Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#43 یونا بدون اینکه تکونی بخوره سر آرونا کشید سمت صورتش. جوری که گوشش
People of hell
اهل جهنم
پارت#44
رسیدن به اخرین ادرس بعد 12 ساعت
خارج از شهر. محله فقیر نشین.(نزدیک خانه جاستین(سیهل) )
از دید آرونا:
این اخرین جای هست که میتونم دنی رو پیدا کنم. تو دلم حسابی آشوب بود. خیلی امید داشتم از این ادرسِ اخر چیزی پیدا کنم.
محله فقیر نشین خاک و پر از اشغال و بوی بد بود. تا چشم کار میکرد بچه و ادمهای گرسنه دیده میشد.
به یونا هم هرزگاهی بیهوشی تزیق کرده بودم که مزاحمم نشه و تا الانم که بهوش نیومده.
ده دقیقه تا ادرس فاصله داشتم.
پیچیدم توی یه کوچه . وسط کوچه یهو از در خونه ای 5 تا ادم اومدن بیرون و جلوی راهم رو گرفتن.
زدم رو ترمز: اینا دیگه چه مرگشونه..
چند تا بوق زدم.کنار نرفتن.دنده عقب که گرفتم 5 نفر دیگه هم راه پشتمو بستن.
زدم رو ترمز:مثل اینکه از قبل منتظرم بودن..
نگاهمو دادم به یونا: میدونستم کلک میزنی.. خواستی منو بفرستی اینجا خفتم کنن؟
یونا رو کشیدم تو بغلم و در باز کردمو پیاده شدم.
از سمت عقب چرخیدم سمت جلو که هر دو طرفه یونا رو ببینن و داد زدم: ببینید ریستون پیش منه..فقط بیهوش اگه برید کنار و من رد بشم سالم تحویلتون میدم..
یه نفر بدون اهمیت به حرفم سمتم دوید .
یونا رو جلوم سپر کردم بهم اسیب نزنه.
دست خالی بودن و اسلحه ی ندیدم داشته باشن.
این خیالمو راحت تر میکرد.
یونا سرش پایین خم شده بود و بدنش شل و ولو بود.
کافی بود فشار دستمو از جلوش بر دارم تا با صورت بخوره زمین.
با اینکه یونا رو جلوم گرفته بودم با مشت سمتم حمله کرد.
چشمام گر شد و سرمو خوابوندم و بدنم رو سمت عقب کشیدم و یه لگد محکم زدم تو شکمش.
سمت عقب هل خورد ودستشو گذاشت رو شکمش.
بعد مکث کوتاهی سمتم گارد حمله گرفت و حمله کرد.
یونا به خاطر حرکتی که زدم تو بغلم تاب خورد و وزنش افتاد سمت پایین.
باعث شد تعادلم بهم بریزه و بخورم زمین.
همین که سمت زمین افتادم کسی که یواشکی از پشت بهم حمله میکرد لگدش خورد به نقطه حساس جلویش.
تنها فاصله بینشون من بودم که زمین افتادم.
همین که لگد با نقطه حساسش برخورد کرد ناخداگاه مشتش که میخواست به من بزنه سیلی شد تو صورت ادم جلوش و سمت پایین خم شد.
صدای نالش در اومد و زانو هاشو محکم بهم چسبوند و خمیده رفت عقب و دستشو بین پاش گذاشت.
یه زیر پای زدم به پشت سریم و افتاد.
با افتادنش همشون سمتم حمله کردن.
نگاهی به یونا کردم و یه نگاهی به دستامون که بهم بسته شده بود.
بعد نگاهی به هشت تا غول بیابانی که سمتم با نعره دارن میان انداختم.
اگه دستم باز بود یه تنه حریفشون بودم ولی حالا یه آویزون دستمو گرفته.
چند تا سیلی محکم زدم تو صورتش:
هعیییی پاشو دیگههه..
یه مرد ریشو که هیکلش کوچیک تر از بقیه بود بهم رسید.
بلند شدمو یونا رو رو زمین ول کردم.
دست مشتکمون نمیداشت راست وایسم.
واسه همین از پهلو سمت پایین خم بود.
دستمو کشیدم بالا یونا هم کشیده شد.
دست مشتکمون رو روی کاپوت ماشین گذاشتم.
وقتی بهم رسید جفت پامو بلند کردم و کل وزنم روی یه دستم افتاد.
با جفت پا کوبیدم تو سینش.
افتاد زمین و خودم سمت جلو پرت شدم به خاطر ضربم.
خواستم فرود بیام رو پام که فاصلم با یونا زیاد شد.
دستم راستم کشید شد با کمر خوردم زمین.
درد بدی پشت پهلوم پیچید.
با درد که گرفت یادم اومد کلت کمری دارم.
دستمو بردم پشتمو کلتمو کشیدم.
یه گوله جلو پاشون خال کردم هر دو طرف وایسادن.
داد زدم: یه قدم دیگه بیان جلو همتون رگبار میگیرم..
بلند شدمو یقه یونا رو با دست مشترک گرفت.
کشیدم تو بغلم و دورش حلقه کردم.
مثل عروسک گنده تو بغلم وایساده بود.
نمیتونستم فرار کنم وقتی آخرین جای هست که میتونم بفهمم دنی کجاست.
با گام های بلند تند و رفتم سمت جلو و راهرو برام باز کردن.
@iam_hellboy
هدایت شده از کانال نظرسنجی
بیایید ببینم چند نفر پسر و دختر داریم تو گروه؟
🔲 پسر
http://vote.subz.ir/v13945/c0/?eitaafly
🔲 دختر
http://vote.subz.ir/v13945/c1/?eitaafly
🧿نتایح زنده:
vote.subz.ir/v13945eok?eitaafly
*بغل کردن*
دیدی وقتی یه نفر و بغل میکنی چه حس خوبی داره؟ مخصوصا کسی و که دوسش داری؟
میدونی چرا؟
چون قلب نداشته سمت راستت و قلب اون پر میکنه ❤️😍
وقتی اونیو که دوست داری و بغل میکنی تو اون لحظه وارد صحنه عجیبی از ذهنت میشی که دیگه به هیچی فکر نمی کنی غیر از اون حس خوب که از وجود طرف مقابلت میگیری ...❤️
بغل کردن حس ناب و خاصی داره ..
مثل بغل مادر ...
پدر....
رفیق خوب ...
یا حتی عشق زندگیت ...
سعی کنید ادمای عزیزتون رو شده یکبار هم بغل کنید و اون حس خاص و تجربه کنید ..❤️😍
#nana
Iam Hell
People of hell اهل جهنم پارت#44 رسیدن به اخرین ادرس بعد 12 ساعت خارج از شهر. محله فقیر نشین.(نزدیک
pepole of hell
اهل جهنم
پارت#45
نمیتونستم فرار کنم وقتی آخرین جای هست که میتونم بفهمم دنی کجاست.
با گام های بلند تند و رفتم سمت جلو و راهرو برام باز کردن.
یونی بهوش اومده بود ولی متوجه نشده بودم.
کلتو توی دستم دید و زیر چشمی به پشتش نگاه کرد.
چون بهوش اومد بود وزنش سنگین تر شده بود.
یهو زد رو دستم که کلت بود و از دستم کشید.
پاشو گذاشت رو زمینو با یه چرخ برگشت سمت اون ادما.
حرکتش باعث شد سر جام وایسم. برگشتم پشتمو نگاه کردم.
یونی با سرعت بالایی داشت همه رو میکشت.
اول تک تیر انداز تو ساختمون که میخواست ما رو بزنه زد بعد بدون درنگ ده ادمای پشتمون رو.
یا تو قلب میزد یا تو مخشون.
همه رو کشت از گاردش بیرون اومد و سر اسلحه که دود بلند میشد رو فوت کرد.
نگاشو داد به من:
تو واقعن احمقی یا خودت زدی به احمقی؟ حرفمو راجب تیز و بز بودنت پس میگیرم..
تازه فهمیدم اونا ادمای یونا نبودن. اب دهنمو قورت دادم .هیچی نگفتم.
دست مشترک اورد بالا و تو چشمام نگاه کرد:
این ماس ماسکو از دستم وا کن..عوض نجات جونت..
چته تو خشکت زدع..
سرمو تکون دادم اروم گفتم:هیچی.. باشه باز میکنم ولی تا تهش با من میای..
کلتمو ازش گرفتم.
کلید دستبند در اوردم مشغول باز کردنش شدم که گفت:
هه نه بابا منو بیهوش تا این خراب شده کشیدی خودم برگردم؟ کیف پولم تو خونه مونده اگه هم نمونده بود خودت اوردی برم میگردونی..
غم عجیبی ته دلمو گرفته بود و گفتم: بیا ادامه بدیم.. چیزی نمونده..
چند دقیقه راه رفتیم تا به یه خونه رسیدیم.
درش باز کردم رفتیم داخل. فشنگ گلوله زیر پام حس کرد.
پامو برداشتم و نگاهی به زمین کردم که دیدم فشنگ های زیادی افتاده.
قلبم تند تند زد. رنگم مثل گچ سفید شد: یوناااا..این جا چه خبر بودع..
یونا با پشت دست زد تو قفسه سینم: نترس بابا شازده شما فرار کرد ..طوریش نشد..
اشاره کرد به اتاق: اونجا بود که بهش حمله شد...
با حرفش دویدم سمت اتاقو در باز کردم.
چند ثانیه طول کشید صحنه جلومو درک کنم. جیغی نسبتا بلندی کشیدم.
یه مرد روی تختش سوخته بود.
دویدم داخل و کنار تخت نشستم.اشکم بی اختیار میریخت.
یعنی میتونه دنی باشه؟
تند تند لمسش میکردم که شاید یه نشونی پیدا کنم که بهم بگه این دنی نیست.
یه ساعت رو دستش دیدم. مال دنی بود و زد حریق.
دنیا رو سرم چرخید.
یونا اومد داخل دماغشو گرفت: اووف ادم کباب کردن ..چه باکلاس شدن مردم..
حال داغونمو دید.
فشار عجیبی تو سرم حس میکردم.
اروم لب زدم :دنی...
و بعد چشمام رفت رو هم.
آرونا با دیدن ساعت شوک بزرگی بهش وارد شد و همونجا افتاد.
سه روز بعد
هشت رو بعد حادثه تصادف
جسدی که پیدا کرده بودم رو بررسی کردن.
مال جاستین بود.
این سه روز انقدر حالم بد بود که چیزی از گلوم پای نمیرفت.
سرم انگار از داخل داشت میپاشید از بس درد میکرد.
مدام به این فکر میکردم که جاستین مرده پس دنی هم...
سیلی به خودم زدم.
داد کشیدم:خفهه شوو..
کاملیا هم حال روز خوبی نداشت.
برای همین فادر خودش دست به کار شد.
@iam_hellboy
❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️🚫
خب دوستان قرار از اینجا به بعد رمان صحنه های خشن و جنایی و غیرش افزایش پیدا کنه😐🤝
اگه باب میل کسی نیست اینجور چیزا گفتم بدونه نخونه..🤝
Iam Hell
pepole of hell اهل جهنم پارت#45 نمیتونستم فرار کنم وقتی آخرین جای هست که میتونم بفهمم دنی کجاست. ب
pepole of hell
اهل جهنم
پارت#46
هشت رو بعد حادثه تصادف
شب شده بود و ادمای فادر شهر زیر رو کرده بودن.
خبر رسید دست فادر که تونستن ردی از دنی بگیرن.
همه بی صبرانه منتظر بودن که به نتیجه ی برسن.
نزدیک بندر چند تا خونه بود. رد دنی از اونجا میومد.
یه ماهیگیر داشت برمیگشت خونه که ادمای فادر رو دید.
قبل اینکه توجه اونا بهش جلب بشه سریع یه پیغام ارسال کرد:
رسیدن به بندر..دستور چیه؟
پیغام رسید دست مشاور.
پوفی کشید: اخه الان چه موقعه ی بود؟
از اتاقش اومد بیرون.
رفت سمت یه اتاق و به بادیگارد نگاه کرد.
مهمون دارن الان؟
بادیگارد سرشو تکون داد.صدای ناله ی اومد.مشاور دستی لای موهاش کشید:وای الان اینو چه جوری بهش بگم..ببینم بادیگارد تازه وارد هنو شیفت؟
بادیگارد سرشو تکون داد:بله قربان..
مشاور: خوبه بهش بگو به ریس بگه که رسیدن .. دستور چیه..
مشاور اینو گفت چند قدم رفت اون ور تر از در فاصله گرفت.
بادیگارد تازکار اومد و بهش گفت باید چیکار کنه. در اتاق زد رفت داخل.
با صحنه خشکش زد.
ریسشو دید که یه لباس چرمی تنش و همه دکمه هاشم بازع.
رو زانو روی تخت نیم خیز بود و دو دستشم رو دیوار گذاشته بود.
یه زنی هم قل زنجیر شده زیرش که سرشو قایم کرد تو شکمش.
بادیگارد به پت پت افتاد. ریس برگشت سگی نگاش کرد: زودترر بنااال..
اون یه ذره زبونی که داشت با نگاه وحشی ریسش از دست داد.
تنش به لرزش افتاد.
سر زن تکون میخورد و بالا پایین میشد.
ریس اومد حرفی بزنه که دندوناش رو هم ساوید:اه..
نگاهشو داد به زنه و موهاش گرفت و کشید عقب و سرشو محکم کوبید تو دیوار.
دادی زد: مگهه نمیبینی دارم حرف میزنم..یکم صبر کن ..
دستشو از رو دیوار برداشت و دستشو برد پشت کمرش.
بادیگارد زیر لب اروم حرف میزد و از شدت ترس غیر قابل فهم بود.
این ریس عصبی کرد و باعث شد خنجرشو بکشه و با یه حرکت پرت کنه سمت گلوش.
خنجر فرو رفت تو گلوی بادیگارد و خون پاشید و افتاد.
زنه جیغی کشید.
ریس برگشت نگاه سردی بهش کرد.
با دست سنگینش یه چکی خوابوند زیر گوشش:خفهه شو...
اعصاب ریس حسابی بهم خورده بود چاقوی که به رون پاش بسته شد بود کشید.
با یه دست فک دختره رو گرفتو دهنش باز نگهداشت.
تو چشماش وحشی زل زد: میخوای به جیغ زدن ادامه بدی؟
زنه با وحشت سرشو به نشونه نه تکون داد:بزار..برم..خواهش میکنم..
ریس چاقوشو روی شقیقه زنه کشید و گفت: ولی تو که هنو کارتو تموم نکردی..
زنه با حالت گیجی که نمیدونست چیکار کنه نگاهش کرد.
فکشو ول کرد و با صدای خش داری گفت:ادامه بدع...
زنه سرشو تکون داد و دستشو برد سمت بدن ریس.
با همون لرزش خواست لمسش کنه.
نفسای عصبی ریس میخورد تو موهای زنه.
فهمید عصبی تر شده با التماس گفت:بزار برم..
ریس گر گرفتش: نه نه نه نشد...
@iam_hellboy
رمان ( توپ و گلوله)
پارت#اول
صدای شلیک گلوله در فضا پیچید. مهمانان سکوت کرده بودند. با ترس به یکدیگر نگاه
میکردند. مدتا بود که کسی چنین صدایی را نشنیده بود. چه کسی جرات کرده بود به این مراسم
حمله کند. هیچ کس نمیدانست. هیچکس خبر نداشت که در پشت عمارت چه خبر است! ضارب
اسلحه را در غالفش گذاشت و با رضایت خاطر به سمت مضروب رفت. مضروب بر روی زمین
افتاده بود و لباس سفید عروسش غرق درخون بود. ضارب لبخندی بر لب داشت و خشنود از این
بود که به قائله خاتمه داده است. کنار عروس نشست و عروسی که صورتش معلوم نبود را
برگرداند تا به خوبی بتواند قاتل خود را ببیند. اما با دیدن چهره عروس، قلبش از تپش افتاد.
عروس غرق در خون بود و با هر سرفهای که میکرد، خون از دهانش بیرون میآمد! ضارب او را
در آغـ*ـوش کشید و زیر لب گفت:
-نه!نه!
اشک از چشمانش جاری شد و با صدایی که میلرزید گفت:
-این ماجرا اینشکلی تموم نمیشه! تو نباید اینشکلی بمیری! تو نباید...
اشکهایش به او امان نمیدادند. با صدایی که سعی میکرد لرزشش را کنترل کند، گفت:
-من قاتل تو نمیشم! من نباید قاتل تو باشم!
عروس دست خونیش را باال آورد و بر روی صورت قاتلش گذاشت:
-تقصیر تو نیست..
اشک از چشمش جاری شد:
-بهم قول بده که تمومش میکنی!
سرفهای کرد و چند قطره خون باال آورد:
-نذار مرگ من الکی باشه!
قاتل سرش را پایین انداخته بود. توان نگاه کردن در چشمان عروس را نداشت. عروس با همان
دست بیجانش سر او را باال گرفت و با صدایی که تحلیل میرفت، گفت:
-بهم قول بده!
قاتل با صدایی که لرزشش امان نمیداد، گفت:
-باشه!
آب دهانش را غورت داد:
-قول میدم!
عروس لبخندی زد و با دست خونیش صورت قاتل را نوازش کرد و گفت:
سرفه خونیش امان نداد تا حرفش را کامل کند. دیگر نفسهای آخرش را میکشید. بریده بریده گفت هر اتفاقیم که بیوفته...
گفت:
- دوستت دارم!
دستشاز روی صورت قاتل سر خورد و دیگر هیچ تکانی نخورد. قاتل میلرزید و اشک میریخت.
عروس را محکم در آغوشش کشید و فریاد زد:نهه..
@iam_hellboy