Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#38 طناب رو از دور پام باز کردم و انداختمش سمت تخت. کلت جاستین گرفتم
People of hell
اهل جهنم
پارت#39
وحشتی که اون مرد لباس چرمی به جونم انداخته بود و فکر اینکه جاستین مردِ، داشت دیونم میکرد.
دستامو مشت کردم.محکم و پشت سر هم رو فرمون کوبیدمو با فریاد زدن میخواستم خودمو خالی کنم.
تو همین حالتام بودم که ذهنم دنبال مقصر میگشت. کسی که قصد جونمو کرده و از همه چیز من خبر داشته.
کی میدونست من کجام به غیر بادیگارد فادر که بهم سویچ ماشین رو داد وگفت برم خارج شهر، جاستین رو بردن اونجا.
دست از مشت زدن به فرمون برداشتم.
سرمو گذاشتم رو فرمون و یواش اشکام میریخت.
سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم و به چیز های که اطرافم اتفاق افتاده و ازش بدون توجه رد شدم توجه کنم.
به جمله اخر فادر که اومد تو ذهنم لبخندی زدم:
(فادر :+من ازت یه بچه ناقص العقل میخواستم ؟ باید همون موقعه حرفتو گوش نمیدادم میکشتمش..)
سرمو از روی فرمون بلند کردمو تکیه زدم به صندلیم.
سرمو دادم عقب و دستامو رو فرمون گذاشتم.
یهو زدم زیر خنده و با خنده گفتم:
فادر منو تهدید به مرگ کرد چرا اینو زودتر نفهمیدم؟
ارع حتی بادیگارد فادر بود ادرس بهم داد..
چرا امروز که بهمون حمله کردن ادمای فادر نیومدن نجاتمون بدن؟
اخه همیشه ادمای فادر از دور مراقب من هستن و اتفاقای بیفته سریع خودشون میرسونن ولی امروز سر کله هیچ کدوم پیدا نشد. حتی همین الان هم...
کی جرعت داره به پسر فادر حمله کنه؟ وای وای چقدر احمق بودی دن.. جاستین بهانه بود منو از عمارت بیرون بکشن..
تنفر شدیدی نسبت به فادر تو وجودم ایجاد شد.
از همون شبی که بهم تجاوز شد قسم خوردم هر کسی خواست با جونم بازی کنه رو زنده نزارم. باید خود واقعیمو نشونشون بدم. حتی اگه باعث مرگم بشه.
حالا هم که جاستین رو کشتن نمیتونم عقب بکشم. نمیدونم چطور فهمیدن جاستین برام با ارزشه. من که تمام این مدت سعی میکردم از خودم دورش کنم.بهش تهمت زدم و حتی داشتم اتیشش میزدم.ولی انگاری این نقش بازی کردن هام جواب نداده.باید همون روزی که اومد میفهمیدم. میفهمیدم که پیدا شدن اون توی این زمان اتفاقی نبوده.
جاستین برای من همیشه نقش یه هیرو(قهرمان) رو داشته. سخت ترین شرایط پشتم بوده و باعث شده زمانی از زندگیم خوشحال باشم.
ولی حالا توی یه خرابه مجبور شدم ولش کنم.
ماشین روشن کردم.
کلت جاستین رو گذاشتم رو صندلی کنارم.
دستامو رو فرمون فشار دادم:
با هم همشون رو میکشیم..
گاز دادم و راه افتادم سمت عمارت.
توی مسیر بلند بلند با خودم حرف میزدم:
باورم نمیشد پدر خودم نقشه قتلمو کشیده...
مگه من خواستم وارث بشم؟ اصلا چیکارش کردم که بخوام براش خطرناک باشم؟ شاید واقعن از من متنفر بوده و رفتاراش با من از روی نگرانی نبوده.... واقعن از من بدش میومدع....
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#39 وحشتی که اون مرد لباس چرمی به جونم انداخته بود و فکر اینکه جاستین
People of hell
اهل جهنم
پارت#40
شاید واقعن از من متنفر بوده و رفتاراش با من از روی نگرانی نبوده.... واقعن از من بدش میومدع....
همین طوری که بلند با خودم حرف میزدم به شهر رسیدم.
یه مسیر خاکی رو باید رد میکردم تا به بزرگراه برسم و وارد شهر بشم.
سمت راست جاده خاکی کوه بود و سمت دیگه پرتگاه.
بعد این جاده و بزرگراه ،نیم ساعت با عمارت فادر فاصله میمونه.
جاده به دو طرفه بود ولی خلوت.
فقط من بودم که داشتم از این مسیر میرفتم.
نگاهی به کلت جاستین کردم.
تصور کردم که بدون ترسی کلتو روی شقیقه فادر گذاشتم و بنگ.
ماشین با تکون محکمی که خورد کنترلش از دستم خارج شد.
انگار یه چیز محکی از پشت باهام برخورد کرد.
فرمون تو دستم چرخوندم تا ماشین رو کنترل کنم. ماشین تو دست گرفتمو نفس راحتی کشیدم.
باز یه چیز محکمی خورد به صندوق عقب ماشین.
از تو آینه نگاه کردم دیدم یه ماشین جیپ پشت سرم داره بهم میزنع.
گاز دادم که ازش فاصله بگیرم ولی این بار ضربش محکم تر بود.
با برخوردش بهم سمت جلو پرت شدم و کمربندم نذاشت صورتم به شیشه بخوره.
ماشین هم دور خودش چرخید تا ضربه دیگه ی بهش خورد و چپ کرد.
پنج بار معلق زد، محکم به فرمون، صندلی و شیشه بغل راننده میخوردم.
یکی از برخوردام با شیشه خیلی بود و همین باعث شد خورد بشه تو صورتم.
بعد پنج بار ماشین رو سقف برعکس افتاد.
همین که ماشین بر عکس شد کمربندم برید و محکم خورد رو سقف.
سقف ماشین رو زمین کشیده شد سمت پرتگاه.
یک سوم ماشین از لبه پرتگاه گذشت از حرکت وایساد.
سرم گیج می رفت و دیدم تار شده بود.
نفهمیدم تو چه موقعیتی هستم و سعی میکردم بلند شم. با تکونای که خوردم عقب ماشین که از لبه پرتگاه رد شده بود کج شد سمت پایین.
با کج شدن ماشین بی حرکت شدم:
هم..ینو..کم ..داشتم..
بی حال افتادم سر جام و به زور نفس میکشیدم.
پرتگاه انقدری عمیق بود که کسی زنده نمونه.
چیزی نگذشت که بوی بنزین خورد به دماغم.
ماشین نشتی کرده بود و امکان آتیش یا انفجار رو داشت.
خواستم یه جوری بیام بیرون. دستمو دراز کردم تا اروم در باز کنم.
صدای خس خس قفسه سینم نشون میداد ریم صدمه دیده و نمیتونم نفس بکشم.
و صورتم تمامش خونی شده بود و پر خورده شیشه بود.
از درد بدنم صورتمو که جمع میکردم شیشه های که تو صورتم فرو رفته بودن گوشتمو بیشتر میبریدن.
در بالاخره باز شد و دو تا کفش جلوم دیدم.
چشمامو بستم.
با دست چپم که سمت اون یکی صندلی بود سعی کردم کلت رو که رو سقف افتاد رو بردارم.
چشمامو باز کردمو نفس های خس دار میکشیدم.
نمی خواستم اینجوری بمیرم. نه تا وقتی که انتقام نگرفتم.
دستم خورد به کلت.
کفشا از جلو در عقب تر رفت و به حالت نشسته در اومد.
طرف نشست و خم شد تا منو ببینه که کُلت روآماده کردم.
همین که خم شد صدای شلیک تو کوه پیچید.
بیست چهار ساعت بعد حادثه تصادف دنیل
مادر دنی به شدت نگران شده بود. نه جواب تماس نه جواب پیام و نه خبری از کسایی بود که از دور مراقب دنیل بودن. هر چقدرم با جاستین تماس می گرفت گوشیش خاموش بود و نمی تونست باهاش ارتباط بگیره.
به فادر هم گفته بود دنی از دسترس خارج شده ولی فادر اهمیت نداد. با خیال اینکه دنیل از این کارا زیاد میکنه و چند روز دیگه برمیگرده عمارت.
اما عجیب این بود که از آدمای خودش خبری نبود. همین باعث شد بعد این مدت کمی ابراز نگرانی کنه.
دو ساعت بعد←ساعت دو ظهر( سه روز بعد حادثه تصادف)
مادر دنیل با اعصبانیت رفت سمت اتاق جلسه.
فادر امروز جلسه گذاشته بود و وقتی متوجه شد عصبانیتش شدت گرفته بود.
بادیگارد جلوی در سعی کرد مانع بشه ولی نتونست.
مادر دنیل در رو محکم باز کرد و داخل رفت وداد کشید: پسررت گمشده خبری ازش نیست بعد تو جلسه گذاشتی؟؟؟؟ چرا کاری نمیکنیی..
فادر بی حرکت سر جاش وایساده بود و با داد و فریادش گفت: کاملیاا..
کمی مکث کرد و رو ب روی جمعیت متعجب که نگاهاشون بین فادر و کاملیا می چرخید گفت: همه بیرون همین الان..جلسه دیگه تموم شد..
فادر از اینکه کاملیا اینجوری جلو همه داد کشیده به شدت عصبی بود ولی خودشو کنترل کرد.
کاملیا منتظر نشد تا همه برن با گام های بلند رفت سمت فادر و پایین یقه فادر رو محکم گرفتو کشید سمت پایین.
@iam_hellboy
هدایت شده از •رؤیاےشَـب•
میخوام تقدیمی بدم بهتون..🌸
' یکی از شخصیت های داستانی (کتابوفیلم) که هم تایپ شماست یا وایب کاناتون رو میده رو معرفی میکنم و یک توضیح کوتاه دربارهش میدم '
اگر تمایل به دریافت دارید #فور کنید🌱
همسایه و غیر همسایه فرقی نداره :))
❲تا جمعه شب فور بشه❳
@royaieshab1
✨ اگه چنلتون خصوصیه ناشناس لینک بدید↳
https://harfeto.timefriend.net/16413944811842
هدایت شده از 𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘏𝘦𝘢𝘳𝘵...! :)
همسایه ها و کسایی که میخوان باهامون همسایه بشن🙂🧡
این پی ام رو فور کنن..🚶🏻♀️
فردا یه لیست جدید از همسایه ها میدم..!
@gray_heartt
#فور
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#40 شاید واقعن از من متنفر بوده و رفتاراش با من از روی نگرانی نبوده...
People of hell
اهل جهنم
پارت#41
کاملیا منتظر نشد تا همه برن. با گام های بلند رفت سمت فادر و یقه فادر رو محکم گرفتو کشید پایین:
بچهه من کووو ؟من بچمو میخوااام..
فادر دستای کاملیا رو گرفت تو چشماش نگاه کرد.
آروم گفت: کاملیاا..بزار برن حرف میزنیم..
اما کاملیا گوش نداد و محکم تر داد زد: پسرت کجاااست فادر؟ چرااا انقدر بیخالی اگه چیزی هست به منم بگوو..
سه چهار نفر از کسایی که اومدن جلسه با داد و بیدادی که به راه بود نرفتن بیرون. داشتن نگاهشون میکردن و پچ پچ.
فادر با دیدنشون از کنترل در رفت.
محکم دست کاملیا رو از یقش کشید و هلش داد عقب.
با داد گفت: میگم بزار برن حرف میزنیم..
کاملیا خودش به میز گرفت نیفته.
مگه نگفتم برید بیرووون.. همه بیرون..
فادر منتظر شد بادیگارد هم بره بیرون در رو هم پشت سرش ببنده.
با نگاه فادر بادیگارد احترام گذاشت و رفت بیرون، در رو هم بست.
هیچ کس غیر کاملیا و فادر توی اتاق نبود.
کاملیا عصبی باز رفت سمت فادر و داد زد: صدای مردونت رو جای اینکه رو سر من کلت کنی از قدرت استفاده کن دنی منو پیدا کنی....
فادر رو کرد به کاملیا با حرص گفت: چرا یکم فکر نمیکنی ؟ همه عالم رو خبر دار کردی دنی گم شده.. بنظرت اینجوری امنیتش بیشتر میشه..؟
کاملیا قدمی برداشته و فصله یک سانتی فادر وایساد: میگی چیکار کنم؟ چقدر بشینم روزا بگذره.. اون بچس هنوز ...خب چرا جای این جلسات مسخره نمیری دنبااالش..اگه تا الان مردع..
بقیه حرفشو خورد.
ادامه حرفش حلقه اشک شد توی چشماش.
فادر دستشو گذاشت رو شونه کاملیا: من تمام تلاشمو میکنم پیداش کنم..وجب ب وجب این شهر رو دارم میگردم..حالا برو استراحت کن رنگ به صورت نداری...
کاملیا دست فادر رو از شونش برداشت.
بدون حرفی رفت بیرون.
میدونست بیشتر از این حرف زدن فایده ندارع.
نمی تونست دست روی دست بزاره برای همین رفت سراغ کسی که دنی رو تقریبا میشناسه.
کاملیا تو اتاقش قدم میزد که بادیگارد در زد و اومد داخل: ببخشید خانم..مهمونتون رسیده..
کاملیا: بگو بیاد داخل و بدون هماهنگی نزار کسی تو بیاد. در ضمن نمیخوام کسی بفهمه که اون اینجا اومدع..
بادیگارد رفت بیرون از اتاق و یه دختر مو خرمایی با چشمای قهوی اومد داخل.
یه شلوارک لی و چکمه پا داشت و یه سویشرت لی به تن.
موهاشم باز گذاشته بود.
دست برد سمت موهای جلو گوشش.
موهاشو انداخت پشت گوشش و با صدای ملایمی گفت : با من کاری داشتین خانم..
کاملیا لیوان آبی خورد آروم بشه و سمتش برگشت.
نگاهی به سر تا پاش انداخت. لاغر تر از همیشه و زیر چشماش گود برداشته بود.
کاملیا: چه بلای سر خودت اوردی؟ فکر نمیکردم اینجوری باشی آرونا ..
با بیرون رفتن از این عمارت انقدر باید شکسته بشی؟
آرونا سرشو کمر پایین انداخت.
کاملیا رفت سمت آرونا و چونشو گرفت داد بالا.
تو چشمای آرونا نگاه کرد: من اینجوری بزرگت کردم؟
آرونا اروم جواب داد: نه..کمی مریض شده بودم..متاسفم اگه نگرانتون کردم..
کاملیا سعی کرد لبخند بزنه و حال خرابشو پشتش قایم کنه.
آرونا چهار سال به عنوان بادیگارد دنی به این خانواده خدمت کرد و به مدت هشت سال برای کاملیا کار میکرد.
آرونا تقریبا حکم دختر نداشتشو داشت.
کاملیا یه قدم رفت عقب: برات یه ماموریت دارم.. دنی من چهار روز گمشده...
آرونا چشماش گرد و متعجب زده شد.
ازت میخوام که برش گردونی پیشم.. دیگه نمیتونم منتظر بشینم تو بهتر از هرکسی می شناسیش و از آدما و جاهای که می رفته خبر داری.. قبلا هم که ارازل و اوباش گرفته بودنش و احتمالا این گمشدنش به اون ماجرا بی ربط نمیتونه باشه.. از اون ارازل و اوباش شروع کن..
آرونا مثل کسی که یه سطل اب یخ ریخته باشن روش خشکش زده بود.قلبش به تپش افتاد بود.
کاملیا کمی صداشو بالا برد:فهمیدی چی گفتم؟
آرونا نگاهی به کاملیا کرد:بله.. پیداش میکنم..میدونم کجا باید پیداشون کنم...
از وقتی که آرونا به دنی حسشو اعتراف کرد و از عمارت بیرون انداخته شد، حسش هنوز تغییر نکرده بود.مثل همیشه دنی رو خیلی دوست داشت و میخواست که باهاش باشه.
دستشو محکم مشت کرد و زیر لب اروم جوری که خودش بشنوه گفت:یونااا
@iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#41 کاملیا منتظر نشد تا همه برن. با گام های بلند رفت سمت فادر و یقه
People of hell
اهل جهنم
پارت#42
5روز بعد حادثه تصادف
ساعت:6 صبح
راه اهن
بعد اینکه ارازل و اوباش دنی رو گرفته بودن راجب همه افرادی که دستی تو اون ماجرا داشت تحقیق کرده بود.و متوجه شد یه دختر اطلاعات سختی میشه ازش پیدا و تقریبا فاقد هویت هست.
همین مرموزی باعث شده بود تمام مدت دنبال اطلاعات و هویت اون دختر باشه.
بعد کلی تحقیق تونست کمی از زندگی اون دختر رو بفهمه و اینکه اسمش یونا هست.
آرونا ادرس خونه یونا رو تو همین تحقیقات فهمید. البته میشه گفت از طریق تعقیب.
خونه یونا نزدیک خط راه اهن متروکی بود که هرزگاهی قطار های فرسوده از اونجا عبور میکرد.
آرونا برای پیدا کردن دنی یه سری هم به اونجا زد.
معتقد بود یونا خیلی مرموزع و خیلی جاها دزدکی دنی رو میپاید پس سرنخ خوبی میتونه باشه.
جلو در وایساد. در انقدری قدیمی بود که با یه فشار کم باز میشد.
آرونا در باز کرد رفت داخل. برعکس بیرون خونه داخلش تر تمیز و تقریبا شیک بود.
آرونا که انتظار نداشت با یه جای نقلی و نسبت قشنگ مواجه بشه ابرو هاش بالا انداخت.
به نظر خونه خالی میرسید. یه گشتی زد. وسط خونه یه راهرو بود که دو طرف راهرو اتاق بود.
یه اتاق سمت راست یه اتاق سمت چپ که مقابل هم بودن.
در هر دو اتاق رو باز کرد. درا بی صدا باز و بسته میشد. ته راهر یه اتاق دیگه بود. آرونا رفت سمتش در باز کنه.
ولی خودش با یه صدای جیر باز شد و یونا از اونجا بیرون اومد.
سرویس بهداشتی بود و یونا در حالی خشک کردن دستش با دستمال کاغذی بود. با دیدن آرونا جلوش از حرکت ایستاد:
تو دیگه از کجا پیدات شد..
آرونا لب زد: یوناا..
یونا با شنیدن اسمش از یه دختر که معلوم بود ناز پروردس سکوت کرد.
کسی نبود که اسمش رو بدونه مگه اینکه دوست نزدیک باشه یا دشمنش.
اگه حس میکرد دشمن با خوشحالی دربست میفرستادش به جهنم.
آرونا متوجه نگاهای جستجوگر یونا رو خودش شد.
یه لبخند کوچیک زد و دستشو برد سمتش: من آرونام..از جای که کسی رو دعوت نمیکنی بدون دعوت اومدم..
آرونا تا جایی که راجب یونا فهمیده بود میدونست با برخورد خشن و غیر صمیمانه نمیتونه حرفیش بشه.
و قبل هر کاری یونا از دستش میپره.
نگاهی به دست آرونا کرد و یه نگاه به صورت مهربون تصنعیش.
پوفی از روی تمسخر کشید و جای دست دادن دستمالشو گذاشت تو دستش و از کنارش رد شد.
یونا با دقت همه چیز زیر نظر گرفته بود که بفهمه کسی غیر آرونا اینجا هست یا نه.
آرونا از برخورد یونا بدش اومد و به دستمال خیسی که تو دستش گذاشته بود نگاه کرد:ایییییی..چندش...دخترع ادب ندارع؟ دستمالی که از دستشویی باهاش بیرون اومده رو میزار تو دست من ایی..
سریع دور زد و از راهر اومد بیرون رفت سمت اشپزخونه که یه سطل اشغال داشت .
دستمال پرت کرد تو سطل و دستاشو با مایع همونجا شست و صورتش رو بع حالت چندش جمع کرد.
یونا تمام رفتارش رو زیر نگاهش گرفته بود: میبینم وقتی داشتم می ریدم خونمو زیر رو کردی..
آرونا با تعجب نگاهشو داد بهش.
یونا از نگاهش حرفشو خوند.( چه دختر بی ادبی...)
یونا: اگه به شخصیت قشنگت برمیخوره میتونه از همونجای که اومدی گمشی..
آرونا پلکی زد و شیر اب بست. دهن به دهن شدن باهاش باعث میشد که آرونا به هدفش نرسه برای همین چیزی بهش نگفت.
میدونست یونا دنبال اینکه درگیری ایجاد کنه تا ازشرش خلاص بشه برای همین دُم به تله نمیداد.
یونا یه ابروی بالا داد و لاتی گفت: حالا از کدوم قبرستونی اینجا رو پیدا کردی؟
آرونا اومد سمتش: ببین من وقت زیادی ندارم.. فقط اومدم دنبال گمشدم..
یونا ابروهاش بهم گره زد: اول جواب سوال من...بعدشم گمشدی تو ب من چ..
آرونا نفس عمیقی کشید خونسرد باشه: بهتر از این به بعد بیشتر حواست باشه ..همون موقعه که داشتی دنی رو کنار بار میدزدی ..بعد دیدن جاستین راتو کشیدی رفتی.. از دور مواظب دنی بودم دیدمت..پس تعقیبت کردم رسیدم اینجا..
آرونا رفت سمت یه قاب عکس که روی میز بود.
قاب عکس برداشت و نگاه به عکسش کرد و ادامه داد: گمشده ی من دنیِ.. و تو بیشتر اوقات زیر نظرش داشتی..پس موقعه گمشدنش تو حاضر بودی..
یونا پرید رو مبلشو پاشو انداخت رو میز و گفت: نه دختر تیز و میزی هستی.. مگه بیکارم ؟ بیفتم دنبال یه جوجه ماشینی ... ؟
آرونا قاب عکسو رو میز گذاشت و رفت سمت یونا و تو صورتش خم شد: ببین یونا... فادر میشناسی احتمال زیاد.. دنی پسرشه و دنبال یه مقصر ..نظرت چیه تو رو معرفی کنیم؟
یونا چند تا موی آرونا که ریخت جلوی صورتشو گرفت. بین انگشتش مالوندش: عجب موی لطیفی داری..
تار موهاشو از شقیقش کشید سمت پشت سرش.
توی یه حرکت موهاشو تو مشتش گرفتو محکم کشید سمت پایین.
این کارش باعث شد با جیغی سر آرونا سمت پایین خم بشه.
یونا بدون اینکه تکونی بخوره سر آرونا کشید سمت صورتش.
جوری که گوشش کمی پایین تر از لبش قرار گرفت و گفت: حالا تو گوش کن .. هیچ وقت دیگه منو تهدید نکن.. هیچ وقت!
@iam_hellboy
همسایه بشیم؟! ♡ @asopaas ♡ فورت کردم :) ♥️
💀بل بل..چرا ک ن..
مایل به همسایه؟ :) @gray_heartt
💀بل بل..
#ناشناس_هلبوی
هدایت شده از ─━⊱آس ُ پـٰاس⊰━─
788.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فان_فیلم 🙃🎞️
وضعیت هر روز من -__-
𖦹 آس ُ پـٰاس 𖦹
هدایت شده از ─━⊱آس ُ پـٰاس⊰━─
#فکت 💫
عجیب ترین نوع مرگ هم The Curse of Odin "نفرین اودین" نام دارد.
در این نوع مرگ، وقتی فرد به خواب میرود مغزش فراموش میکند ریهها را به تنفس وا دارد و فرد در اثر غفلت مغز میمیرد!
نفرین اودین نامش را از افسانه پری دریایی گرفته است. در این افسانه پری دریایی عاشق یک انسان میشود و در ازای این عشق جاودانگیش را از دست میدهد. اما اودین، روزی عشقش را در آغوش زنی دیگر مییابد و مرد را نفرین میکند که وقتی به خواب فرو رود، بمیرد.
زندگی چقدر عجیبه ها! :)
𖦹 آس ُ پـٰاس 𖦹