Iam Hell
خیلی جالبه از طرف من سوال میپرسین😂 این کارارو نکنید که سوء تفاهم پیش نیاد😐😒 @nana @iam_hellboy
شتت فکر میکردم نمیخوای حرف بزنی باهام ناشناس پی دادی..
نکنید اینکار شر میشه...
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#شانزدهم نگاهی به لبم انداختو چشمام. چشمامو بستمو خم شد سمت صورتم. فا
People of hell
اهل جهنم
پارت#هفدهم
چند ساعت بعد ده شب)
رو تخت با سهیل خوابیده بودم.
خب باید بگم از جنازم رد شد و الان کنارم خوابه 🙂.
یه پتو دو نفره کشیده بودیم رومون.
خوابم نمیبرد.
سرکله سهیل هم یهویی بعد چند سال پیدا شده و کمی گیج و کلافم کرد.
بر عکس من سهیل سریع خوابش برد.
یه چرخی زدم سمتش.
زل زدم بهش.
تغییر خاصی نکرده بود.
خب خب سهیل خان جرعت کردی تختمو گرفتی ولی نشونت میدم..
یواشی پتو از روش کشیدم.
دور خودم پتو رو پیچیدم.
لبخندی زدم: خوبه تاوان اینکه رو تخت من بخوابی یخ زدن تا صبحه..
چرخی زدمو پشت به سهیل پتو تو بغلم جمع کردمو فشارش دادم.
اخییش.. دیگه خوابم میاد ..
چشمام کم کم سنگین شد رفت روی هم.
سهیل توی خواب مچاله شده بود.
حسابی سردش بود.
هرزگاهی هم تو خواب مشتو لگد میزد.
هر موقعه دست پاش بهم میخورد از خواب میپریدم محکم پسش میزدم.
انقدر خوابش سنگین بود که بیدار هم نمیشد.
ساعت نزدیک یک شب بود.
حس میکردم یه چیزی زیرم میخزه.
با جیغ از خواب پریدم.
محکم چسبیدم به سهیل.
سهیل هم از اینکه روش پریدم با وحشت از خواب پرید.
ولی بیشتر از جیغی که میکشیدم هل کرده بود.
دستشو برد پشت موهامو سرمو چسبوند رو شونشو هیسی کشید:هیییس.. هیچی نیست.. چت شد تو ؟
لرزی کردمو گفتم:م..مااار..سهیل مااار..
با حرفم سهیل سریع نور گوشیشو انداخت رو تخت.
دید چیزی نیست انداخت رو کف زمین.
با گیجی گفت: ولی دن دن اینجا چیزی نیست..
با حرفش خیالم کمی راحت شد.
دستشو پس زدمو سرمو بلند کردم.
ولی جرعت نداشتم از بغلش بیام بیرون.
با لرز گفتم:فک کنم..ماری چیزی بود..
واای نکنههه رفته تو لباسام...
با حس مور مور شدنم سریع تی شرتمو کندمو پرت کردم رو زمین.
تندی دست کشیدم رو بدنم:
چیزی رو بدنم نیست پس چرا همش حس میکنم یه چیزی تو بدنم میخزع..
سهیل زل زده بود به بدنم.
نگاهم خورد به نگاهاش چشمام گرد شد.
هعیییی...
از بغلش خواستم بیام بیرون.
فوقش میمیرم دیگه.
همین که پاشدم کشید منو تو بغلش.
بلند شد از تخت پایین اومد.
منم بغل گرفته بود.
نور گوشی هم انداخته بود جلو پاش.
یه دستش کمرمو گرفته بود.
با دست دیگه چراغ روشن کرد.
بعد نگاهی بهم کرد و گفت: دیدی چیزی نیست..
بدنم مور شده بود.
دستمو دور گردنش محکم کردمو نفس نفس زدم.
فهمید حالم خوب نیست رفت سمت حمومو در باز کرد.
وان پر آب داغ کرد.
منم از گردنش تو بغلش آویزون بود.
تقریبا خوابم برده بود.
برای اینکه خوابم بهم نریزه آروم منو تو وان گذاشت.
با حس خیس شدن کمرم از خواب پریدم.
حلقه دستم دور گردنش رو محکم تر کردم که یواشی گفت: آروم باش پسر... آب گرمه... بهترت میکنه..
آروم آروم تو آب گذاشت منو دستمو از گردنش باز تر میکردم.
تا اینکه کامل ازش جدا شدم.
با خوابآلودگی گفتم: باشه .. حالا برو بیرون...
انگار حرفمو نشنید و دوش رو باز کرد و رو کمرم گرفت.
دستشو آروم میکشید رو شونه هام.
دستشو پس زدمو داد زدم: مگه نشنیدییی گفتم برووو بیرون...
یه نگاه ریزی بهم کردو آروم گفت: هیس.. شنیدم.. چشماتو بزار رو هم بخواب.. قرار بود حرف حرف من باشه ن؟
رفت پشتم نشست.
شونه هامو داد عقب جوری که تو وان خوابیدم.
دستشو گذاشت رو چشمام.
دوش گرفت رو گردنمو سینم.
آب گرم بدنمو نرم کرده بود.
حس بهتری داشتم.
دیگه بدنم مور مور نمیشد.
نفهمیدم کی خوابم برد.
نور خورد تو صورتم باعث شد پشت بهش بچرخم.
با چرخشم حس کردم دستی رفت توی موهای پشتم.
چشمامو یواشی باز کردم.
دیدم رو سهیل خوابیدم.
محکم بلند شدمو نشستم.
ولی از جای اینکه روی سهیل خوابیده بودم رو شکمش نشستم.
همین محکم پاشدنم باعث شد سهیل اخی بکشه:اییییی دلمممم...
سمت شمکمش بلند شد.
یه نگاهی بهش انداختم: وای دردت گرفت...
@iam_hellboy
AlokAlok - Sky High (feat. Nonô).mp3
زمان:
حجم:
5.4M
Sky High
#موسیقی
با هندزفری و صدای بلند گوش کنید..✨
🐾
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#هفدهم چند ساعت بعد ده شب) رو تخت با سهیل خوابیده بودم. خب باید بگم از
People of hell
اهل جهنم
پارت#هجدهم
یه نگاهی بهش انداختم: وای دردت گرفت..
اخمی کرد.
یهو پاشو دور کمرم حلقه کردو محکم چرخید و کوبیده شدم رو تخت.
جامون جا به جا شد.
اب دهنمو قورت دادم و گفتم: خیلی خب... باشه.. دیگه کافیه..
صبر کردم ولم کنه برم.
زل زده بود به چشمامو گفت:
چرا انقدر از من فرار میکنی ؟ ولی باز سهیل صدام میزنی...
با حرفش جاخوردم.
واقعن چرا هنوز سهیل صداش میکنم؟
نفسمو دادم بیرون از حرص: خب باشه جاستین..حالا پاشو میخوام برم..
دیدم تکون نمیخوره.
اخمش سر جاش بود:هنوز جوابمو ندادی...چرا ازم..
محکم هلش دادم.
دست خودم نبود یهو داد زدم: میگم ولم کن.. نمفهمیی.. قرار یه مربی و بادیگارد باشیی..پس حواست باشه حد تو بدون.. وگرنه کاری میکنم بد ببینی..
اینو گفتمو مجال حرف زدن بهش ندادم رفتم بیرون.
از پله رفتم پایین برای صبحونه خوردن.
خدمتکار یه لیوان چای برام بریخت گذاشت جلوم.
لیوان تو دستم گرفتم.
داغ بود پوستمو میسوزوند ولی عصبانی تر از این حرفها بودم.
یهو یاد این افتادم شب حالم بد شده بود جاستین منو برد حموم.
سری نگاهی به لباسام کردم.
دیدم لباسای تنم عوض شدن.
با صدای خورد شدن لیوان محکم از جام پاشدم.
صندلی با صدای بلندی افتاد.
خدمتکار ترسیده بود.
با احتیاط چند قدم اومد جلو:ارباب جوان.. چیزی شده؟دستتون..
یهو برگشتم سمت راستمو نگاه کردم که جاستین وایساده بود نگام میکرد.
دستمو محکم مشت کردمو اعصبانیتم بیشتر شد.
داد زدم: تو یهه اشغاالیی.. حالم ازت بهم میخوره..
این حرفمو داد زدمو سریع از اونجا رفتم.
جاستین هم دنبالمو افتاده بود:دن وایساا توضیح میدم..دن..
از ماشینو روشن کردم.
تا ماشینو راه انداختم اومد جلوی ماشین.
محکم زدم روی بوق بره کنار ولی نرفت.
خودت خواستی..
پامو رو گاز فشار دادم زدم به جاستین.
نه ترمزی نه چیزی فقط ازش رد شدمو دادی زدم.
ارعع.. همینهه..حقتهه اشغال عوضیی..
از عمارت زدم بیرون.
رفتم سمت یه بار.
نمیخواستم به این فکر کنم چه بلای سر جاستین اوردم.
هر کاری باهاش کنم کثافت کاریاش جبران نمیشه.
جلوی یه بار نگهداشتم.
از ماشین پیاده شدم .
یکی اومد جلو: میتونم ماشینتون رو پارک کنم..
سویچ انداختم براش.
رفتم تو چند تا مشروب گرفتم.
گوشه بار یه میز خالی بود.
تا برسم به اونجا در یه بطری باز کردمو سر کشیدم.
از بغل یه میز رد شدم.
وایسادمو سمت عقب نگاهی انداختم تا مردی که پشت میز بود رو ببینم.
بدن ورزیدش حتی پشت اون لباس چرمش معلوم بود.
یه جوری محکم و صاف نشسته بود که انگار کوه جلوش به لرزه میفته.
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#هجدهم یه نگاهی بهش انداختم: وای دردت گرفت.. اخمی کرد. یهو پاشو دور کم
خب ماجرا از دید جاستین)
اهل جهنم
پارت#نوزدهم
نمیدونم چرا دن انقدر ازم دوری میکنه.
بداخلاق شده.
فکر میکردم از دیدنم خوشحال میشه.
رفتارهاش برام عجیب بود.
شب تا صبح حال جالبی نداشت.
برای همین مراقبت کردم بهتر بشه.
اولش فکر میکردم مسخره بازی در میاره ولی وقتی لمسش کردم تنش داشت میسوخت.
تا دم صبح که چشمام داشت گرم میشد بخوابم بیدار شد.
دن که بیدار شد دستمو بردم لای موهاش.
دیگه داغ و خیس عرق نبود.
خیالم راحت شد.
نفسم یهو برید.
دنی پریده بود رو شکمم.
حالا که سر حال شده هم یه حالی میگیرم ازش هم باید از زیر زبونش بکشم بیرون که در نبودم چی شده.
ولی اونقدرا هم برنامم خوب پیش نرفت.
عصبی شد و داد بیداد کرد رفت پایین.
دنبالش رفتم که تا منو دید شروع کرد به فحش دادن.
نمیفهمیدم دلیل این کاراشو و بهم حسابی برخورده بود.
بالاخره باید یه جای بفهمم.
سعی کردم جلوشو بگیرم.
تا رسیدم بهش سوار ماشین شد.
روشن کرد و راه افتاد سمت در خروجی که جلوش وایسادم.
توقع داشتم بزن رو ترمز ولی گاز داد.
تا بخوام خودمو از جلوش بکشم کنار محکم خورد بهم .
خوردم به کاپوت و بعد زمین.
چند تا خدمتکار اونجا بودن سریع دویدن سمتم.
حس خیسی لای موهام داشتم.
چشمام تار شد و سیاهی رفت.
یکی از خدمتکارا هعی باهام حرف میزد تا هوشیار باشم ولی نتونستم.
@iam_hellboy
Iam Hell
خب ماجرا از دید جاستین) اهل جهنم پارت#نوزدهم نمیدونم چرا دن انقدر ازم دوری میکنه. بداخلاق شده.
حالا ادامه دستان با همون دنی پیش میریم)🚶♂
People of hell
اهل جهنم
پارت#بیستم
بدن ورزیدش حتی پشت اون لباس چرمی معلوم بود.
یه جوری محکم و صاف نشسته بود که انکار کوه جلوش به لرزه میفته.
بدون ایکه سرشو تکون بده زیر چشمی نگاهم کرد.
یه لحظه ترسیدم.
نگاه تند با چشمی کشیده داشت.
چجوری فهمید دارم نگاهش میکنم در حالی که گرم حرف زدن با روبه روش بود.
نگاهمو از روش برداشتمو به مسیرم ادامه دادم.
تا برسم به میزم نصف شیشه رو سر کشیده بودم.
نشستم پشت میز*
شیشه ها رو رو میز گذاشتم*
تا تهش سر کشیدمو یکی دیگه باز کردم.
اتفاقاتی که قبلا جاستین برام پیش اورده بود یادم میومد باعث میشد تند تر شیشه رو سر بکشم.
عصبیم میکرد و میلمو به م*شروب بیشتر میکرد.
میخواستم انقدر بخورم تا یادم بره.
وسط این افکار یاد خاطره ی افتادم.
زمانی که فادر منو تو عمارت زندانی کرده بود.
اجازه بیرون رفتن بهم نمیداد.
شب تولد 13 سالگیم جاستین اومد دنبالم.
یواشکی منو برد بیرون.
میگفت امشب یه تور کویر گردی میرن ستاره ها رو نگاه کنن.
میخواست منو هم ببره.
و همین طور هم شد.
رفتیم کویر نشستیم رو خاک.
جاستین یه کیک کوچولو در اورد گذاشت جلوم.
یه ارزو کن..
چشمامو بستمو ارزو کردم.
شمع فوت کردمو چشمامو باز.
جاستین به بالای سرم تو دل اسمون اشاره کرد.
نگاهمو که دادم بالا یه ستاره پر نور دیدم.
گفت که اون ستاره سهیل و زودتر ارزومو میشنوه.
از اون موقعه به بعد جاستین برام سهیل شد.
لبخنده احمقانه ی زدم به این خاطره.
همش یه بازی بود که ازم سو استفاده کنه.. اون یه عوضییع..
داشتم مست میشدم.
دو تا از دکمه های یقمو باز کردم.
شیشه رو یه نفس سر کشیدم.
از گوشه لبم رو گردنمو سینم میریخت.
پیرهن تنمو هم خیس کرده بود.
شیشه رو محکم کوبیدم رو میز.
نفس نفس زدم.
یه دستی رو شونم حسم کردم.
اول فکر کردم کسی اومده دنبالم
@iam_hellboy
Iam Hell
حالا ادامه دستان با همون دنی پیش میریم)🚶♂ People of hell اهل جهنم پارت#بیستم بدن ورزیدش حتی پشت ا
اهل جهنم
پارت#بیستویکم
اول فکر کردم کسی اومده دنبالم خواستم داد بیداد کنم.
ولی قبلا این لمس دستو رو شونم کجا حس کردم.
ته دلم خالی شد نمیدونستم چرا.
یه دستمال گذاشت جلوم رو میز و با صدای سردی گرفت: یواش تر مرد جوان..
تا سرمو بلند کنمو ببینمش رفت.
حس سرد وبدی داشتم.
از پشت نگاهش کردم دیدم لباس چرمی هست که بهش زل بودم.
از جام پاشدم برم دنبالش باهاش حرف بزنم.
به خاطر مست بودنم تعادل نداشتم.
متوجه نبودم که سه ساعت تو بارم و فقط نوشیدم.
با مستی گفتم:هعیی ..یاااروو چرمیی..وایسااا..
خوردم به یکی وایسادم:مگهه کورییی یابوو..
دیدم جاستین.
محکم یقشو گرفتمو به پشت کوبیدمش رو میز.
دستاشو رو مچم حلقه کرده بود.
عکس العمل خاصی نشون نداد.
داد زدم:چرااا تو هنووز زنده یی.. مگه نکشتمتت اشغااال.. اشکالی ندارع یه بار دیگه این کار میکنم..
خواست بلند بشه.
شیشه م*شروب وقتی دهنشو باز کرد چیزی بگه کردم تو حلقش.
نمیتونست نفس بکشه و پریده بود گلوش.
دستشو کوبید رو میز که ولش کنم.
اما من میخواستم بمیره.
دید ولش کنم محکم زد تو ساق پامو.
دستشو کوبید رو سینم هل خوردم عقب.
روی یه پام افتادمو شیشه شکست.
بلند شد از رو میز سمت شکم چرخید.
شروع کرد سرفه زدن.
بین این سرفه ها سعی میکرد نفس بکشه .
سرخ شده بود حسابی.
کم کم نفسش جا اومد سرفه هاش کم شد.
آستین لباسشو کشید رو لبش.
با اعصبانیت گفت:داشتی منو خفه میکردی..
از جام بلند شدم.
داد زدم: چرااا نمیمرییی... هان چیهه اومدی از وضعیتم سو استفاده کنی ؟ من دیگه اون آدم سابق نیستم.. تو اشغااال دیشب چه غلطی با من کردی؟وای به حالت اگه دستت بهم خورده..
محکم یکی زد زیر گوشم.
حرف دهنت بفهم هیچی بهت نمیگم.. درست حسابی حرفتو بزن... این مزخرفات دیگه چیه.. چه مشکلی داری دقیقا؟
با حرفش زدم زیر خنده: تازه میپرسی چه مشکلی دارم؟ وااقعن؟ یکم زود نیست..میخوای کاری کنی برو بمیر..
خندیدم و رفتم سمت اتاق یکی از بار ها.
جاستین کلافه شده بود و با حرفهام ذهنش درگیر شده بود.
به این فکر میکرد که چرا من اینجوری بهش گفتم.
از طرفی زیرگوشم زده بود حس خوبی نداشت.
سکوت کرد و پشت سرم میومد.
به فادر وضعیتمو گفته بود.
حواسش به من بود که گم نشم تا ادمای فادر برسن.
دیگه تحمل اینو نداشت بخواد حرف بزنه یا درگیر بشه.
در باز کردم رفتم تو.
سریع در پشت سرم قفل کردم.
رفتم سمت بالکن و پله اظطراری.
از پله دویدم پایین.
یه جاهای نزدیک بود بخورم زمین به خاطر مستی.
از پله که پایین رفتم دویدم سمت ماشینم که خوردم زمین.
آخخخخ..
اومدم پاشم که دیدم پام با یه طناب بسته شده.
کی طناب انداخت زیر پای من.
یکی از پشت دستشو گذاشت جلو دهنم.
پامو زمین کشیدمو سعی کردم داد بزنم.
ولی به خاطر دستو پارچه جلو دهنم دادم خفه شد.
بدنم بی حسش شد.
چشمام رفت روهم.
@iam_hellboy
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو انقدر درگیر شکستن قلبم بودی که نفهمیدی حذفت کردم
@iam_hellboy
Iam Hell
اهل جهنم پارت#بیستویکم اول فکر کردم کسی اومده دنبالم خواستم داد بیداد کنم. ولی قبلا این لمس دستو
People of hell
اهل جهنم
پارت#22
بدنم بی حس شد.
چشمام رفت رو هم.
ولی یه چیزی این مدت یادگرفتم فرار از دست بادیگاردای فادر بوده.
پس با اون انرژی که تو بدنم هنوز مونده بود باید یه کاری میکردم.
دستمو کشیدم رو صورتش.
دوتا انگشت شصتمو کردم تو چشمش فشار دادم محکم.
خودشو عقب کشید دستش شل شد.
سریع خودمو از کنارش کشیدم بیرون. سرفه ریزی زدم.
سرم گیج میرفت.
پاشدم.
چون دید درستی نداشتم و سرم گیج میرفت رفتم تو کوچه ی که همونجا بود.
با صدای دخترونه ی که اومد برگشتمو پشتمو نگاه کردم.
یونا رو دیدم.
تکیه زدم به دیوار:
فکر میکردم دیگه قرار نیست ببینمت..چرا باز سرت تو زندگیم پیدا شد؟
اومد روبه رو وایساد.
نگاهی به سرتا پام کردو گفت: وقتی نمیتونی از خودت محافظت کنی بهتر بادیگاردتو نپیچونی و بری..
اگه یکم از اون مخ کوچیکت کار بکشی بدون درگیری میرم..
وقتی گرفتنت کیا رو دیدی ؟
میخواستم هر چی زودتر شرش کم بشه.
معلوم بود آدم دردسر سازی میتونه باشه.
یکم فکر کردم:خب.. فقط یه سری نوچه بودن.. ولی...
خواستم کش بدم به حرفهام.
منتظر جاستین بودم پیدام کنه.
یونا برام قابل اعتماد نبود.
اخمی زد.
با یه دست محکم فکمو گرفتمو فشار داد:ببین پسر خوشگله.. من نه وقت بچه بازی دارم نه اعصابشو.. دنبال یه نفرم.. میخوام ببینم دیدیش یا نه.. سردستشون..
دستشو سعی کردم پس بزنم.
ولی ماده بیهوشی رو بدنم اثر کرده بود.
زورم نرسید.
همین موقعه بود جاستین رسید.
منو دید و اومد سمتمون.
آستینشو بالا میداد.
یونا ولم کرد.
نگاهی به ساعتش کرد.
خب جناب جاستین.. یکم زیادی کندی..
میتونستم توی این تایم بکشمش..
کلاه هودی تنشو انداخت رو سرش.
تا نوک بینیش کشید پایین.
از کنار جاستین رد شد.
رو زمین نشستمو زانومو بغل کردم.
سرمو گذاشتم رو زانوم.
جاستین باهاش درگیر نشد ولی کنجکاو بود بفهمه یونا کیه و چطور میشناستش.
جاستین رسید بالا سرم: حالت خوب نیست.. بزار کمکت کنم...
یکم میخواستم بشینم سرگیجم بهتر بشه: نه ..به کمکت لازم ندارم...
ولی سرگیجم بدتر شد.
جاستین هم بدون حرفی منتظر شد بیهوش بشم بدون دردسر منو ببره.
دو ساعت گذاشت.
رو تختم بیدار شدم.
چقدر خسته کننده..
دکترم لبخندی زد: نباید انقدر مست میکردی.. فادر متوجه بشن بد میشه برات..
پشت به دکترم چرخیدم: مگه تا الان خوب بوده؟
دکترم از جاش بلند شد:جناب دنی.. راجب دیشب.. حالتون که بد شد جاستین با من تماس گرفت.. و خودمو رسوندم..
آب دهنمو قورت دادم.
یعنی میخواد چی بگه؟یعنی..
+دیشب که خودمو رسوندم بالا سرت توی وان حموم بودی و جاستین سعی کرده بود با آب دمای بدنت رو متعادل نگهداره.. بعدشم که دید من هستم رفت بیرون تا راحت معاینت کنم.. لباساتم خودم عوض کردم..
با حرفش پتو تو مشتم مچاله شد.
به روی خودم نیاوردم و گفتم: باشه.. میتونی بری..
وقتی رفت از جام بلند شدم.
یاد صب سر میز صبحونه افتادم.
لبمو گاز گرفتم.
چقدر راجب جاستین بد فکر کردم.
ولی این از گذشتش چیزی کم نمیکنه.
تازه اومده یکم دیگه باز ذاتشو رو میکنه.
ولی خوبه حداقل فادر نیست..
وقت شام از اتاق اومدم بیرون.
از پله رفتم پایین.
دور میز همه نشسته بودن.
جاستین هم بود.
رفتم رو صندلی که رو به روی جاستین بود نشستم.
چنگال برداشتم طوری رفتار کردم که انگار چیزی نشده.
دیدم جاستین زل زده به من:
هوم؟ چیه نگاه میکنی ؟ آدم گشنه ندیدی؟
جاستین نگاهشو ازم گرفت مشغول غذا خوردنش شد.
عذاب وجدان کل وجودمو گرفته بود.
اون هر چی میخواد باشه ولی من نمیتونم.
یه نگاه به ظرف گوشت انداختم.
به نگاه به بشقاب جاستین.
خب خوبه گوشت ندارع..
یه تیکه گوشت برداشتم.
خم شدم رو میز بتونم گوشت رو بزارم.
جاستین متعجب نگاهم میکرد.
یه تیکه گوشت گذاشتم رو قاشق.
بدون اینکه نگاهش کنم نشستم سر جام ادامه غذامو خوردم.
بین غذا زیر چشمی نگاهش میکردم ببینم گوشتی که گذاشتم میخوره یا نه.
وقتی خورد ته دلم یه لبخندی زدم.
یکم بعد باز یه تیکه گوشت برداشتم.
خودمو رو میز کش دادم برسم به جاستین.
گوشت گذاشتم رو قاشق برنجش.
دوباره بدون اینکه نگاهش کنم مشغول غذا خوردن خودم شدم.
تا چهار پنج بار اینو کار تکرار کردم.
عذاب وجدانم داشت میخوابید.
اخیشش.. 😁این وجدان درد هم بد چیزیه ها...
بار پنجم یهو جاستین قاشقو کوبید رو بشقابش.
کلافش کرده بودم تا بخوام از دلش در بیارم.
نگاهمو بالاخره دادم بهش.
@iam_hellboy