eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#سیزدهم رفتم اتاق دنی. پروژه رو کنار شمع رو میز دیدم. دنی هم پشت صندلی
People of hell اهل جهنم پارت اولین بار بود ازش میترسیدم: ولم کن دنی.. میخوای چیکار کنی.. اههه دست از سرم بر دار الان یکی ما رو میبینه.. با صدای خفه ی گفت:خفه شو تا دهنت نبستم... با حرفش دستمو مشت کردم کوبیدم رو شونش: منو از چی میترسونی ولم کن .. یهو در حموم باز کرد آب دهنمو قورت دادم *یعنی چی تو کلشع؟ وان پر آب بود یهو پرتم کرد توش. با خیس شدنم یه جیغ ریزی زدم* دستاشو بهم زد و تکوند:خب خب آرونا ببین کی موش آب کشیده شده¿😏 از وان سریع اومدم بیرون دویدم سمتش: میکشمتت دنی سریع دوید سمت رد و رفت بیرون درم بستو قفل کرد. زبونش داد بیرون: حالا حالا اونجا موندگاری 😝اگه پاپی خوبی باشی اجازه میدم بیای بیرون.. چشمام گرد شدو زدم رو شیشه در حموم: باز کن دنیی شوخی کافیه .. بزار بیام بیرون .. دنی ابروی بالا داد: نه.. تو حالا حالا ها موندگاری اون تو.. دستگیر در گرفتمو محکم میچرخوندم:باااز کن لباسام خیسهه .. دیدم بدون توجه دنی کلا از اتاق رفت درم پشت سرش بست. تا صبح تو همون موندم. ←پایان فلش بک این خاطره ها اومده بود یادم و باعث میشد نیش باز بشه. کتاب الکی دستم بود و فکرم تو خاطرات قدیمی بودن. یکی در زد. از نحوه در زدنش معلوم بود دنی. اومد تو و دیدم واقعن دنی نیشم بیشتر باز شد. ولی یاد استخر افتادم لپام سرخ شد سرمو پایین انداختم. نکاهمو ازش گرفتم. دنی این بار خیلی تغییر کرده بود. حالتش آزارم میداد. همش حس میکردم الان اتفاق بدی بیفته که یهو با صدای دادش میخکوب شدم. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#چهاردهم اولین بار بود ازش میترسیدم: ولم کن دنی.. میخوای چیکار کنی.. ا
اهل جهنم پارت سرمو اوردم بالا زل زدم بهش. دیدم داره خودشو کنترل می‌کنه و برخلاف داد قبلی این بار آروم ولی عصبی گفت: وسایلتو زود جمع کن میری از این عمارت.. نمی‌فهمیدم داره چه اتفاقی میفته: ولی دنی من یکی از بادیگارد های این عمارتم.. اجازع نداد ادامه حرفمو بزنم: ولی بی ولی.. استعفا نامه رو فادر تایید کردع زود آماده رفتن شو.. با حرفش کتاب از دستم افتاد. داشت بغضم می‌گرفت: نهه.. من که استعفا ندادم.. دنی اینکار نکن اگه به خاطر.. با دادی که کشید حرفمو خوردمو چشمامو رو هم فشار دادم. یه خدمتکار اومد تو سریع وسایلمو جمع کرد و ریخت توی ساک. سعی کردم بغضمو قورت بدم. از جام پاشدم رفتم سمتش: دنی.. بیا حرف بزنیم اشتباه کردم باشه .. قرار نبود اونجوری بشه.. انگشت اشاره دنی نشست رو لبم. خم شد سمتم زل زد به چشمامو گفت: دنی نه جناب دنیل.. بعدشم از این عمارت گمشو بیرون نمی‌خوام صداتو بشنوم... از این همه خشونت که ازش می‌دیدم جا خوردم. اشکم ریختو دستشو پس زدم. یه قدم رفتم عقبمو به لباسام خیره شدم. لباسای که خدمتکار داشت میذاشت توی ساک. تو همین حالت گفتم:دنی.. اینکار با من نکن من دوست دارم.. این اولین بار بود که به دنی اعتراف میکردم. بالاخره شجاعتشو پیدا کرده بودم. دنی اخمی زد و بی توجه از اتاق رفت بیرون. تعجب کردمو پشت سرش رفتم دنبالش و گفتم: می‌شنوی ؟ من عاشقتم.. همه زندگی من این عمارته.. دنی همین جوری میرفتو توجهی بهم نداشت. عصبی شدم رفتم زدم رو شونش: هعییی دارم با تو حرف میزنم .. وایساد و برگشت سمتم. با تنفر نگام میکرد و گفت: حتما باید تحقیر بشی؟بع چه جرعتی بهم میگی دوستتم داری ؟ تو فقط یه بادیگاری که قرار موقعه خطر سپرم بشه پس حد خودتو بدون..فکر کردی این مزخرفیات بهم بگی بهت پا میدم؟ قبل این چیزا یه نگاهی به خودت تو آینه بکن.. مشکل دوست داشتن من نیست تو یه کسی هستی که محتاج ترحم و من آدم اینکار نیستم.. این حرفشو با بدترین لحن بهم گفتو رفت. منم فقط زل زده بودم بهش. همه چیز خراب شده بود. حرفهاش تو سرم می‌پیچید. اشکم ریخت رو گونم. آروم زیر لب گفتم: من ترحم انگیز نیستم..من.. دستمو مشت کردم. یه نفر اومد سمتم. راننده فادر بود. سعی کرد با ملاحظه حرف بزنه: بهتر بریم.. قرار من برسونمتون خونه خودتون دنبالم بیاین.. با حرفش استیمو زیر چشمام کشیدمو قدم زنان پشت سرش راه افتادم. خدمتکار هم پشت سرم وسایلامو میاورد. حداقلش باید درست ازم خداحافظی میکرد.. چطور تونست بعد این همه وقت اینجوری باهام رفتار کنه.. همین طور با خودم حرف میزدمو کلنجار میرفتم. سوار ماشین شدم. انقدر همه چیز یهوی شد که قابل هضم نیست برام. بعد مدتی ماشین جلو در خونم نگهداشت. پیاده شدم کلید انداختم به در. با باز کردن قفل در باز زدم زیر گریه. حتی فرصت نکردم از عمارت خداحافظی کنم. رفتم تو در بستمو چراغ روشن کردم. هق میزدم با دید تار به همه جای خونه نگاه میکردم. چون خیلی وقت بود نبودم خاک همه جا رو گرفته بود. ساک دکوبیدم رو زمینو از دردی که تو قفسه سینم می‌پیچید جیغی زدم. رو زانوم نشستمو دستمو رو صورتم گذاشتم و هق زدم. خب حالا از دید دنی ادامه ماجرا) تمام مدتی که آرونا رفت تو اتاقم بود. فادر هم دنبال بادیگارد جدید بود. میدونم خیلی بد حرف زدم باهاش. قبل اینکه امروز بهم اعتراف کنه یه مدتع که فهمیدم بهم حس داره. حس میکردم این بهترین کاری بود که می‌تونستم براش انجام بدم. من مناسب عشق اون نیستم. شاید راحت تر بتونه فراموشم کنه. دو روز بعد) در اتاق زده شد. یه خدمتکار اومده تو: جناب دنیل بادیگارد جدید اومدن.. سرمو بلند کردم و چرخوندم سمت در. صدای جیر کفش مردونه ی اومد. وقتی داخل شد از نوک کفشش تا صورتشو نگاه کردم. رسیدم به چهرش از جا پریدمو گفتم:سهییل... پوزخندی زد* اومد سمتم رفتم عقب* خوردم به دیوار. خدمتکار رفت پشت سرش درم بست. خواستم صداش بزنم که نره ولی دست سهیل از کنار صورتم صاف رد شد و خورد به دیوار پشت سرم. بهم خیلی نزدیک شده بود که گفتم : هعی یکم برو عقب تر حس خفگی میکنم.. نگاهی به لبم انداختو چشمام. دیدم خم شد سمت صورتم. چشمامو بستم. @iam_hellboy
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفاقت سه نفره اینجوریه .. @نانا @پیشو @هلبوی
Iam Hell
نبودی ی مدت چرا؟!nana 💀خب ..حالم اوکی نبود و اتفاقاتی هم افتاد ک باعث شد ارتباطم کلا قطع بشه😈✨ ممم
خیلی جالبه از طرف من سوال میپرسین😂 این کارارو نکنید که سوء تفاهم پیش نیاد😐😒 @nana @iam_hellboy
Iam Hell
اهل جهنم پارت#پانزده سرمو اوردم بالا زل زدم بهش. دیدم داره خودشو کنترل می‌کنه و برخلاف داد قبلی
People of hell اهل جهنم پارت نگاهی به لبم انداختو چشمام. چشمامو بستمو خم شد سمت صورتم. فاصلش انقدر کم بود که نفسش میخورد تو صورتم. وضعیت داشت دیونم میکرد. دستمو گذاشتم رو سینش از خودم فاصلش بدم که یه بوسه کاشت رو پیشونیم. بوسه ی طولانی زد. چشمامو باز کردمو زل زدم به خط فکش تا چشماش. با کلافگی هلش دادم:ااههه.. بیشعورر.. مشتمو کوبیدم رو شونش:ترسونیدم.. لبخندی زد و گفت: ترسوندمت یا منتظر بودی ؟ چهره جدی گرفتم. دستشو برد لای موهامو بهمش ریخت: چقدر بزرگ شدی دن دن.. نگاهمو دادم به بالا به دستش لای موهام نگاه کردم. هنوز عادت داره صدام بزنه دن دن‌. دستشو پس زدم:من دیگه بزرگ شدم... لبخند هنوز رو لباش بود. دستشو برد پشت گردنمو گفت: ارع خیلی بزرگ شدی .. با حرفش منو کشید تو بغلشو فشارم داد و ادامه داد حرفشو: خیلی سال گذشته ولی هنو مشتات جون ندارع.. معلومه هیچی بارت نیست اگه دعوا بشه.‌.. دستمو گذاشتم رو شونشو هلش دادم تا ازم جدا بشه و گفتم: ارع گذشته ها گذاشته ..منم دیگه ادم قبلی نیستم نه تو.. حالا بگو از کجا ‌و برای چی اومدی... نگاهی بهم کرد و گفت: ارع تلخ شدی‌.. ولی .. شروع کرد قدم زدن سمت تختم: ولی من اینجام چون یک بادیگارد نداری و نه دفاع از خودتو بلدی ‌.. پس مربیتم هستم.. با حرفش چشمام گردشد و پریدم وسط حرفهاش: وایسا ببینم‌‌.. یعنی چی.. با فادر حرف میزنم نمیفهمم تو رو از کجا پیدا کرده .. رفتم سمت در که دستمو گرفت کشید و گفت: هعی هعی کجا.. فادر رفته .. بعدشم با کارای که کردی کسی بهتر از من نبود که فادر پیدا کنه ...خب فادر گفته تا میاد کمی بهت کار یاد بدم.. دستمو کشیدم*:من نیازی ندارم به مربی از همون راهی که اومدی برو.. دست به سینه شد: پس بیا یه کاری کنیم دن دن.. اگه منو شکشت دادی حرف حرف توعه‌.. ولی اگ من بردم حرف منه.. یکم فکر کردم. خب فقط باید هر طوری شده سهیل (جاستین) رو شکست بدم‌‌. از اینکار بر میام. سرمو تکون دادم:قبوله .. اینو گفتمو با پام محکم کوبیدم تو پهلوش و افتاد. دست گذاشت رو پهلوشو گفت:آخ.. اعلام موافقتتو دوست داشتم.. خوبه تا آخرش همین جور باشی... یهو محکم زیر پای بهم زد افتادم. سریع اومد نشست رو شکممو مشتاشو کوبید تو صورتم. ساعد دستمو گرفتمو جلو صورتم. حالت گارد تا به صورتم نخوره. وقتی داشت مشت میزد کند شد ضرباتش سریع به مشت محکم زدم تو دماغش و سمت عقب خودشو کشید. خودمو از زیرش بیرون کشیدمو یه لگد زدن تو شکمش. بلند شدم. سهیل لبخندی زد:نه انقدرا هم داغون نیستی.‌.‌ اومدم جوابشو بدم یهو دیدم پرید رو شونم و پاهاشو رو گردنم حلقه کرده. خودشو سمت پشت هل داد و باعث شد به پشت پرت شمو بخورم زمین. پاهاشو از گردنم باز کردو دور دستم کدفم پیچوند. دستمو گرفت و محکم کشید. حس کردم نفسم داره بند میاد. همینجوری نگهداشت ولم نمی‌کرد. دستمو زدم زمینو گفتم: با..شهه.. قبول..بر..دی.. با حرفم ولم کرد و لبخندی زد: خوبه پس من بردم.. پاشد رفت بیرون از اتاقمو کمی بعد با وسایل و ساک برگشت‌. پاشدمو شونمو مالوندم: اینا دیگه چین؟ سهیل نگاهی بهم کرد و وسایلشو گذاشت گوشه اتاقم: خب قرار هم اتاقیت بشمو امشبو کنارت بخوابم.. با حرفش جاخوردم:نهههه..مگه از جنازه من رد بشییی.. سهیل خنده ی کرد: چرا که نه؟خیلی هم عالی چند ساعت بعد ده شب) رو تختم با سهیل خوابیده بودم. خب باید بگم از جنازه من رد شد و الان کنارم قرار بخوابه.🙂 @iam_hellboy
Iam Hell
خیلی جالبه از طرف من سوال میپرسین😂 این کارارو نکنید که سوء تفاهم پیش نیاد😐😒 @nana @iam_hellboy
شتت فکر میکردم نمی‌خوای حرف بزنی باهام ناشناس پی دادی‌‌.. نکنید اینکار شر میشه...
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#شانزدهم نگاهی به لبم انداختو چشمام. چشمامو بستمو خم شد سمت صورتم. فا
People of hell اهل جهنم پارت چند ساعت بعد ده شب) رو تخت با سهیل خوابیده بودم. خب باید بگم از جنازم رد شد و الان کنارم خوابه 🙂. یه پتو دو نفره کشیده بودیم رومون. خوابم نمی‌برد. سرکله سهیل هم یهویی بعد چند سال پیدا شده و کمی گیج و کلافم کرد. بر عکس من سهیل سریع خوابش برد. یه چرخی زدم سمتش. زل زدم بهش. تغییر خاصی نکرده بود. خب خب سهیل خان جرعت کردی تختمو گرفتی ولی نشونت میدم.. یواشی پتو از روش کشیدم. دور خودم پتو رو پیچیدم. لبخندی زدم: خوبه تاوان اینکه رو تخت من بخوابی یخ زدن تا صبحه.. چرخی زدمو پشت به سهیل پتو تو بغلم جمع کردمو فشارش دادم. اخییش.. دیگه خوابم میاد .. چشمام کم کم سنگین شد رفت روی هم. سهیل توی خواب مچاله شده بود. حسابی سردش بود. هرزگاهی هم تو خواب مشتو لگد میزد. هر موقعه دست پاش بهم میخورد از خواب میپریدم محکم پسش میزدم. انقدر خوابش سنگین بود که بیدار هم نمیشد. ساعت نزدیک یک شب بود. حس میکردم یه چیزی زیرم میخزه. با جیغ از خواب پریدم. محکم چسبیدم به سهیل. سهیل هم از اینکه روش پریدم با وحشت از خواب پرید. ولی بیشتر از جیغی که می‌کشیدم هل کرده بود. دستشو برد پشت موهامو سرمو چسبوند رو شونشو هیسی کشید:هیییس.. هیچی نیست.. چت شد تو‍ ؟ لرزی کردمو گفتم:م..مااار..سهیل مااار.. با حرفم سهیل سریع نور گوشیشو انداخت رو تخت. دید چیزی نیست انداخت رو کف زمین. با گیجی گفت: ولی دن دن اینجا چیزی نیست.. با حرفش خیالم کمی راحت شد. دستشو پس زدمو سرمو بلند کردم. ولی جرعت نداشتم از بغلش بیام بیرون. با لرز گفتم:فک کنم..ماری چیزی بود.. واای نکنههه رفته تو لباسام... با حس مور مور شدنم سریع تی شرتمو کندمو پرت کردم رو زمین. تندی دست کشیدم رو بدنم: چیزی رو بدنم نیست پس چرا همش حس میکنم یه چیزی تو بدنم میخزع.. سهیل زل زده بود به بدنم. نگاهم خورد به نگاهاش چشمام گرد شد. هعیییی... از بغلش خواستم بیام بیرون. فوقش میمیرم دیگه. همین که پاشدم کشید منو تو بغلش. بلند شد از تخت پایین اومد. منم بغل گرفته بود. نور گوشی هم انداخته بود جلو پاش‌. یه دستش کمرمو گرفته بود. با دست دیگه چراغ روشن کرد. بعد نگاهی بهم کرد و گفت: دیدی چیزی نیست.. بدنم مور شده بود. دستمو دور گردنش محکم کردمو نفس نفس زدم. فهمید حالم خوب نیست رفت سمت حمومو در باز کرد. وان پر آب داغ کرد. منم از گردنش تو بغلش آویزون بود‌. تقریبا خوابم برده بود‌. برای اینکه خوابم بهم نریزه آروم منو تو وان گذاشت. با حس خیس شدن کمرم از خواب پریدم. حلقه دستم دور گردنش رو محکم تر کردم که یواشی گفت: آروم باش پسر‌... آب گرمه‌.‌.. بهترت می‌کنه.. آروم آروم تو آب گذاشت منو دستمو از گردنش باز تر میکردم. تا اینکه کامل ازش جدا شدم. با خواب‌آلودگی گفتم: باشه .. حالا برو بیرون... انگار حرفمو نشنید و دوش رو باز کرد و رو کمرم گرفت. دستشو آروم میکشید رو شونه هام. دستشو پس زدمو داد زدم: مگه نشنیدییی گفتم برووو بیرون... یه نگاه ریزی بهم کردو آروم گفت: هیس.. شنیدم.. چشماتو بزار رو هم بخواب.. قرار بود حرف حرف من باشه ن؟ رفت پشتم نشست. شونه هامو داد عقب جوری که تو وان خوابیدم. دستشو گذاشت رو چشمام. دوش گرفت رو گردنمو سینم. آب گرم بدنمو نرم کرده بود. حس بهتری داشتم. دیگه بدنم مور مور نمیشد. نفهمیدم کی خوابم برد. نور خورد تو صورتم باعث شد پشت بهش بچرخم. با چرخشم حس کردم دستی رفت توی موهای پشتم. چشمامو یواشی باز کردم. دیدم رو سهیل خوابیدم‌. محکم بلند شدمو نشستم. ولی از جای اینکه روی سهیل خوابیده بودم رو شکمش نشستم. همین محکم پاشدنم باعث شد سهیل اخی بکشه:اییییی دلمممم‌... سمت شمکمش بلند شد. یه نگاهی بهش انداختم: وای دردت گرفت... @iam_hellboy
AlokAlok - Sky High (feat. Nonô).mp3
زمان: حجم: 5.4M
Sky High با هندزفری و صدای بلند گوش کنید..✨ 🐾 @iam_hellboy