eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
Iam Hell
نبودی ی مدت چرا؟!nana 💀خب ..حالم اوکی نبود و اتفاقاتی هم افتاد ک باعث شد ارتباطم کلا قطع بشه😈✨ ممم
خیلی جالبه از طرف من سوال میپرسین😂 این کارارو نکنید که سوء تفاهم پیش نیاد😐😒 @nana @iam_hellboy
Iam Hell
اهل جهنم پارت#پانزده سرمو اوردم بالا زل زدم بهش. دیدم داره خودشو کنترل می‌کنه و برخلاف داد قبلی
People of hell اهل جهنم پارت نگاهی به لبم انداختو چشمام. چشمامو بستمو خم شد سمت صورتم. فاصلش انقدر کم بود که نفسش میخورد تو صورتم. وضعیت داشت دیونم میکرد. دستمو گذاشتم رو سینش از خودم فاصلش بدم که یه بوسه کاشت رو پیشونیم. بوسه ی طولانی زد. چشمامو باز کردمو زل زدم به خط فکش تا چشماش. با کلافگی هلش دادم:ااههه.. بیشعورر.. مشتمو کوبیدم رو شونش:ترسونیدم.. لبخندی زد و گفت: ترسوندمت یا منتظر بودی ؟ چهره جدی گرفتم. دستشو برد لای موهامو بهمش ریخت: چقدر بزرگ شدی دن دن.. نگاهمو دادم به بالا به دستش لای موهام نگاه کردم. هنوز عادت داره صدام بزنه دن دن‌. دستشو پس زدم:من دیگه بزرگ شدم... لبخند هنوز رو لباش بود. دستشو برد پشت گردنمو گفت: ارع خیلی بزرگ شدی .. با حرفش منو کشید تو بغلشو فشارم داد و ادامه داد حرفشو: خیلی سال گذشته ولی هنو مشتات جون ندارع.. معلومه هیچی بارت نیست اگه دعوا بشه.‌.. دستمو گذاشتم رو شونشو هلش دادم تا ازم جدا بشه و گفتم: ارع گذشته ها گذاشته ..منم دیگه ادم قبلی نیستم نه تو.. حالا بگو از کجا ‌و برای چی اومدی... نگاهی بهم کرد و گفت: ارع تلخ شدی‌.. ولی .. شروع کرد قدم زدن سمت تختم: ولی من اینجام چون یک بادیگارد نداری و نه دفاع از خودتو بلدی ‌.. پس مربیتم هستم.. با حرفش چشمام گردشد و پریدم وسط حرفهاش: وایسا ببینم‌‌.. یعنی چی.. با فادر حرف میزنم نمیفهمم تو رو از کجا پیدا کرده .. رفتم سمت در که دستمو گرفت کشید و گفت: هعی هعی کجا.. فادر رفته .. بعدشم با کارای که کردی کسی بهتر از من نبود که فادر پیدا کنه ...خب فادر گفته تا میاد کمی بهت کار یاد بدم.. دستمو کشیدم*:من نیازی ندارم به مربی از همون راهی که اومدی برو.. دست به سینه شد: پس بیا یه کاری کنیم دن دن.. اگه منو شکشت دادی حرف حرف توعه‌.. ولی اگ من بردم حرف منه.. یکم فکر کردم. خب فقط باید هر طوری شده سهیل (جاستین) رو شکست بدم‌‌. از اینکار بر میام. سرمو تکون دادم:قبوله .. اینو گفتمو با پام محکم کوبیدم تو پهلوش و افتاد. دست گذاشت رو پهلوشو گفت:آخ.. اعلام موافقتتو دوست داشتم.. خوبه تا آخرش همین جور باشی... یهو محکم زیر پای بهم زد افتادم. سریع اومد نشست رو شکممو مشتاشو کوبید تو صورتم. ساعد دستمو گرفتمو جلو صورتم. حالت گارد تا به صورتم نخوره. وقتی داشت مشت میزد کند شد ضرباتش سریع به مشت محکم زدم تو دماغش و سمت عقب خودشو کشید. خودمو از زیرش بیرون کشیدمو یه لگد زدن تو شکمش. بلند شدم. سهیل لبخندی زد:نه انقدرا هم داغون نیستی.‌.‌ اومدم جوابشو بدم یهو دیدم پرید رو شونم و پاهاشو رو گردنم حلقه کرده. خودشو سمت پشت هل داد و باعث شد به پشت پرت شمو بخورم زمین. پاهاشو از گردنم باز کردو دور دستم کدفم پیچوند. دستمو گرفت و محکم کشید. حس کردم نفسم داره بند میاد. همینجوری نگهداشت ولم نمی‌کرد. دستمو زدم زمینو گفتم: با..شهه.. قبول..بر..دی.. با حرفم ولم کرد و لبخندی زد: خوبه پس من بردم.. پاشد رفت بیرون از اتاقمو کمی بعد با وسایل و ساک برگشت‌. پاشدمو شونمو مالوندم: اینا دیگه چین؟ سهیل نگاهی بهم کرد و وسایلشو گذاشت گوشه اتاقم: خب قرار هم اتاقیت بشمو امشبو کنارت بخوابم.. با حرفش جاخوردم:نهههه..مگه از جنازه من رد بشییی.. سهیل خنده ی کرد: چرا که نه؟خیلی هم عالی چند ساعت بعد ده شب) رو تختم با سهیل خوابیده بودم. خب باید بگم از جنازه من رد شد و الان کنارم قرار بخوابه.🙂 @iam_hellboy
Iam Hell
خیلی جالبه از طرف من سوال میپرسین😂 این کارارو نکنید که سوء تفاهم پیش نیاد😐😒 @nana @iam_hellboy
شتت فکر میکردم نمی‌خوای حرف بزنی باهام ناشناس پی دادی‌‌.. نکنید اینکار شر میشه...
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#شانزدهم نگاهی به لبم انداختو چشمام. چشمامو بستمو خم شد سمت صورتم. فا
People of hell اهل جهنم پارت چند ساعت بعد ده شب) رو تخت با سهیل خوابیده بودم. خب باید بگم از جنازم رد شد و الان کنارم خوابه 🙂. یه پتو دو نفره کشیده بودیم رومون. خوابم نمی‌برد. سرکله سهیل هم یهویی بعد چند سال پیدا شده و کمی گیج و کلافم کرد. بر عکس من سهیل سریع خوابش برد. یه چرخی زدم سمتش. زل زدم بهش. تغییر خاصی نکرده بود. خب خب سهیل خان جرعت کردی تختمو گرفتی ولی نشونت میدم.. یواشی پتو از روش کشیدم. دور خودم پتو رو پیچیدم. لبخندی زدم: خوبه تاوان اینکه رو تخت من بخوابی یخ زدن تا صبحه.. چرخی زدمو پشت به سهیل پتو تو بغلم جمع کردمو فشارش دادم. اخییش.. دیگه خوابم میاد .. چشمام کم کم سنگین شد رفت روی هم. سهیل توی خواب مچاله شده بود. حسابی سردش بود. هرزگاهی هم تو خواب مشتو لگد میزد. هر موقعه دست پاش بهم میخورد از خواب میپریدم محکم پسش میزدم. انقدر خوابش سنگین بود که بیدار هم نمیشد. ساعت نزدیک یک شب بود. حس میکردم یه چیزی زیرم میخزه. با جیغ از خواب پریدم. محکم چسبیدم به سهیل. سهیل هم از اینکه روش پریدم با وحشت از خواب پرید. ولی بیشتر از جیغی که می‌کشیدم هل کرده بود. دستشو برد پشت موهامو سرمو چسبوند رو شونشو هیسی کشید:هیییس.. هیچی نیست.. چت شد تو‍ ؟ لرزی کردمو گفتم:م..مااار..سهیل مااار.. با حرفم سهیل سریع نور گوشیشو انداخت رو تخت. دید چیزی نیست انداخت رو کف زمین. با گیجی گفت: ولی دن دن اینجا چیزی نیست.. با حرفش خیالم کمی راحت شد. دستشو پس زدمو سرمو بلند کردم. ولی جرعت نداشتم از بغلش بیام بیرون. با لرز گفتم:فک کنم..ماری چیزی بود.. واای نکنههه رفته تو لباسام... با حس مور مور شدنم سریع تی شرتمو کندمو پرت کردم رو زمین. تندی دست کشیدم رو بدنم: چیزی رو بدنم نیست پس چرا همش حس میکنم یه چیزی تو بدنم میخزع.. سهیل زل زده بود به بدنم. نگاهم خورد به نگاهاش چشمام گرد شد. هعیییی... از بغلش خواستم بیام بیرون. فوقش میمیرم دیگه. همین که پاشدم کشید منو تو بغلش. بلند شد از تخت پایین اومد. منم بغل گرفته بود. نور گوشی هم انداخته بود جلو پاش‌. یه دستش کمرمو گرفته بود. با دست دیگه چراغ روشن کرد. بعد نگاهی بهم کرد و گفت: دیدی چیزی نیست.. بدنم مور شده بود. دستمو دور گردنش محکم کردمو نفس نفس زدم. فهمید حالم خوب نیست رفت سمت حمومو در باز کرد. وان پر آب داغ کرد. منم از گردنش تو بغلش آویزون بود‌. تقریبا خوابم برده بود‌. برای اینکه خوابم بهم نریزه آروم منو تو وان گذاشت. با حس خیس شدن کمرم از خواب پریدم. حلقه دستم دور گردنش رو محکم تر کردم که یواشی گفت: آروم باش پسر‌... آب گرمه‌.‌.. بهترت می‌کنه.. آروم آروم تو آب گذاشت منو دستمو از گردنش باز تر میکردم. تا اینکه کامل ازش جدا شدم. با خواب‌آلودگی گفتم: باشه .. حالا برو بیرون... انگار حرفمو نشنید و دوش رو باز کرد و رو کمرم گرفت. دستشو آروم میکشید رو شونه هام. دستشو پس زدمو داد زدم: مگه نشنیدییی گفتم برووو بیرون... یه نگاه ریزی بهم کردو آروم گفت: هیس.. شنیدم.. چشماتو بزار رو هم بخواب.. قرار بود حرف حرف من باشه ن؟ رفت پشتم نشست. شونه هامو داد عقب جوری که تو وان خوابیدم. دستشو گذاشت رو چشمام. دوش گرفت رو گردنمو سینم. آب گرم بدنمو نرم کرده بود. حس بهتری داشتم. دیگه بدنم مور مور نمیشد. نفهمیدم کی خوابم برد. نور خورد تو صورتم باعث شد پشت بهش بچرخم. با چرخشم حس کردم دستی رفت توی موهای پشتم. چشمامو یواشی باز کردم. دیدم رو سهیل خوابیدم‌. محکم بلند شدمو نشستم. ولی از جای اینکه روی سهیل خوابیده بودم رو شکمش نشستم. همین محکم پاشدنم باعث شد سهیل اخی بکشه:اییییی دلمممم‌... سمت شمکمش بلند شد. یه نگاهی بهش انداختم: وای دردت گرفت... @iam_hellboy
AlokAlok - Sky High (feat. Nonô).mp3
زمان: حجم: 5.4M
Sky High با هندزفری و صدای بلند گوش کنید..✨ 🐾 @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#هفدهم چند ساعت بعد ده شب) رو تخت با سهیل خوابیده بودم. خب باید بگم از
People of hell اهل جهنم پارت یه نگاهی بهش انداختم: وای دردت گرفت.. اخمی کرد. یهو پاشو دور کمرم حلقه کردو محکم چرخید و کوبیده شدم رو تخت. جامون جا به جا شد. اب دهنمو قورت دادم و گفتم: خیلی خب... باشه.. دیگه کافیه.. صبر کردم ولم کنه برم. زل زده بود به چشمامو گفت: چرا انقدر از من فرار میکنی ؟ ولی باز سهیل صدام میزنی... با حرفش جاخوردم. واقعن چرا هنوز سهیل صداش میکنم؟ نفسمو دادم بیرون از حرص: خب باشه جاستین..حالا پاشو میخوام برم.. دیدم تکون نمیخوره. اخمش سر جاش بود:هنوز جوابمو ندادی...چرا ازم.. محکم هلش دادم. دست خودم نبود یهو داد زدم: میگم ولم کن.. نمفهمیی.. قرار یه مربی و بادیگارد باشیی..پس حواست باشه حد تو بدون.. وگرنه کاری میکنم بد ببینی.. اینو گفتمو مجال حرف زدن بهش ندادم رفتم بیرون. از پله رفتم پایین برای صبحونه خوردن. خدمتکار یه لیوان چای برام بریخت گذاشت جلوم. لیوان تو دستم گرفتم. داغ بود پوستمو میسوزوند ولی عصبانی تر از این حرفها بودم. یهو یاد این افتادم شب حالم بد شده بود جاستین منو برد حموم. سری نگاهی به لباسام کردم. دیدم لباسای تنم عوض شدن. با صدای خورد شدن لیوان محکم از جام پاشدم. صندلی با صدای بلندی افتاد. خدمتکار ترسیده بود. با احتیاط چند قدم اومد جلو:ارباب جوان.. چیزی شده؟دستتون.. یهو برگشتم سمت راستمو نگاه کردم که جاستین وایساده بود نگام میکرد. دستمو محکم مشت کردمو اعصبانیتم بیشتر شد. داد زدم: تو یهه اشغاالیی.. حالم ازت بهم میخوره.. این حرفمو داد زدمو سریع از اونجا رفتم. جاستین هم دنبالمو افتاده بود:دن وایساا توضیح میدم..دن.. از ماشینو روشن کردم. تا ماشینو راه انداختم اومد جلوی ماشین. محکم زدم روی بوق بره کنار ولی نرفت. خودت خواستی.. پامو رو گاز فشار دادم زدم به جاستین. نه ترمزی نه چیزی فقط ازش رد شدمو دادی زدم. ارعع.. همینهه..حقتهه اشغال عوضیی.. از عمارت زدم بیرون. رفتم سمت یه بار. نمیخواستم به این فکر کنم چه بلای سر جاستین اوردم. هر کاری باهاش کنم کثافت کاریاش جبران نمیشه. جلوی یه بار نگهداشتم. از ماشین پیاده شدم . یکی اومد جلو: میتونم ماشینتون رو پارک کنم.. سویچ انداختم براش. رفتم تو چند تا مشروب گرفتم. گوشه بار یه میز خالی بود. تا برسم به اونجا در یه بطری باز کردمو سر کشیدم. از بغل یه میز رد شدم. وایسادمو سمت عقب نگاهی انداختم تا مردی که پشت میز بود رو ببینم. بدن ورزیدش حتی پشت اون لباس چرمش معلوم بود. یه جوری محکم و صاف نشسته بود که انگار کوه جلوش به لرزه میفته. @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#هجدهم یه نگاهی بهش انداختم: وای دردت گرفت.. اخمی کرد. یهو پاشو دور کم
خب ماجرا از دید جاستین) اهل جهنم پارت نمی‌دونم چرا دن انقدر ازم دوری می‌کنه. بداخلاق شده. فکر میکردم از دیدنم خوشحال میشه. رفتارهاش برام عجیب بود. شب تا صبح حال جالبی نداشت. برای همین مراقبت کردم بهتر بشه. اولش فکر میکردم مسخره بازی در میاره ولی وقتی لمسش کردم تنش داشت می‌سوخت. تا دم صبح که چشمام داشت گرم میشد بخوابم بیدار شد. دن که بیدار شد دستمو بردم لای موهاش. دیگه داغ و خیس عرق نبود. خیالم راحت شد. نفسم یهو برید. دنی پریده بود رو شکمم. حالا که سر حال شده هم یه حالی میگیرم ازش هم باید از زیر زبونش بکشم بیرون که در نبودم چی شده. ولی اونقدرا هم برنامم خوب پیش نرفت. عصبی شد و داد بیداد کرد رفت پایین. دنبالش رفتم که تا منو دید شروع کرد به فحش دادن. نمی‌فهمیدم دلیل این کاراشو و بهم حسابی برخورده بود. بالاخره باید یه جای بفهمم. سعی کردم جلوشو بگیرم. تا رسیدم بهش سوار ماشین شد. روشن کرد و راه افتاد سمت در خروجی که جلوش وایسادم. توقع داشتم بزن رو ترمز ولی گاز داد. تا بخوام خودمو از جلوش بکشم کنار محکم خورد بهم . خوردم به کاپوت و بعد زمین. چند تا خدمتکار اونجا بودن سریع دویدن سمتم. حس خیسی لای موهام داشتم. چشمام تار شد‌ و سیاهی رفت. یکی از خدمتکارا هعی باهام حرف میزد تا هوشیار باشم ولی نتونستم. @iam_hellboy
Iam Hell
خب ماجرا از دید جاستین) اهل جهنم پارت#نوزدهم نمی‌دونم چرا دن انقدر ازم دوری می‌کنه. بداخلاق شده.
حالا ادامه دستان با همون دنی پیش میریم)🚶‍♂ People of hell اهل جهنم پارت بدن ورزیدش حتی پشت اون لباس چرمی معلوم بود. یه جوری محکم و صاف نشسته بود که انکار کوه جلوش به لرزه میفته. بدون ایکه سرشو تکون بده زیر چشمی نگاهم کرد. یه لحظه ترسیدم. نگاه تند با چشمی کشیده داشت. چجوری فهمید دارم نگاهش میکنم در حالی که گرم حرف زدن با روبه روش بود. نگاهمو از روش برداشتمو به مسیرم ادامه دادم. تا برسم به میزم نصف شیشه رو سر کشیده بودم. نشستم پشت میز* شیشه ها رو رو میز گذاشتم* تا تهش سر کشیدمو یکی دیگه باز کردم. اتفاقاتی که قبلا جاستین برام پیش اورده بود یادم میومد باعث میشد تند تر شیشه رو سر بکشم. عصبیم میکرد و میلمو به م*شروب بیشتر میکرد. میخواستم انقدر بخورم تا یادم بره. وسط این افکار یاد خاطره ی افتادم. زمانی که فادر منو تو عمارت زندانی کرده بود. اجازه بیرون رفتن بهم نمیداد. شب تولد 13 سالگیم جاستین اومد دنبالم. یواشکی منو برد بیرون. میگفت امشب یه تور کویر گردی میرن ستاره ها رو نگاه کنن. میخواست منو هم ببره. و همین طور هم شد. رفتیم کویر نشستیم رو خاک. جاستین یه کیک کوچولو در اورد گذاشت جلوم. یه ارزو کن.. چشمامو بستمو ارزو کردم. شمع فوت کردمو چشمامو باز. جاستین به بالای سرم تو دل اسمون اشاره کرد. نگاهمو که دادم بالا یه ستاره پر نور دیدم. گفت که اون ستاره سهیل و زودتر ارزومو میشنوه. از اون موقعه به بعد جاستین برام سهیل شد. لبخنده احمقانه ی زدم به این خاطره. همش یه بازی بود که ازم سو استفاده کنه.. اون یه عوضییع.. داشتم مست میشدم. دو تا از دکمه های یقمو باز کردم. شیشه رو یه نفس سر کشیدم. از گوشه لبم رو گردنمو سینم میریخت. پیرهن تنمو هم خیس کرده بود. شیشه رو محکم کوبیدم رو میز. نفس نفس زدم. یه دستی رو شونم حسم کردم. اول فکر کردم کسی اومده دنبالم @iam_hellboy
Iam Hell
حالا ادامه دستان با همون دنی پیش میریم)🚶‍♂ People of hell اهل جهنم پارت#بیستم بدن ورزیدش حتی پشت ا
اهل جهنم پارت اول فکر کردم کسی اومده دنبالم خواستم داد بیداد کنم. ولی قبلا این لمس دستو رو شونم کجا حس کردم. ته دلم خالی شد نمیدونستم چرا. یه دستمال گذاشت جلوم رو میز و با صدای سردی گرفت: یواش تر مرد جوان.. تا سرمو بلند کنمو ببینمش رفت. حس سرد وبدی داشتم. از پشت نگاهش کردم دیدم لباس چرمی هست که بهش زل بودم. از جام پاشدم برم دنبالش باهاش حرف بزنم. به خاطر مست بودنم تعادل نداشتم. متوجه نبودم که سه ساعت تو بارم و فقط نوشیدم. با مستی گفتم:هعیی ..یاااروو چرمیی..وایسااا.. خوردم به یکی وایسادم:مگهه کورییی یابوو.. دیدم جاستین. محکم یقشو گرفتمو به پشت کوبیدمش رو میز. دستاشو رو مچم حلقه کرده بود. عکس العمل خاصی نشون نداد. داد زدم:چرااا تو هنووز زنده یی.. مگه نکشتمتت اشغااال.. اشکالی ندارع یه بار دیگه این کار میکنم‌.. خواست بلند بشه. شیشه م*شروب وقتی دهنشو باز کرد چیزی بگه کردم تو حلقش‌. نمیتونست نفس بکشه و پریده بود گلوش. دستشو کوبید رو میز که ولش کنم. اما من میخواستم بمیره. دید ولش کنم محکم زد تو ساق پامو. دستشو کوبید رو سینم هل خوردم عقب. روی یه پام افتادمو شیشه شکست. بلند شد از رو میز سمت شکم چرخید. شروع کرد سرفه زدن. بین این سرفه ها سعی میکرد نفس بکشه . سرخ شده بود حسابی. کم کم نفسش جا اومد سرفه هاش کم شد. آستین لباسشو کشید رو لبش. با اعصبانیت گفت:داشتی منو خفه میکردی.. از جام بلند شدم. داد زدم: چرااا نمیمرییی... هان چیهه اومدی از وضعیتم سو استفاده کنی ؟ من دیگه اون آدم سابق نیستم.. تو اشغااال دیشب چه غلطی با من کردی؟وای به حالت اگه دستت بهم خورده.. محکم یکی زد زیر گوشم. حرف دهنت بفهم هیچی بهت نمیگم.. درست حسابی حرفتو بزن... این مزخرفات دیگه چیه.. چه مشکلی داری دقیقا؟ با حرفش زدم زیر خنده: تازه می‌پرسی چه مشکلی دارم؟ وااقعن؟ یکم زود نیست..میخوای کاری کنی برو بمیر.. خندیدم و رفتم سمت اتاق یکی از بار ها. جاستین کلافه شده بود و با حرفهام ذهنش درگیر شده بود. به این فکر میکرد که چرا من اینجوری بهش گفتم. از طرفی زیرگوشم زده بود حس خوبی نداشت. سکوت کرد و پشت سرم میومد. به فادر وضعیتمو گفته بود. حواسش به من بود که گم نشم تا ادمای فادر برسن. دیگه تحمل اینو نداشت بخواد حرف بزنه یا درگیر بشه. در باز کردم رفتم تو. سریع در پشت سرم قفل کردم. رفتم سمت بالکن و پله اظطراری. از پله دویدم پایین. یه جاهای نزدیک بود بخورم زمین به خاطر مستی. از پله که پایین رفتم دویدم سمت ماشینم که خوردم زمین. آخخخخ.. اومدم پاشم که دیدم پام با یه طناب بسته شده. کی طناب انداخت زیر پای من. یکی از پشت دستشو گذاشت جلو دهنم. پامو زمین کشیدمو سعی کردم داد بزنم. ولی به خاطر دستو پارچه جلو دهنم دادم خفه شد. بدنم بی حسش شد. چشمام رفت روهم. @iam_hellboy
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو انقدر درگیر شکستن قلبم بودی که نفهمیدی حذفت کردم @iam_hellboy