Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#ششم رامین عصا را دستش داد و پرسید: -نمیخوای لباست رو عوض کنی؟ آتنا با بیخی
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#هفتم
آتنا پوفی کشید و بدون مخالفت سری تکان داد. پس از صرف غذا رامین آتنا را تنها گذاشت تا
استراحت کند. اگر به دختران اطراف رامین، راجع به رفتار رامین با آتنا میگفتند، به هیچ وجه باور
نمیکردند. رامینی که حداقل دو شب از هفته را در کاباره میگذراند، وقتی به آتنا میرسید،
جنتلمنی میشد که برای همه عجیب و دور از ذهن بود.
آتنا نیز این را میدانست و از این رفتار
رامین بسیار خوشنود بود. دو دوست که در کشوری غریب یکدیگر را پیدا کرده بودند و رابـ ـطه
صمیمشان همیشه رسانهها را به اشتباه میانداخت و آندو را در یک رابـ ـطه عاشقانه فرض
میکردند. آتنا نفس عمیقی کشید. ناگهان یادش آمد که نه لباسش را عوض کرده و نه از دیروز
بعد از بازی دوش گرفته. از جایش برخواست و با تکیه بر عصایش به حمام رفت. حمام طولانی
گرفت و پس از پوشیدن لباس روی تختش نشست و به یارا گفت:
-ایمان رو بگیر.
در دلش خدا خدا میکرد که ایمان پاسخ او را ندهد. اما با ظاهر شدن تصویر هولوگرامی ایمان و
آرین در کنار یکدیگر، امیدش ناامید شد. لبخند تصنعی زد و گفت:
-حال داداشای گلم چطوره؟
هر لحظه منتظر انفجار یک نفرشان بود. ایمان اخمهایش در هم بود، با سرزنش گفت:
-ما باید حال خواهرمون رو از توی اخباربشنویم؟
آتنا لبخندش را حفظ کرد و گفت:
- همش بهم آرامبخش زده بودن، اومدم خونه هم تا غذا بخورم و دوش بگیرم، یکم طول کشید.
االانم در خدمت شمام دیگه.
ایمان دستی در بر روی موهای میلیمتری تیرهاش کشید. ازلحاظ ظاهری بردارهای اصال شبیه به
هم نبودند. از نظر اخالقی نیز تا حدودی این مسئله صادق بود. ایمان زود جوشتر بود و سریعتر
عصبانی میشد. آتنا به برادر دیگرش که فقط ایستاده بود و به او نگاه میکرد گفت:
-جناب سرهنگ، احوال شما چطوره؟
آرین پسر لجباز خانواده بود، که بر خالف خواهر و برادرش مسیر فوتبال را برای زندگیش انتخاب نکرده بود و از همان هجده سالگی وارد نظام شد. بر خالف ایمان که پوست بر روی استخوان بود، آرین کاملا عضلانی بود و با وجود اینکه در دهه چهارم زندگیش بود، اما هنوز هم تار سفیدی
بر روی موهای خرمایی رنگش معلوم نبود. با آرامشی که همیشه در صدایش جاری بود گفت:
-بدجور ما رو ترسوندی!
ناراحتی و دلخوری از صدای آرین میبارید و این ناراحتی به آتنا نیز سرایت میکرد. اما همچنان
میتوانست لبخندش را حفظ کند:
-گفتم که توی اولین فرصتی که گیر اومد بهتون زنگ زدم.
آرین نفس عمیقی کشید و پرسید:
-پات چطوره؟
آتنا در ذهنش گفت"جه عجب یادشون اومد بپرسن!" شانهای بالا انداخت و گفت:
-استخوون از جاش در رفته بود. همونجا توی آمبوالنس رباتهای پزشکی جا انداختنش. ولی
یه چند هفته باید باندپیچی بمونه و بهش فشار نیاد.
آرین نفس راحتی کشید و آرام گفت:
چند ثانیه سکوت برقرار شد. باز هم آتنا و باز هم کم آوردن حرف، برای صحبت با او! آتنا برای پایان بحث گفت:خدا رو شکر!
-خب دیگه، من برم برای مراسم فردا لباس سفارش بدم! کاری ندارید؟
برادرانش که خوب میدانستند ادامه دادن صحبت با او امری محال است خداحافظی کردند و تماس پایان یافت. آتنا نفس راحتی برای رهایی از تماس کشید. به یارا گفت:
- اسپانسر برای فردا لباسی پیشنهاد داده؟
پس از چند ثانیه بیش از ده لباس پیشنهادی اسپانسر در نمایشگر هولوگرامی مقابل آتنا ظاهر
شد. آتنا لباسها را بالا و پایین کرد و کمتر از پنج دقیقه پیراهن سورمهای رنگی را که تزئینات سفید رنگی داشت را انتخاب کرد و سفارش داد تا برایش بیاورند.
***
لباسش را پوشیده بود و منتظر بود تا رامین بیاید. تا جایی که میتوانست پایش را زیر دامن
مخفی کرده بود و کفش تختی بر پا کرده بود. طبق معمول آرایش نکرد. هیچ گاه آرایش نمیکرد.
اصلا آرایش کردن را دوست نداشت. معتقد بود آرایش کردن در مراسم ها مختص مدلها و
ستارههای سینمایی بود و او نه مدل بود و نه ستاره سینمایی. بالاخره بعد از یک ربع انتظار رامین
رسید و تک زنگی به آتنا زد. آتنا با عصا به سمت آسانسور رفت و به شانسش لعنت فرستاد که
مجبور است در جشنی به این مهمی با پایی شکسته برود. مسیر آسانسور تا ماشین رامین،
دوبرابر زمان معمول طول کشید.رامین در ماشین نشسته بود و به جلو نگاه میکرد. آتنا درب
ماشین را باز کرد و کنارش نشست. رامین نگاهی به آتنا انداخت و زیر لب سالمی کرد. آتنا
برگشت سمتش و با صدای بلند سالم کرد. رامین لبخندی زد. آتنا که از این رفتار گیج شده بود؛
ابرویی بالا انداخت و پرسید:
-چی شده؟
رامین به او نگاه کرد و گفت:
-اخبار امروز رو نخوندی؟
آتنا شانهای بالا انداخت:
-من کی اخبار رو میخونم که این بار دومم باشه؟
ماشین به مقصد محل برگزاری مراسم حرکت کرد. رامین اخبار روز را بر روی شیشه مقابل آتنا
بارگزاری کرد.
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#ششم رامین عصا را دستش داد و پرسید: -نمیخوای لباست رو عوض کنی؟ آتنا با بیخی
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#هشتم
آتنا با تعجب به آن نگاه کرد و زیر لب گفت:
-یعنی چی؟
رامین پوفی کشید و گفت:
- نمیدونم!
دوباره تیتر روزنامه را خواند:
_رابطه عاشقانه بین بازیکنان تیم زنان و مردان رئال مادرید!
زیر تیتر هم عکس آتنا و رامین را زده بود. باز هم همان شایعه همیشگی. شایعهای که در پنج
سال گذشته حداقل ماهی یکبار گریبان آنها را میگرفت. رامین اما همیشه واکنشش به این
شایعات از آتنا تندتر بود. انگار که هیچگاه نمیخواست اسمشان کنار یکدیگر بیاید، یا برای آتنا
اینگونه به نظر میرسید. به رامین نگاه کرد و پرسید:
_ واسه این ناراحتی؟
رامین چپ چپ نگاهش کرد:
_ به نظرت؟
آتنا شانهای باال انداخت وگفت:
_ خب امروز تو فرش قرمز تکذیبش میکنیم!
رامین سری تکان داد:
_حتماً!
وبعد ابرویی باال انداخت و اشاره به لباس خودش و و به لباس آتنا کرد. آتنا لباسش را که دید،
بلند بلند خندید:
_ شرافتا تو چرا سرمهای پوشیدی؟
رامین باز هم چپ چپ نگاهش کرد:
_کار اسپانسره! من گذاشتم خودشون برام لباس بیارن.
آتنا میخواست بگوید که از سلیقه بد او انتخاب چنین کت و شلواری بعید بود که حرف را در
دهانش نگه داشت. رامین با اینکه در باور عموم فرد بدلباسی بود و انتخاب لباسهایش متفاوت
بود، اما بر روی این مسئله بسیار حساس بود و آتنا خوب میدانست که او دوست ندارد کسی
درباره نوع لباس پوشیدنش با او شوخی کند. با بیخیالی گفت:
- خیلی خب میگم مشکلی نیست! با هم دیگه وارد مراسم نمیشیم با یه ماشین میریم بعد
راهمون رو جدا میکنیم.
رامین با اینکه متقاعد نشده بود، سری تکان داد:
- باشه!
تا رسیدن به مراسم دیگر چیزی نگفتند. طبق قرار وقتی از ماشین پیاده شدند؛ هر کدام به سمتی
رفتند. آتنا به سمت چند خبرنگار و عکاس رفت. افراد زیادی با دوربینهای پیشرفته در حال
عکس گرفتن بودند. نور فلشرها کور کننده بود. در دو طرف فرش قرمز عکاسان و خبرنگاران
ایستاده بودند. چند عکس از آتنا گرفتند و بعد سیل سوالات روانه آتنا شد:
- خانم آماردی تیتر روزنامه ها رو دیدید؟
آتنا سری تکان داد:
- بله البته که دیدم!
خبرنگار کنجکاوانه پرسید:
_این خبر رو تایید میکنید؟
پوفی کشید ولی نه آنقدر که صدایش به خبرنگارها برسد به خبرنگار نگاه کرد و گفت:
_خیر کامالً خبر رو تکذیب میکنم من رامین فقط دو تا دوست و هموطن هستیم و خیلی وقته که
همدیگه رو میشناسیم. همونطور که گفتم ما فقط دوستیم!
میدانست اگر بیاستد آنقدر سوال پیجش میکنند که آخرش از حرفهای او به این نتیجه برسند
که رامین و آتنا با یکدیگر رابـ ـطه دارند. به همین دلیل تشکر کرد و بدون توجه به سیل سوالات
وارد مراسم شد. به این فکر میکردکه هیچکس راجع به وضعیت جسمانی او از او سوالی نپرسید.
گویا برایشان اهمیتی نداشت!
فردی همراهی اش کرد تا جایگاهش را به او نشان بدهد. به
صندلی مورد نظر رسید. ردیف دوم صندلی الف. سمت چپش خالی و بود سمت راستش، بادیدن
اسمی که روی صندلی کنارش بود با بهت گفت:
- شرافتا؟ نه واقعاً شرافتا!
رامین همان لحظه سر رسید. او خنده اش گرفته بود:
دو ساعت تکذیب کردیم، حاال باید کنار هم بشینیم!
آتنا هم خندید. هردو نشستند. در سالن بزرگی که همیشه مراسمات فوتبالی در آن برگزار میشد
حضور داشتند. استیج بزرگی روبه رویشان بود که با نورهای مختلف آبی دیزاین شده بود. تمام
سالن هم به همین روال طراحی آبی رنگ داشت. مجری امسال یکی از معروفترین مجریان دنیا
بود. حال و هوای طراحی سالن هم نوید از یک تیم حرفهای را میداد.
@iam_hellboy
❣کائنات در دستان توست هر عملی ،کلامی ،افکاری به خودت برمیگردد.
پس تا میتوانی عشق بورز، نیکی کن ،بخشش،
و زیبا بیاندیش
خواسته و آرزوهایت رو به او بسپار.🍃🍃🍃🍃
شبتون خوش🌺
زندگی ده درصد اون چیزیه که براتون اتفاق میوفته
نود درصدش پاسخیه که شما به زندگی میدید
✨
@iam_hellboy
آری آغاز ؛ دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.
فروغ فرخزاد
@iam_hellboy
✨شدی واسم یادش بخیر
واسم مهم نیست حال دلت
واسم مهم نیست آخر شب
فکرم بمونی یا خوابت بره
@iam_hellboy