1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دیمن دیمن من🤝😐
🕶✨
ای ام هلبوی
@iam_hellboy
792.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسم سه نفری رو که بیشتر از همه دوست داری تو پنج ثانیه بگو..
🚶♂
@iam_hellboy
Iam Hell
پارت #نهم بخش دوم خب از دید دنی ادامه میدیم یه صلواتم واس شادی روح آرونا بفرستین😐✨ تندی شماره اورژا
People of hell
اهل جهنم
پارت#دهم
اومد سمتم.
عقب رفتم.
چشمام سنگین رفت روی هم.
بعدش دیگه چیزی یادم نمی اومد.
←ساعت هشت شب)
از خواب بیدار شدم.
حوصله نداشتم از جام پاشم.
چشمامو رو هم گذاشتم.
چه کابوسی بود.
کابوسی که دیدم بیشتر تنمو کوفته کرده بود.
کمی که گذشت چشمامو باز کردم و زل زدم به سقف.
یعنی اگه یکی به خاطرم بمیره تا کی میتونم با فکر مرگش زندگی کنم؟ قاتل حساب میشم نه ؟
کاش آرونا در اتاق میزد و با هیجان همیشگیش میپرید تو اتاق.
کاش بیاد باز باهاش کل بندازم و اذیتش کنم.
سرمو تندی تکون دادم تا افکارم بهم بریزه.
نه چرا دارم بهش فکر میکنم.
اون دیگه مرده .. کاش مرگش هم مثل این خواب فقط کابوس بود.
صدای در زدن و بعد هم باز شدنش اومد.
پتو کشیدم رو سرم.
نمیخواستم کسی ببینم.
یکی از خدمتکارای عمارت فادر بود.
صداشو صاف کرد:جناب دنی...بهتر بلند بشین بیاین بیرون هم هوای میخورین هم بقیه از نگرانی در میان..
لبخندی تو دلم زدم.
ارع همه از نگرانی در میان بجز فادر..
خب کی از زنده موندن یه مزاحم خوشحال میشه ؟
حالم انقدری داغون بود که حال نداشتم جوابشو بدم.
منتظر شدم خودش خسته بشه و بره.
چشمامو رو هم فشردم.
همش چهره بی روح آرونا جلو چشام بود.
صدای باز شدن در اومد.
نفس راحتی کشیدم که بالاخره خدمتکار رفت.
پتو کنار زدم از گرمای زیرش خلاص بشم.
یهوی سرمو سمت چپ چرخوندم.
نفسم با دیدن فادر حبس شد.
از جام ناخواسته بلند شدم و تکیه زدم با دیوار.
انقدر بد از جام پریدم که تخت صدا داد.
نفسام بی صدا شده بود.
حالا ایندفعه که باعث مرگ بادیگاردش شدم قرار چه بلای سرم بیاره ؟ از طرفی هر بلایی سرم بیاد از عذاب وجدانم کم میشه...
فادر با حالتام فهمید خیلی ترسیدم.
دستشو اورد سمتم.
خودمو عقب کشیدم ولی دیوار پشتم بود.
فادر محکم یقمو گرفت.
جوری نگام کرد که به خودم لرزیدم.
نگاهی به شلاقی روی کمربندش کردم.
چشمامو محکم بستم.
و خودمو آماده کردم به قول خودش تاوان کارمو بدم.
تاوان خون فقط خونِ..
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#دهم اومد سمتم. عقب رفتم. چشمام سنگین رفت روی هم. بعدش دیگه چیزی یادم
اهل جهنم
پارت#یازدهو
فادر محکم یقمو گرفت.
جوری نگام کرد که بخودم بلرزم.
نگاهی به شلاقی روی کمربندش کردم.
چشمامو محکم بستم.
و خودمو آماده کردم به قول خودش تاوان کارمو بدم.
تاوان خون فقط خونِ.
فادر محکم یقمو کشید سمتش کشیده شدم.
قشنگ رو تخت کشید منو تا لبه تخت جلو پاش.
با حس دستی دور کردم چشمامو باز کردم.
شوکه شدم از این حرکت فادر.
بغلم کرده بود.
انتظار اینو نداشتم.
فشار دستش دور کمرم بیشتر شد.
آروم نفس میکشیدم.
این رفتار فادر برام قابل هضم نیست.
نمیدونم چرا بغضم گرفت.
نمیخواستم گریم بگیره.
تو همین حال بودم که صدای فادر سکوت شکست:
خدمتکار گفته نه بیرون میای نه حرف میزنی.. هر کسیم ک اومدع سراغت پرتش کردی بیرون..
جوابی ندادم و سکوت کردم.
نمیدونستم الان که تو بغل فادرم حس تنفر نسبت بهش دارم یا دوست داشتن.
شاید ترکیب هر دوش.
فادر منو از بغلش فاصله داد.
جوری که روبه روش باشم.
یکی محکم خوابند زیر گوشم.
سمت فک و گوشم سوخت.
فادر با صدای خاص خودش گفت:
خودت میدونی برای چی این کشیده رو خوردی ..
بلند شد و رفت سمت در.
هاج واج نگاش کردم از رو تخت بلند شدم اومد پایین.
دستامو مشت کردمو گفتم:
کجا ؟ همین ؟ من یه نفر کشتم .. به همین راحتی گذشتی ؟
همون جوری که پشتش به من بود دستگیره در رو تو دستش چرخوندو گفت:
انقدر دوست داری یه قاتل باشی ؟
آرونا زندس.. بعد اینکه شوک بهت وارد شد برگشت..
مشتمو محکم تر کردم با حرفش:چرا زودتر نگفتی ؟
در رو باز کرد و همون جوری که داشت میرفت جواب داد:تنبیه خوبی بود برات..گرچه خواستم بیشتر از یه روز بی خبرت بزارم ولی مادرت نذاشت..حرفی دیگه نداری…؟
از اینکه آرونا زنده موند لبخندی زدم.
چند قدم رفتم جلو با جدیت گفتم: ارع یه در خواست دارم.. لطفا آرونا رو بندازین بیرون.. یه استعفا نامه تنظیم کنین.. نمیخوام دیگه بادیگاردم باشه..
فادر سری به نشونه تایید تکون داد و رفت.
منم پشت سرش از اتاق زدم بیرون.
باید آرونا رو میدیدم.
رسیدم به اتاقش.
دو ضربه به در زدم و رفتم تو.
دیدم نشسته رو صندلی کنار پنجره و کتاب میخونه .
با دیدنم نیشش باز شد ولی سریع روشو ازم گرفت.
این بار قرار بود واقعن روی جدی منو ببینه.
@iam_hellboy
Iam Hell
اهل جهنم پارت#یازدهو فادر محکم یقمو گرفت. جوری نگام کرد که بخودم بلرزم. نگاهی به شلاقی روی کمربند
People of hell
اهل جهنم
پارت#دوازدهم
خب حالا از دید آرونا ماجرا رو دنبال میکنیم)
یه کتاب الکی دستم گرفتم.
همش ذهنم پیش دنی بود.
خاطراتی که با هم داشتیم.
باعث میشد هرزگاهی نیشم باز بشه.
یاد چیزای می افتادم که منو میخندوند.
باورم نمیشه یه آدم چقدر میتونه هم کیوت باشه هم انقدر تلخ.
یاد وقتی افتادم که رفتم مدرسه دنی تا بیارمش عمارت.
فلش بک به خاطره←
دنی پروژشو داد دستم.
رفت تو کلاس با همکلاسی هاش کار داشت.
بعد مدتی با رفیقاش اومد بیرون.
نگام قفل بود روش.
نمیدونم چی انقدر جذاب کرده بودش.
لباس جینش رو شونش انداخته بود.
خط فکش.
طرزنگاهشو دو تا دکمه از یقش که باز بود.
یا چند تار موش که رو صورتش ریخته.
منم کنار پله منتظرش بودم.
با نزدیک شدنشون بهم یه قدم رفتم عقب*
اصلا حواسم نبود که پشتم پله هست.
پام پیچ میخوره.
تعادلم از بین میره.
دنی با دیدن صحنه یهو میدوه سمتم.
چشماش برق میزدن.
اون تلاشی که میکرد بهم برسه و نیفتم باعث میشد قلبم تندی بزنه.
منم فقط خیره بودم بهش تو همون وضعیتم.
داشتم تصور میکرد چجوری قرار منو بگیره.
منو گرفت از فرصت سو استفاده کنم یا ن¿
دنی خودشو قبل اینکه کامل بیفتم بهم رسوند.
پاشنه کفشم شکست و باعث شد پشت به دنی بچرخم.
نمیشد جلو رفیقاش جیغ بزنم ،بعدشم من بادیگاردش بود.
دنی از پشت سریع لباسمو گرفت.
باعث شد از زمین خوردنم جلوگیری بشه.
اخیش .. ب خیر گذشت..
دنی با صدای پر اظطرابی گفت: آرونا پروژمو آروم بده من..
منم تو اون حالت ک بودم پروژه دنی با دست راستم بردم پشتم که بگیره.
یه پرونده چند صد صفحه بود.
چقدر صدای نگرانش رو دوست داشتم. این لحن صداش ضربان قلبمو تند تر میکرد.
به محض اینکه پرونده رو گرفت یهو ولم کرد.
خودتون دیگه تصور کنید تنها چیزی که از پشت گرفتت نیفتی ولت کنه!😑
دست خودم نبود همین که ول شدم جیغ بنفشی کشیدم.
انگار شور اشتیاقش برای نجات پروژه بود نه من ..
حس میکردم بهم خیانت شده.. از اون پروژه و ورقه ها بدم میومد..
حسود هم خودتونین.. پسر مورد علاقت اگه بین نابودی چند صد صفحه برگه و تو برگه هاشو انتخاب کنه چه حسی بهتون دست میده؟
منم که قشنگ با مخ رفتم تو پله ها.
قشنگ تا پایین پله قل خوردم.
آبروم کاملا رفت.
دنی هم مثل همیشه با چشم گرد نگاهم میکرد فقط.
یکی از دوستاش سریع دوید سمتمو اومد پایین پله ها.
فکر کردم دیگه دنی.
بازمو گرفت بلند شم.
منم که ندیدمش با صورت تو زمین بودم.
موهام ریخته بود جلو صورتم.
همین که دستشو رو بازوم حس کردم.
سریع سمتش چرخیدمو صورتمو فرو کردم تو شکمش.
الکی هق زدم.
دوست دنی حسابی جا خورد.
دستشو کشید رو موهام:خانم حالتون خوبه؟
دنی فهمید اونو باهاش اشتباه کردم نیشخندی زد.
با شنیدن صداش مو به تن سیخ شد.
گوشه لبمو گاز گرفتمو تو دلم گفتم:وای احمق اینکه دنی نیستتتت...
سرمو بلند کردم ببینمش.
از دماغمو گوشه سرم خون میومد.
چهره مظلومی گرفتم دلش به رحم بیارم.
نباید ضایع میکردم اشتباه گرفتمش.
برای همین زدم زیر گریه.
دستمو کشیدم زیر زخم سرمو با حالت گریه گفتم:درد میکنه..
دستمو انداختم دور گردنش.
سرمو گذاشتم رو شونش.
لبمو محکم گاز گرفتمو تو دلم غر زدم:این دیگه چه گندی بود بالا اومد آخه..
دنی هم همین طور میخندید.
دوستش چپ چپ نگاش کرد و از طرفی از حرکت من هنگ کرده بود.
همونجا عاشقم شد.🙂😌
رفیقای دیگه دنی هم داشتن فیلم میگرفتن.
اینی که من تو بغلش بودم اسمش یوجین بود.
یوجین منو تو بغلش بلند کردو گفت:باید ببریمش دکتر سرش خون ریزی داره..
خلاصه اون روز رفتیم دکتر و گذشت.
و از اون روز به بعد دنبال انتقام از دنی بودم.
برای همین بیکار نشستم و یه فرصت پیدا کردم.
این فرصت رو یه روز بعد کله پا شدنم از پله ها پیدا کردم.
رفتم تو اتاق دنی.
پروژه رو کنار شمع رو میز دیدم.
دنی هم پشت صندلی نشسته بود داشت فکر میکرد.
@iam_hellboy