزگار سپری کردن ، وقتی بهشون گفتم شما حاضرید که در گروه پویش ما باشید با افتخار وسر بلندی پذیرفت وخودش هم همین دغدغه را داشت وخواهش کرد که دوستان با روش های قول لین جذب داشته باشن ، همچین افرادی که پدرانشان ، شهید واقعی ومخلص هستند برای گروه افتخار هست شاید افراد زیادی جذب نکردم اما معتقدم که یک فرد موثر در زمینه ظهور بهتر از دهها فردی که غیر از القاء ناامیدی ، هیچ کارموثری برای ظهور اقا ندارن .
دل نوشته یکی از دوستان پویشی
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
*یک جرعه چای*
مادر بزرگم بسیار صبور و آرام بود. خیلی از اوقات که همه برای موضوعی
پر پر میزدند او با آرامش کنار بساط سماورش مینشست و یک قاشق
دارچین و نبات داخل استکان چایی اش میریخت و آرام آرام هم میزد.
صدای جرنگ جرنگ قاشق اش توجه همه را به خود جلب میکرد...
نمی دانم شاید هم لبخند و آرامشش بود که کم کم جوّ خانه را آرام میکرد؟!
میدانید!؟ راستش, آرامش مسری است همانطور که عصبیت و خشم هم
خیلی زود مثل آتش سرایت میکند و دامن همه را میگیرید.
وقتی بزرگتر شدم یک روزی از او پرسیدم: خانوم جون چطور میتونید این جور
مواقع آروم و راحت بنشینید و چایی بخورید؟!
خدا بیامرزدش, از پشت عینک ذره بینی اش نگاهی به من انداخت و گفت:
"عزیز من! دنیا که سر خود نیست، صاحب داره... صاحبش هم برای همه چیز
قانون گذاشته...مثلا هر کس خودش را از کوه پایین بیندازه حتما سقوط میکنه
مگه نه؟!... حالا هر کس هم یه مشکلی براش پیش بیاد یعنی اینکه یک عیب
و نقصی درش هست که باید درست کنه... اول به آدم برمیخوره و داد و بیداد میکنه
بعد یک تکون باید به خودش بده و عیب اش رو برطرف کنه... تازه وقتی هم عیبهایش
را شناخت قوی تر میشه ... و هر چه قوی تر بشه آروم تر و راحت تر زندگی میکنه..."
با پرورویی باز هم پرسیدم: خانوم جون اگه عیبهاشو برطرف نکنه چی؟!
لبخندی زد و جواب داد: "مادر جون اون وقته که خدا دست برنمی داره و دوباره
و دوباره بهش عیبهاشو نشون میده... تا بالاخره یه جایی بفهمه دیگه!؟"
خواستم بگم اگه باز هم نفهمید...که خودش پیش قدم شد و ادامه داد:
و اگه باز هم نفهمید موهاش سفید میشه و یک جرعه چایی خوش از گلوش
پایین نرفته.... حالا برات یک چایی بریزم؟!...
و شروع کرد به خندیدن....
خدا همه اسیران خاک را غریق رحمت کند.
بعضیا میگن اگه امربمعروف کنیم به ما میگن به تو چه
واقعا اینم شد حرف ؟!😊
آخه یه به تو چه هم برای دینت برای اسلام بشنوی اشکال داره؟🤔
هدایت شده از راه بیداری
❁ـ﷽ـ❁
سلام و رحمت
🚎 سوار اتوبوس شدیم که متوجه شدیم دو صندلی عقب اتوبوس شکسته. ظاهرا پیدا نبود که شکسته و همه به قصد نشستن میومدن.
🗣 ما هم با دوستان شده بودیم سخنگو و ملت رو راهنمایی می کردیم که نَشینن!🤗
⬅️ همه در مجموع میگفتن راننده میدونه که صندلی شکسته و قصور کرده و بحث جالبی شده بود.
🔸یکی میگفت: خوبه بهش بگیم.
🔹 یکی میگفت: فایده نداره.
📃خلاصه با همفکری، اواسط راه برگهای رو یک دانشآموز آتش به اختیار آماده کرد؛ زدیم روی صندلی که خانمها👇
⚠️این صندلی شکستهاس!
⚡️ایستگاه آخر که پیاده شدم رفتم سمت راننده و گفتم خدا قوت.
❓ببخشید شما در جریان هستید که دو تا صندلی شکسته؟
🔻گفت: نه 😳
⚡️گفتم: خطرناکه لطفا رسیدگی کنید.
🔻گفت: ممنون که گفتید.
🚨همه فرض رو گذاشتن بر اینکه میدونه و اطلاع ندادن؛
✅ ولی ای کاش! همه میرفتن و میگفتن.
❓چرا؟
⚠️چون هم قصاص قبل از جنایت نمیکردن (راننده میدونه و درستش نکرده) و هم اینکه اثر چند نفر گفتن بیشتر از یک نفر گفتن هست.
✍ارسالی از دوستان
📌پ.ن: رهبر معظم انقلاب میفرمایند:
با زبان تذکّر دهید. اصلًا لازم هم نیست زبان گزنده باشد و یا شما برای رفع آن منکر، سخنرانی بکنید. یککلمه بگویید: آقا! خانم! برادر! این منکر است. شما بگویید، نفر دوم بگوید، نفر سوم بگوید، نفر دهم بگوید، نفر پنجاهم بگوید؛ کِی میتواند منکر را ادامه دهد؟
۱۳۷۷/۲/۲۲
#انتقال_تجربه
#جهاد_تبیین
ble.ir/dostaneha1401_08