eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#42 5روز بعد حادثه تصادف ساعت:6 صبح راه اهن بعد اینکه ارازل و اوبا
People of hell اهل جهنم پارت یونا بدون اینکه تکونی بخوره سر آرونا کشید سمت صورتش. جوری که گوشش کمی پایین تر از لبش قرار گرفت و گفت: حالا تو گوش کن .. هیچ وقت دیگه منو تهدید نکن.. هیچ وقت! یونا از آرونا سریع تر واکنش نشون میداد و این باعث میشد آرونا نتونه کاری کنه. آرونا عصبی مچ یونا رو که موهاشو گرفته بود تو دستش گرفت. میخواست با چرخش360 درجه دستش رو بپیچونه. قبل اینکه آرونا دستشو بپیچونه، لگدی به کمرش زد و موهاشو ول کرد. برای همین آرونا زمین خورد. یونا بلند شد و خودکار روی میز برداشت و قبل اینکه آرونا بلند بشه پاشو رو کمرش گذاشت. یه کاغذ از جیبش در اورد. گذاشت رو کمر آرونا و مشغول نوشتن شد گفت: اگه دستم خط بخوره یا تکونی بخوری بهت نشونی رو نمیدم .. آرونا نفس عصبی کشید.میخواست این وضع رو تحمل کنه به دنی برسه و بعد هر چقدر دلش خواست حساب این دخترع رو کف دستش بزارع. زیر لبی گفت: میز جلوتِ .. دختری کورِ احمق! .. نوشتنش تموم شد پاشو برداشت. ارونا چشماشو رو هم فشار داد وسعی میکرد خودشو کنترل کنه. کمرش درد گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد و بلند شد. برگشت سمت یونا و اخمی به صورت زده بود. نگاهی به برگه تو دست یونا کرد که برگه رو داد بهش و گفت: اخرین جاهای که دیدمش ایناس..بعدش دیگه نمیدونم..حالا هری.. بعد اینکه اینو گفت از پشت میز و مبل رفت سمت آشپز خونه. یونا با حس کشیده شدن دستش و یه چیزی که دور مچش قفل شد برگشت عقبو نگاه کرد. آرونا لبخندی زد و اون یکی لنگه دستبند رو به دست خودش بست. دست هر دوشون به یه دستبند وصل شد. با لبخند گفت: فکر کردی یه کاغذ بدی دستم میرم دنبالش؟ باید مطمئن باشم کلکی نزدی پس با من میای .. با تموم شدن حرفش رفت سمت در خروجی و محکم دستشو کشید. یونا خواست حرفی بزنه که دستش کشیده شد و مجبوری چند قدم دنبالش رفت. کی می تونست یونا رو با یه دستبند مجبور کنه دنبالش بره اخه؟ یونا سریع رو زمین نشست و خودشو سمت عقب کشید. آرونا متوقف و به سمت عقب لیز خورد. همین که داشت می افتاد، سمت یونا برگشت . جای رو نداشت که بگیره و نیفته. یونا با مشتی سمت صورتش حمله کرد. آرونا که کمی تعادل داشت با دیدن مشت یونا خودش به سمت بغل پرت کرد و خورد زمین. خودشو جمع کرد.ساعد دستشو گذاشت زمین و بدنش رو همون یه دست بلند کرد. پای چپش که رو بود از عقب با شدت کشید سمت جلو ،سمت صورت یونا. فاصلشون انقدری بود که اگه لگدش بهش میخورد، ساعد پاش تو صورت اون اصابت میکرد. یونا سریع خواست دستاشو گارد کنه جلو صورتش و ضربه رو دفع کنه. ولی دست چپش با دستبند به دست راست آرونا قفل بود. فقط تونست دست راستش رو جلو صورتش بگیره و لگد محکم خورد تو دستش. چون ضربش شدید بود دست خودش با دماغش برخورد کرد. حس خیسی داخل دماغش خبر از خونریزی میداد.🙂 خون از دماغش چکید و گیج شد. ضربه ی که به دماغش خورد باعث شده بود گیج و به بیهوشی بکشه. آرونا دید که داره گیج میزنه از حالت حمله بیرون اومد و خودشو کشید سمتش. کنارش نشست و خم شد جلو صورتش و با لبخند بیهوش شدنشو تماشا کرد: خوب بخوابی یونا... شاید من اولین کسی باشم که تونسته تو رو بگیره و بعدشم بدزدع.. مگه نه؟ حرفش تموم نشده بود که یونا به پشت زمین افتاد. آرونا نفس راحتی بیرون داد و با خودش گفت:اخیش از شرش راحت شدم.. وگرنه چجوری با خودم می بردمش؟ زیر بغلشو گرفت و سعی کرد بلندش کنه:اخ اخ چقدرم سنگینههه! توقع نداره که با بلاهاش، بغلش کنم ببرمش؟ ..هنوز کمرم تیر میکشه.. با ریختن چند تار موش از جلو صورتش روی رون پاش ابرو بالا انداخت: خودشه! بلند شد و نگاهی به موهای یونا کرد. دم اسبی بسته شده بود و تا کمرش بلند بود: خیالی هم عالیه.. ته موهاشو تو مشتش گرفت: نمیدونی چقدر الان اروم و خوب شدی..بهتر زودی تر بریم.. موهاشو کشید رفت سمت در خروجی. با کشیدن موهاش، یونا رو زمین میکشید. در باز کرد و یه نگاه به زمین که سنگ ریزه و خاکی بود کرد. دلش سوخت ولی یاد کارای که با دنی و خودش کرد افتاد و منصرف شد:چرا دلم بسوزه ؟ نفس عمیقی کشید: به چه هوای... بزنیم بریم.. رفت سمت ماشین. یونا هم رو کمرش کشیده میشد لای خاک ها. سنگ های که درشت تر و تیز تر بودن لباسشو نخ کش یا کمی پاره میکرد. پشتش کاملا خاکی شد بود و خودشم هنوز بیهوش بود. نزدیک ماشین رسید گفت:یونا جونم اذیت نمیشی که اینجوری داری میای دنبالم و خودتو رو زمین می کشی؟ ..عام...خب سکوت نشونه رضایت..الان میرسیم دیگه تحمل کن.. رسید به ماشین و در راننده رو باز کرد: اول شما بفرماید.. یونا رو از زیر بغل بلند کرد و از همونجا انداختش تو ماشین ,(صندلیٍِ کنار راننده.) کمی سمت داخل ماشین خم شد که دستش کشیده نشه به خاطر دستبند: اه اه ببین چیکار کردی با لباسم..خاکی شدم.. لباسشو تکوند و سوار شد. پشت رل نشت و روشن کرد. کاغذ رو جلوش گرفت و راه افتاد سمت اولین ادرس. @iam_hellboy
724K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه تئوری هست که میگه .. 😐✌️ +برای من شد😐✌️..سمت راستم چقدر عصبیو جذابه🚶‍♂🚶‍♂ @iam_hellboy
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#43 یونا بدون اینکه تکونی بخوره سر آرونا کشید سمت صورتش. جوری که گوشش
People of hell اهل جهنم پارت رسیدن به اخرین ادرس بعد 12 ساعت خارج از شهر. محله فقیر نشین.(نزدیک خانه جاستین(سیهل) ) از دید آرونا: این اخرین جای هست که میتونم دنی رو پیدا کنم. تو دلم حسابی آشوب بود. خیلی امید داشتم از این ادرسِ اخر چیزی پیدا کنم. محله فقیر نشین خاک و پر از اشغال و بوی بد بود. تا چشم کار میکرد بچه و ادمهای گرسنه دیده میشد. به یونا هم هرزگاهی بیهوشی تزیق کرده بودم که مزاحمم نشه و تا الانم که بهوش نیومده. ده دقیقه تا ادرس فاصله داشتم. پیچیدم توی یه کوچه . وسط کوچه یهو از در خونه ای 5 تا ادم اومدن بیرون و جلوی راهم رو گرفتن. زدم رو ترمز: اینا دیگه چه مرگشونه.. چند تا بوق زدم.کنار نرفتن.دنده عقب که گرفتم 5 نفر دیگه هم راه پشتمو بستن. زدم رو ترمز:مثل اینکه از قبل منتظرم بودن.. نگاهمو دادم به یونا: میدونستم کلک میزنی.. خواستی منو بفرستی اینجا خفتم کنن؟ یونا رو کشیدم تو بغلم و در باز کردمو پیاده شدم. از سمت عقب چرخیدم سمت جلو که هر دو طرفه یونا رو ببینن و داد زدم: ببینید ریستون پیش منه..فقط بیهوش اگه برید کنار و من رد بشم سالم تحویلتون میدم.. یه نفر بدون اهمیت به حرفم سمتم دوید . یونا رو جلوم سپر کردم بهم اسیب نزنه. دست خالی بودن و اسلحه ی ندیدم داشته باشن. این خیالمو راحت تر میکرد. یونا سرش پایین خم شده بود و بدنش شل و ولو بود. کافی بود فشار دستمو از جلوش بر دارم تا با صورت بخوره زمین. با اینکه یونا رو جلوم گرفته بودم با مشت سمتم حمله کرد. چشمام گر شد و سرمو خوابوندم و بدنم رو سمت عقب کشیدم و یه لگد محکم زدم تو شکمش. سمت عقب هل خورد ودستشو گذاشت رو شکمش. بعد مکث کوتاهی سمتم گارد حمله گرفت و حمله کرد. یونا به خاطر حرکتی که زدم تو بغلم تاب خورد و وزنش افتاد سمت پایین. باعث شد تعادلم بهم بریزه و بخورم زمین. همین که سمت زمین افتادم کسی که یواشکی از پشت بهم حمله میکرد لگدش خورد به نقطه حساس جلویش. تنها فاصله بینشون من بودم که زمین افتادم. همین که لگد با نقطه حساسش برخورد کرد ناخداگاه مشتش که میخواست به من بزنه سیلی شد تو صورت ادم جلوش و سمت پایین خم شد. صدای نالش در اومد و زانو هاشو محکم بهم چسبوند و خمیده رفت عقب و دستشو بین پاش گذاشت. یه زیر پای زدم به پشت سریم و افتاد. با افتادنش همشون سمتم حمله کردن. نگاهی به یونا کردم و یه نگاهی به دستامون که بهم بسته شده بود. بعد نگاهی به هشت تا غول بیابانی که سمتم با نعره دارن میان انداختم. اگه دستم باز بود یه تنه حریفشون بودم ولی حالا یه آویزون دستمو گرفته. چند تا سیلی محکم زدم تو صورتش: هعیییی پاشو دیگههه.. یه مرد ریشو که هیکلش کوچیک تر از بقیه بود بهم رسید. بلند شدمو یونا رو رو زمین ول کردم. دست مشتکمون نمی‌داشت راست وایسم. واسه همین از پهلو سمت پایین خم بود. دستمو کشیدم بالا یونا هم کشیده شد. دست مشتکمون رو روی کاپوت ماشین گذاشتم. وقتی بهم رسید جفت پامو بلند کردم و کل وزنم روی یه دستم افتاد. با جفت پا کوبیدم تو سینش. افتاد زمین و خودم سمت جلو پرت شدم به خاطر ضربم. خواستم فرود بیام رو پام که فاصلم با یونا زیاد شد. دستم راستم کشید شد با کمر خوردم زمین. درد بدی پشت پهلوم پیچید. با درد که گرفت یادم اومد کلت کمری دارم. دستمو بردم پشتمو کلتمو کشیدم. یه گوله جلو پاشون خال کردم هر دو طرف وایسادن. داد زدم: یه قدم دیگه بیان جلو همتون رگبار میگیرم.. بلند شدمو یقه یونا رو با دست مشترک گرفت. کشیدم تو بغلم و دورش حلقه کردم. مثل عروسک گنده تو بغلم وایساده بود. نمی‌تونستم فرار کنم وقتی آخرین جای هست که میتونم بفهمم دنی کجاست. با گام های بلند تند و رفتم سمت جلو و راهرو برام باز کردن. @iam_hellboy
نامرد، نام رد... @iam_hellboy
هدایت شده از کانال نظرسنجی
بیایید ببینم چند نفر پسر و دختر داریم تو گروه؟ 🔲 پسر http://vote.subz.ir/v13945/c0/?eitaafly 🔲 دختر http://vote.subz.ir/v13945/c1/?eitaafly 🧿نتایح زنده: vote.subz.ir/v13945eok?eitaafly
*بغل کردن* دیدی وقتی یه نفر و بغل میکنی چه حس خوبی داره؟ مخصوصا کسی و که دوسش داری؟ میدونی چرا؟ چون قلب نداشته سمت راستت و قلب اون پر میکنه ❤️😍 وقتی اونیو که دوست داری و بغل میکنی تو اون لحظه وارد صحنه عجیبی از ذهنت میشی که دیگه به هیچی فکر نمی کنی غیر از اون حس خوب که از وجود طرف مقابلت میگیری ...❤️ بغل کردن حس ناب و خاصی داره .. مثل بغل مادر ... پدر.... رفیق خوب ... یا حتی عشق زندگیت ... سعی کنید ادمای عزیزتون رو شده یکبار هم بغل کنید و اون حس خاص و تجربه کنید ..❤️😍
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#44 رسیدن به اخرین ادرس بعد 12 ساعت خارج از شهر. محله فقیر نشین.(نزدیک
pepole of hell اهل جهنم پارت نمی‌تونستم فرار کنم وقتی آخرین جای هست که میتونم بفهمم دنی کجاست. با گام های بلند تند و رفتم سمت جلو و راهرو برام باز کردن. یونی بهوش اومده بود ولی متوجه نشده بودم. کلتو توی دستم دید و زیر چشمی به پشتش نگاه کرد. چون بهوش اومد بود وزنش سنگین تر شده بود. یهو زد رو دستم که کلت بود و از دستم کشید. پاشو گذاشت رو زمینو با یه چرخ برگشت سمت اون ادما. حرکتش باعث شد سر جام وایسم. برگشتم پشتمو نگاه کردم. یونی با سرعت بالایی داشت همه رو میکشت. اول تک تیر انداز تو ساختمون که میخواست ما رو بزنه زد بعد بدون درنگ ده ادمای پشتمون رو. یا تو قلب میزد یا تو مخشون. همه رو کشت از گاردش بیرون اومد و سر اسلحه که دود بلند میشد رو فوت کرد. نگاشو داد به من: تو واقعن احمقی یا خودت زدی به احمقی؟ حرفمو راجب تیز و بز بودنت پس میگیرم.. تازه فهمیدم اونا ادمای یونا نبودن. اب دهنمو قورت دادم .هیچی نگفتم. دست مشترک اورد بالا و تو چشمام نگاه کرد: این ماس ماسکو از دستم وا کن..عوض نجات جونت.. چته تو خشکت زدع.. سرمو تکون دادم اروم گفتم:هیچی.. باشه باز میکنم ولی تا تهش با من میای.. کلتمو ازش گرفتم. کلید دستبند در اوردم مشغول باز کردنش شدم که گفت: هه نه بابا منو بیهوش تا این خراب شده کشیدی خودم برگردم؟ کیف پولم تو خونه مونده اگه هم نمونده بود خودت اوردی برم میگردونی.. غم عجیبی ته دلمو گرفته بود و گفتم: بیا ادامه بدیم.. چیزی نمونده.. چند دقیقه راه رفتیم تا به یه خونه رسیدیم. درش باز کردم رفتیم داخل. فشنگ گلوله زیر پام حس کرد. پامو برداشتم و نگاهی به زمین کردم که دیدم فشنگ های زیادی افتاده. قلبم تند تند زد. رنگم مثل گچ سفید شد: یوناااا..این جا چه خبر بودع.. یونا با پشت دست زد تو قفسه سینم: نترس بابا شازده شما فرار کرد ..طوریش نشد.. اشاره کرد به اتاق: اونجا بود که بهش حمله شد... با حرفش دویدم سمت اتاقو در باز کردم. چند ثانیه طول کشید صحنه جلومو درک کنم. جیغی نسبتا بلندی کشیدم. یه مرد روی تختش سوخته بود. دویدم داخل و کنار تخت نشستم.اشکم بی اختیار میریخت. یعنی میتونه دنی باشه؟ تند تند لمسش میکردم که شاید یه نشونی پیدا کنم که بهم بگه این دنی نیست. یه ساعت رو دستش دیدم. مال دنی بود و زد حریق. دنیا رو سرم چرخید. یونا اومد داخل دماغشو گرفت: اووف ادم کباب کردن ..چه باکلاس شدن مردم.. حال داغونمو دید. فشار عجیبی تو سرم حس میکردم. اروم لب زدم :دنی... و بعد چشمام رفت رو هم. آرونا با دیدن ساعت شوک بزرگی بهش وارد شد و همونجا افتاد. سه روز بعد هشت رو بعد حادثه تصادف جسدی که پیدا کرده بودم رو بررسی کردن. مال جاستین بود. این سه روز انقدر حالم بد بود که چیزی از گلوم پای نمیرفت. سرم انگار از داخل داشت میپاشید از بس درد میکرد. مدام به این فکر میکردم که جاستین مرده پس دنی هم... سیلی به خودم زدم. داد کشیدم:خفهه شوو.. کاملیا هم حال روز خوبی نداشت. برای همین فادر خودش دست به کار شد. @iam_hellboy
❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️🚫 خب دوستان قرار از اینجا به بعد رمان صحنه های خشن و جنایی و غیرش افزایش پیدا کنه😐🤝 اگه باب میل کسی نیست اینجور چیزا گفتم بدونه نخونه..🤝