eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از •رؤیاےشَـب•
می‌خوام تقدیمی بدم بهتون..🌸 ' یکی از شخصیت های داستانی (کتاب‌وفیلم) که هم تایپ شماست یا وایب کاناتون رو میده رو معرفی می‌کنم و یک توضیح کوتاه درباره‌ش میدم ' اگر تمایل به دریافت دارید کنید🌱 همسایه و غیر همسایه فرقی نداره :)) ❲تا جمعه شب فور بشه❳ @royaieshab1 ✨ اگه چنلتون خصوصیه ناشناس لینک بدید↳ https://harfeto.timefriend.net/16413944811842
هدایت شده از 𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘏𝘦𝘢𝘳𝘵...! :)
همسایه ها و کسایی که میخوان باهامون همسایه بشن🙂🧡 این پی ام رو فور کنن..🚶🏻‍♀️ فردا یه لیست جدید از همسایه ها میدم..! @gray_heartt
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#40 شاید واقعن از من متنفر بوده و رفتاراش با من از روی نگرانی نبوده...
People of hell اهل جهنم پارت کاملیا منتظر نشد تا همه برن. با گام های بلند رفت سمت فادر و یقه فادر رو محکم گرفتو کشید پایین: بچهه من کووو ؟من بچمو میخوااام.. فادر دستای کاملیا رو گرفت تو چشماش نگاه کرد. آروم گفت: کاملیاا..بزار برن حرف می‌زنیم.. اما کاملیا گوش نداد و محکم تر داد زد: پسرت کجاااست فادر؟ چرااا انقدر بیخالی اگه چیزی هست به منم بگوو.. سه چهار نفر از کسایی که اومدن جلسه با داد و بیدادی که به راه بود نرفتن بیرون. داشتن نگاهشون میکردن و پچ پچ. فادر با دیدنشون از کنترل در رفت. محکم دست کاملیا رو از یقش کشید و هلش داد عقب. با داد گفت: میگم بزار برن حرف می‌زنیم.. کاملیا خودش به میز گرفت نیفته. مگه نگفتم برید بیرووون.. همه بیرون.. فادر منتظر شد بادیگارد هم بره بیرون در رو هم پشت سرش ببنده. با نگاه فادر بادیگارد احترام گذاشت و رفت بیرون، در رو هم بست. هیچ کس غیر کاملیا و فادر توی اتاق نبود. کاملیا عصبی باز رفت سمت فادر و داد زد: صدای مردونت رو جای اینکه رو سر من کلت کنی از قدرت استفاده کن دنی منو پیدا کنی.... فادر رو کرد به کاملیا با حرص گفت: چرا یکم فکر نمیکنی ؟ همه عالم رو خبر دار کردی دنی گم شده.. بنظرت اینجوری امنیتش بیشتر میشه..؟ کاملیا قدمی برداشته و فصله یک سانتی فادر وایساد: میگی چیکار کنم؟ چقدر بشینم روزا بگذره.. اون بچس هنوز ...خب چرا جای این جلسات مسخره نمیری دنبااالش..اگه تا الان مردع.. بقیه حرفشو خورد. ادامه حرفش حلقه اشک شد توی چشماش. فادر دستشو گذاشت رو شونه کاملیا: من تمام تلاشمو میکنم پیداش کنم..وجب ب وجب این شهر رو دارم میگردم..حالا برو استراحت کن رنگ به صورت نداری... کاملیا دست فادر رو از شونش برداشت. بدون حرفی رفت بیرون. میدونست بیشتر از این حرف زدن فایده ندارع. نمی تونست دست روی دست بزاره برای همین رفت سراغ کسی که دنی رو تقریبا می‌شناسه. کاملیا تو اتاقش قدم میزد که بادیگارد در زد و اومد داخل: ببخشید خانم..مهمونتون رسیده.. کاملیا: بگو بیاد داخل و بدون هماهنگی نزار کسی تو بیاد. در ضمن نمی‌خوام کسی بفهمه که اون اینجا اومدع.. بادیگارد رفت بیرون از اتاق و یه دختر مو خرمایی با چشمای قهوی اومد داخل. یه شلوارک لی و چکمه پا داشت و یه سویشرت لی به تن. موهاشم باز گذاشته بود. دست برد سمت موهای جلو گوشش. موهاشو انداخت پشت گوشش و با صدای ملایمی گفت : با من کاری داشتین خانم.. کاملیا لیوان آبی خورد آروم بشه و سمتش برگشت. نگاهی به سر تا پاش انداخت. لاغر تر از همیشه و زیر چشماش گود برداشته بود. کاملیا: چه بلای سر خودت اوردی؟ فکر نمی‌کردم اینجوری باشی آرونا .. با بیرون رفتن از این عمارت انقدر باید شکسته بشی؟ آرونا سرشو کمر پایین انداخت. کاملیا رفت سمت آرونا و چونشو گرفت داد بالا. تو چشمای آرونا نگاه کرد: من اینجوری بزرگت کردم؟ آرونا اروم جواب داد: نه..کمی مریض شده بودم..متاسفم اگه نگرانتون کردم.. کاملیا سعی کرد لبخند بزنه و حال خرابشو پشتش قایم کنه. آرونا چهار سال به عنوان بادیگارد دنی به این خانواده خدمت کرد و به مدت هشت سال برای کاملیا کار میکرد. آرونا تقریبا حکم دختر نداشتشو داشت. کاملیا یه قدم رفت عقب: برات یه ماموریت دارم.. دنی من چهار روز گمشده... آرونا چشماش گرد و متعجب زده شد. ازت میخوام که برش گردونی پیشم.. دیگه نمیتونم منتظر بشینم تو بهتر از هرکسی می شناسیش و از آدما و جاهای که می رفته خبر داری.. قبلا هم که ارازل و اوباش گرفته بودنش و احتمالا این گمشدنش به اون ماجرا بی ربط نمیتونه باشه.. از اون ارازل و اوباش شروع کن.. آرونا مثل کسی که یه سطل اب یخ ریخته باشن روش خشکش زده بود.قلبش به تپش افتاد بود. کاملیا کمی صداشو بالا برد:فهمیدی چی گفتم؟ آرونا نگاهی به کاملیا کرد:بله.. پیداش میکنم..میدونم کجا باید پیداشون کنم... از وقتی که آرونا به دنی حسشو اعتراف کرد و از عمارت بیرون انداخته شد، حسش هنوز تغییر نکرده بود.مثل همیشه دنی رو خیلی دوست داشت و میخواست که باهاش باشه. دستشو محکم مشت کرد و زیر لب اروم جوری که خودش بشنوه گفت:یونااا @iam_hellboy
امروز پارت زیاد میزارم 🚶‍♂
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#41 کاملیا منتظر نشد تا همه برن. با گام های بلند رفت سمت فادر و یقه
People of hell اهل جهنم پارت 5روز بعد حادثه تصادف ساعت:6 صبح راه اهن بعد اینکه ارازل و اوباش دنی رو گرفته بودن راجب همه افرادی که دستی تو اون ماجرا داشت تحقیق کرده بود.و متوجه شد یه دختر اطلاعات سختی میشه ازش پیدا و تقریبا فاقد هویت هست. همین مرموزی باعث شده بود تمام مدت دنبال اطلاعات و هویت اون دختر باشه. بعد کلی تحقیق تونست کمی از زندگی اون دختر رو بفهمه و اینکه اسمش یونا هست. آرونا ادرس خونه یونا رو تو همین تحقیقات فهمید. البته میشه گفت از طریق تعقیب. خونه یونا نزدیک خط راه اهن متروکی بود که هرزگاهی قطار های فرسوده از اونجا عبور میکرد. آرونا برای پیدا کردن دنی یه سری هم به اونجا زد. معتقد بود یونا خیلی مرموزع و خیلی جاها دزدکی دنی رو میپاید پس سرنخ خوبی میتونه باشه. جلو در وایساد. در انقدری قدیمی بود که با یه فشار کم باز میشد. آرونا در باز کرد رفت داخل. برعکس بیرون خونه داخلش تر تمیز و تقریبا شیک بود. آرونا که انتظار نداشت با یه جای نقلی و نسبت قشنگ مواجه بشه ابرو هاش بالا انداخت. به نظر خونه خالی میرسید. یه گشتی زد. وسط خونه یه راهرو بود که دو طرف راهرو اتاق بود. یه اتاق سمت راست یه اتاق سمت چپ که مقابل هم بودن. در هر دو اتاق رو باز کرد. درا بی صدا باز و بسته میشد. ته راهر یه اتاق دیگه بود. آرونا رفت سمتش در باز کنه. ولی خودش با یه صدای جیر باز شد و یونا از اونجا بیرون اومد. سرویس بهداشتی بود و یونا در حالی خشک کردن دستش با دستمال کاغذی بود. با دیدن آرونا جلوش از حرکت ایستاد: تو دیگه از کجا پیدات شد.. آرونا لب زد: یوناا.. یونا با شنیدن اسمش از یه دختر که معلوم بود ناز پروردس سکوت کرد. کسی نبود که اسمش رو بدونه مگه اینکه دوست نزدیک باشه یا دشمنش. اگه حس میکرد دشمن با خوشحالی دربست میفرستادش به جهنم. آرونا متوجه نگاهای جستجوگر یونا رو خودش شد. یه لبخند کوچیک زد و دستشو برد سمتش: من آرونام..از جای که کسی رو دعوت نمیکنی بدون دعوت اومدم.. آرونا تا جایی که راجب یونا فهمیده بود میدونست با برخورد خشن و غیر صمیمانه نمیتونه حرفیش بشه. و قبل هر کاری یونا از دستش میپره. نگاهی به دست آرونا کرد و یه نگاه به صورت مهربون تصنعیش. پوفی از روی تمسخر کشید و جای دست دادن دستمالشو گذاشت تو دستش و از کنارش رد شد. یونا با دقت همه چیز زیر نظر گرفته بود که بفهمه کسی غیر آرونا اینجا هست یا نه. آرونا از برخورد یونا بدش اومد و به دستمال خیسی که تو دستش گذاشته بود نگاه کرد:ایییییی..چندش...دخترع ادب ندارع؟ دستمالی که از دستشویی باهاش بیرون اومده رو میزار تو دست من ایی.. سریع دور زد و از راهر اومد بیرون رفت سمت اشپزخونه که یه سطل اشغال داشت . دستمال پرت کرد تو سطل و دستاشو با مایع همونجا شست و صورتش رو بع حالت چندش جمع کرد. یونا تمام رفتارش رو زیر نگاهش گرفته بود: میبینم وقتی داشتم می ریدم خونمو زیر رو کردی.. آرونا با تعجب نگاهشو داد بهش. یونا از نگاهش حرفشو خوند.( چه دختر بی ادبی...) یونا: اگه به شخصیت قشنگت برمیخوره میتونه از همونجای که اومدی گمشی.. آرونا پلکی زد و شیر اب بست. دهن به دهن شدن باهاش باعث میشد که آرونا به هدفش نرسه برای همین چیزی بهش نگفت. میدونست یونا دنبال اینکه درگیری ایجاد کنه تا ازشرش خلاص بشه برای همین دُم به تله نمیداد. یونا یه ابروی بالا داد و لاتی گفت: حالا از کدوم قبرستونی اینجا رو پیدا کردی؟ آرونا اومد سمتش: ببین من وقت زیادی ندارم.. فقط اومدم دنبال گمشدم.. یونا ابروهاش بهم گره زد: اول جواب سوال من...بعدشم گمشدی تو ب من چ.. آرونا نفس عمیقی کشید خونسرد باشه: بهتر از این به بعد بیشتر حواست باشه ..همون موقعه که داشتی دنی رو کنار بار میدزدی ..بعد دیدن جاستین راتو کشیدی رفتی.. از دور مواظب دنی بودم دیدمت..پس تعقیبت کردم رسیدم اینجا.. آرونا رفت سمت یه قاب عکس که روی میز بود. قاب عکس برداشت و نگاه به عکسش کرد و ادامه داد: گمشده ی من دنیِ.. و تو بیشتر اوقات زیر نظرش داشتی..پس موقعه گمشدنش تو حاضر بودی.. یونا پرید رو مبلشو پاشو انداخت رو میز و گفت: نه دختر تیز و میزی هستی.. مگه بیکارم ؟ بیفتم دنبال یه جوجه ماشینی ... ؟ آرونا قاب عکسو رو میز گذاشت و رفت سمت یونا و تو صورتش خم شد: ببین یونا... فادر میشناسی احتمال زیاد.. دنی پسرشه و دنبال یه مقصر ..نظرت چیه تو رو معرفی کنیم؟ یونا چند تا موی آرونا که ریخت جلوی صورتشو گرفت. بین انگشتش مالوندش: عجب موی لطیفی داری.. تار موهاشو از شقیقش کشید سمت پشت سرش. توی یه حرکت موهاشو تو مشتش گرفتو محکم کشید سمت پایین. این کارش باعث شد با جیغی سر آرونا سمت پایین خم بشه. یونا بدون اینکه تکونی بخوره سر آرونا کشید سمت صورتش. جوری که گوشش کمی پایین تر از لبش قرار گرفت و گفت: حالا تو گوش کن .. هیچ وقت دیگه منو تهدید نکن.. هیچ وقت! @iam_hellboy
همسایه بشیم؟! ♡ @asopaas ♡ فورت کردم :) ♥️ 💀بل بل..چرا ک ن.. مایل به همسایه؟ :) @gray_heartt 💀بل بل..
هدایت شده از ─━⊱آس ُ پـٰاس⊰━─
788.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🙃🎞️ وضعیت هر روز من -__- 𖦹 آس ُ پـٰاس 𖦹
هدایت شده از ─━⊱آس ُ پـٰاس⊰━─
💫 عجیب ترین نوع مرگ هم The Curse of Odin "نفرین اودین" نام دارد. در این نوع مرگ، وقتی فرد به خواب می‌رود مغزش فراموش می‌کند ریه‌ها را به تنفس وا دارد و فرد در اثر غفلت مغز می‌میرد! نفرین اودین نامش را از افسانه پری دریایی گرفته است. در این افسانه پری دریایی عاشق یک انسان می‌شود و در ازای این عشق جاودانگیش را از دست می‌دهد. اما اودین، روزی عشقش را در آغوش زنی دیگر می‌یابد و مرد را نفرین می‌کند که وقتی به خواب فرو رود، بمیرد. زندگی چقدر عجیبه‌ ها! :) 𖦹 آس ُ پـٰاس 𖦹
هدایت شده از ح‍‌رف‍‌ای م‍‌ن و ‍اون
عایا همسایه داریم ؟!🙂 هنوز 150نشدیم
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#42 5روز بعد حادثه تصادف ساعت:6 صبح راه اهن بعد اینکه ارازل و اوبا
People of hell اهل جهنم پارت یونا بدون اینکه تکونی بخوره سر آرونا کشید سمت صورتش. جوری که گوشش کمی پایین تر از لبش قرار گرفت و گفت: حالا تو گوش کن .. هیچ وقت دیگه منو تهدید نکن.. هیچ وقت! یونا از آرونا سریع تر واکنش نشون میداد و این باعث میشد آرونا نتونه کاری کنه. آرونا عصبی مچ یونا رو که موهاشو گرفته بود تو دستش گرفت. میخواست با چرخش360 درجه دستش رو بپیچونه. قبل اینکه آرونا دستشو بپیچونه، لگدی به کمرش زد و موهاشو ول کرد. برای همین آرونا زمین خورد. یونا بلند شد و خودکار روی میز برداشت و قبل اینکه آرونا بلند بشه پاشو رو کمرش گذاشت. یه کاغذ از جیبش در اورد. گذاشت رو کمر آرونا و مشغول نوشتن شد گفت: اگه دستم خط بخوره یا تکونی بخوری بهت نشونی رو نمیدم .. آرونا نفس عصبی کشید.میخواست این وضع رو تحمل کنه به دنی برسه و بعد هر چقدر دلش خواست حساب این دخترع رو کف دستش بزارع. زیر لبی گفت: میز جلوتِ .. دختری کورِ احمق! .. نوشتنش تموم شد پاشو برداشت. ارونا چشماشو رو هم فشار داد وسعی میکرد خودشو کنترل کنه. کمرش درد گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد و بلند شد. برگشت سمت یونا و اخمی به صورت زده بود. نگاهی به برگه تو دست یونا کرد که برگه رو داد بهش و گفت: اخرین جاهای که دیدمش ایناس..بعدش دیگه نمیدونم..حالا هری.. بعد اینکه اینو گفت از پشت میز و مبل رفت سمت آشپز خونه. یونا با حس کشیده شدن دستش و یه چیزی که دور مچش قفل شد برگشت عقبو نگاه کرد. آرونا لبخندی زد و اون یکی لنگه دستبند رو به دست خودش بست. دست هر دوشون به یه دستبند وصل شد. با لبخند گفت: فکر کردی یه کاغذ بدی دستم میرم دنبالش؟ باید مطمئن باشم کلکی نزدی پس با من میای .. با تموم شدن حرفش رفت سمت در خروجی و محکم دستشو کشید. یونا خواست حرفی بزنه که دستش کشیده شد و مجبوری چند قدم دنبالش رفت. کی می تونست یونا رو با یه دستبند مجبور کنه دنبالش بره اخه؟ یونا سریع رو زمین نشست و خودشو سمت عقب کشید. آرونا متوقف و به سمت عقب لیز خورد. همین که داشت می افتاد، سمت یونا برگشت . جای رو نداشت که بگیره و نیفته. یونا با مشتی سمت صورتش حمله کرد. آرونا که کمی تعادل داشت با دیدن مشت یونا خودش به سمت بغل پرت کرد و خورد زمین. خودشو جمع کرد.ساعد دستشو گذاشت زمین و بدنش رو همون یه دست بلند کرد. پای چپش که رو بود از عقب با شدت کشید سمت جلو ،سمت صورت یونا. فاصلشون انقدری بود که اگه لگدش بهش میخورد، ساعد پاش تو صورت اون اصابت میکرد. یونا سریع خواست دستاشو گارد کنه جلو صورتش و ضربه رو دفع کنه. ولی دست چپش با دستبند به دست راست آرونا قفل بود. فقط تونست دست راستش رو جلو صورتش بگیره و لگد محکم خورد تو دستش. چون ضربش شدید بود دست خودش با دماغش برخورد کرد. حس خیسی داخل دماغش خبر از خونریزی میداد.🙂 خون از دماغش چکید و گیج شد. ضربه ی که به دماغش خورد باعث شده بود گیج و به بیهوشی بکشه. آرونا دید که داره گیج میزنه از حالت حمله بیرون اومد و خودشو کشید سمتش. کنارش نشست و خم شد جلو صورتش و با لبخند بیهوش شدنشو تماشا کرد: خوب بخوابی یونا... شاید من اولین کسی باشم که تونسته تو رو بگیره و بعدشم بدزدع.. مگه نه؟ حرفش تموم نشده بود که یونا به پشت زمین افتاد. آرونا نفس راحتی بیرون داد و با خودش گفت:اخیش از شرش راحت شدم.. وگرنه چجوری با خودم می بردمش؟ زیر بغلشو گرفت و سعی کرد بلندش کنه:اخ اخ چقدرم سنگینههه! توقع نداره که با بلاهاش، بغلش کنم ببرمش؟ ..هنوز کمرم تیر میکشه.. با ریختن چند تار موش از جلو صورتش روی رون پاش ابرو بالا انداخت: خودشه! بلند شد و نگاهی به موهای یونا کرد. دم اسبی بسته شده بود و تا کمرش بلند بود: خیالی هم عالیه.. ته موهاشو تو مشتش گرفت: نمیدونی چقدر الان اروم و خوب شدی..بهتر زودی تر بریم.. موهاشو کشید رفت سمت در خروجی. با کشیدن موهاش، یونا رو زمین میکشید. در باز کرد و یه نگاه به زمین که سنگ ریزه و خاکی بود کرد. دلش سوخت ولی یاد کارای که با دنی و خودش کرد افتاد و منصرف شد:چرا دلم بسوزه ؟ نفس عمیقی کشید: به چه هوای... بزنیم بریم.. رفت سمت ماشین. یونا هم رو کمرش کشیده میشد لای خاک ها. سنگ های که درشت تر و تیز تر بودن لباسشو نخ کش یا کمی پاره میکرد. پشتش کاملا خاکی شد بود و خودشم هنوز بیهوش بود. نزدیک ماشین رسید گفت:یونا جونم اذیت نمیشی که اینجوری داری میای دنبالم و خودتو رو زمین می کشی؟ ..عام...خب سکوت نشونه رضایت..الان میرسیم دیگه تحمل کن.. رسید به ماشین و در راننده رو باز کرد: اول شما بفرماید.. یونا رو از زیر بغل بلند کرد و از همونجا انداختش تو ماشین ,(صندلیٍِ کنار راننده.) کمی سمت داخل ماشین خم شد که دستش کشیده نشه به خاطر دستبند: اه اه ببین چیکار کردی با لباسم..خاکی شدم.. لباسشو تکوند و سوار شد. پشت رل نشت و روشن کرد. کاغذ رو جلوش گرفت و راه افتاد سمت اولین ادرس. @iam_hellboy