Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#ششم رامین عصا را دستش داد و پرسید: -نمیخوای لباست رو عوض کنی؟ آتنا با بیخی
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#هشتم
آتنا با تعجب به آن نگاه کرد و زیر لب گفت:
-یعنی چی؟
رامین پوفی کشید و گفت:
- نمیدونم!
دوباره تیتر روزنامه را خواند:
_رابطه عاشقانه بین بازیکنان تیم زنان و مردان رئال مادرید!
زیر تیتر هم عکس آتنا و رامین را زده بود. باز هم همان شایعه همیشگی. شایعهای که در پنج
سال گذشته حداقل ماهی یکبار گریبان آنها را میگرفت. رامین اما همیشه واکنشش به این
شایعات از آتنا تندتر بود. انگار که هیچگاه نمیخواست اسمشان کنار یکدیگر بیاید، یا برای آتنا
اینگونه به نظر میرسید. به رامین نگاه کرد و پرسید:
_ واسه این ناراحتی؟
رامین چپ چپ نگاهش کرد:
_ به نظرت؟
آتنا شانهای باال انداخت وگفت:
_ خب امروز تو فرش قرمز تکذیبش میکنیم!
رامین سری تکان داد:
_حتماً!
وبعد ابرویی باال انداخت و اشاره به لباس خودش و و به لباس آتنا کرد. آتنا لباسش را که دید،
بلند بلند خندید:
_ شرافتا تو چرا سرمهای پوشیدی؟
رامین باز هم چپ چپ نگاهش کرد:
_کار اسپانسره! من گذاشتم خودشون برام لباس بیارن.
آتنا میخواست بگوید که از سلیقه بد او انتخاب چنین کت و شلواری بعید بود که حرف را در
دهانش نگه داشت. رامین با اینکه در باور عموم فرد بدلباسی بود و انتخاب لباسهایش متفاوت
بود، اما بر روی این مسئله بسیار حساس بود و آتنا خوب میدانست که او دوست ندارد کسی
درباره نوع لباس پوشیدنش با او شوخی کند. با بیخیالی گفت:
- خیلی خب میگم مشکلی نیست! با هم دیگه وارد مراسم نمیشیم با یه ماشین میریم بعد
راهمون رو جدا میکنیم.
رامین با اینکه متقاعد نشده بود، سری تکان داد:
- باشه!
تا رسیدن به مراسم دیگر چیزی نگفتند. طبق قرار وقتی از ماشین پیاده شدند؛ هر کدام به سمتی
رفتند. آتنا به سمت چند خبرنگار و عکاس رفت. افراد زیادی با دوربینهای پیشرفته در حال
عکس گرفتن بودند. نور فلشرها کور کننده بود. در دو طرف فرش قرمز عکاسان و خبرنگاران
ایستاده بودند. چند عکس از آتنا گرفتند و بعد سیل سوالات روانه آتنا شد:
- خانم آماردی تیتر روزنامه ها رو دیدید؟
آتنا سری تکان داد:
- بله البته که دیدم!
خبرنگار کنجکاوانه پرسید:
_این خبر رو تایید میکنید؟
پوفی کشید ولی نه آنقدر که صدایش به خبرنگارها برسد به خبرنگار نگاه کرد و گفت:
_خیر کامالً خبر رو تکذیب میکنم من رامین فقط دو تا دوست و هموطن هستیم و خیلی وقته که
همدیگه رو میشناسیم. همونطور که گفتم ما فقط دوستیم!
میدانست اگر بیاستد آنقدر سوال پیجش میکنند که آخرش از حرفهای او به این نتیجه برسند
که رامین و آتنا با یکدیگر رابـ ـطه دارند. به همین دلیل تشکر کرد و بدون توجه به سیل سوالات
وارد مراسم شد. به این فکر میکردکه هیچکس راجع به وضعیت جسمانی او از او سوالی نپرسید.
گویا برایشان اهمیتی نداشت!
فردی همراهی اش کرد تا جایگاهش را به او نشان بدهد. به
صندلی مورد نظر رسید. ردیف دوم صندلی الف. سمت چپش خالی و بود سمت راستش، بادیدن
اسمی که روی صندلی کنارش بود با بهت گفت:
- شرافتا؟ نه واقعاً شرافتا!
رامین همان لحظه سر رسید. او خنده اش گرفته بود:
دو ساعت تکذیب کردیم، حاال باید کنار هم بشینیم!
آتنا هم خندید. هردو نشستند. در سالن بزرگی که همیشه مراسمات فوتبالی در آن برگزار میشد
حضور داشتند. استیج بزرگی روبه رویشان بود که با نورهای مختلف آبی دیزاین شده بود. تمام
سالن هم به همین روال طراحی آبی رنگ داشت. مجری امسال یکی از معروفترین مجریان دنیا
بود. حال و هوای طراحی سالن هم نوید از یک تیم حرفهای را میداد.
@iam_hellboy
❣کائنات در دستان توست هر عملی ،کلامی ،افکاری به خودت برمیگردد.
پس تا میتوانی عشق بورز، نیکی کن ،بخشش،
و زیبا بیاندیش
خواسته و آرزوهایت رو به او بسپار.🍃🍃🍃🍃
شبتون خوش🌺
زندگی ده درصد اون چیزیه که براتون اتفاق میوفته
نود درصدش پاسخیه که شما به زندگی میدید
✨
@iam_hellboy
آری آغاز ؛ دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.
فروغ فرخزاد
@iam_hellboy
✨شدی واسم یادش بخیر
واسم مهم نیست حال دلت
واسم مهم نیست آخر شب
فکرم بمونی یا خوابت بره
@iam_hellboy
Joe Dassin2_5422687392802804343.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
#موسیقی
اگه تو وجود نداشتی...
@iam_hellboy