Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#هجدهم سیستم حمل و نقل عمومی هوشمند و خیابان های عاری از ترافیک، اولین چشم ان
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#نوزدهم
مدت طولانی بود که تمام احساساتش محو شده بود ونفرت جایشان را گرفته بود. چهره مادرش هنوز هم به جوانی آن سالها بود. رها کردن تنها
دخترش خوب به او ساخته بود. به آنها که رسیدند؛ مادرش نزدیک تانیا شد و گفت:
-دختر خوشگلم!
خواست او را در آغوش بگیرد. آغوشی که حسرت تانیا بود. حسرتی که به نفرت مبدل
شده بود. با جدی ترین لحنی که داشت گفت:
-حتی فکرشم نکن!
بی تفاوت از کنارش رد شد و او را هاج و واج رها کرد. به زن بعدی که رسید لبخندی زد:
-خیلی وقته که میگذره دختر عمو!
دختر هادود که اصلًا انتظار همچین واکنشی را نداشت لبخندی زد و دستش را به سمتش دراز
کرد:
- خوش برگشتی!
تانیا سری تکان داد و دست داد. به عمویش رسید. او را به خوبی به خاطر داشت. عمویی که
برایش از صدتا دشمن بدتر بود. بعد از پدر و مادرش او متهم ردیف سوم بود. او نیز در کنار
برادرش ایستاده بود و برادرزادهاش را رها کرده بود. بدون اینکه تغییری در صورت ایجاد بشود،
گفت:
-هادود!
مرد لبخندی زد و سری تکان داد. چیزی نگفت. هر دو میدانستند این بازگشت چه عواقبی دارد.
چند ثانیه ای در سکوت گذشت که هادود رو به چند تا از دخترهایی که کنارش بودند و لباس های
سفید و مشکی خدمتکاری به تن داشتند؛ گفت:
-اتاق تانیا رو بهش نشون بدین!
همه شان بله گفتند. به همراه آن دخترها وارد عمارت شدند. عمارت سه طبقه داشت. طبقه اول
مخصوص کارهای شرکت و مهمانی ها و جلسات بود. طبقه دوم اتاق های هادود و پدر و مادرش
که الان فقط مادرش آنجا بود و اتاق باران قرار داشت. طبقه سوم اتاق های تانیا، امیر و یک
اتاق دیگر بود. دخترها جلوی درب اتاق ایستادند. یکیشان درب اتاق را برای تانیا باز کرد.
وسایلش را در اتاقش گذاشتند و اتاق را ترک کردند. وارد اتاق شد؛ تقریبا به اندازه خانه ای بود
که در کالیفرنیا داشت. یک تخت گرد دو نفره وسط اتاق بود. جلویش یک پرده خیلی بزرگ برای
تلویزیون بود. سمت چپ اتاق کتابخانه بزرگی بود. همانجا میز و صندلی برای مطالعه گذاشته
بودند. سمت راست اتاق پر از وسایل الکترونیکی بود. چندین مانیتور کنار هم بودند و تمام
تجهیزات آنجا وجود داشت. در گوش های از اتاق هم سرویس های بهداشتی قرار داشت. از
اتاقش خوشش آمده بود. تمام دیوارها ضد صدا بودند و این خودش بسیار خوب بود. به سمت
پنجره اتاق رفت. باغ بزرگ پشت عمارت نمایان بود. استخر بزرگی در میان باغ مشهود بود.
چندین آلاچیق کوچک و بزرگ نیز در جای جای باغ معلوم بود. نگاهش به مقبره خانوادگیشان در
انتهای باغ قرار داشت افتاد. ساختمان بزرگ معبد شکلی که حال پدرش نیز در آن جای داشت.
نفس عمیقی کشید. بدون فکر کردن از اتاقش بیرون زد و بدون اینکه کسی متوجه شود به باغ
پشتی رفت. هوا دیگر رو به تاریکی نهاده بود و در آسمان نبرد روز شب پشت پردهی نارنجی
پنهان شده بود. نفهمید چگونه مسیر به نسبت طولانی تا رسیدن به مقبره را طی کرد. در مقابل
مقبره ایستاد. ساختمان یک طبقه ای که سقفش شیبدار بود و تا روی زمین میرسید. نفس
عمیقی کشید وارد شد. چراغه ای نیمه روشن با فعال شدن حسگرهایشان، تمام محیط را روشن
کردند. یک سالن بزرگ که به رسم یادبود از هر کدوم از اعضای فوت شده خاندان سنگی که
نام و مشخصاتشان بر روی آن بود. سقف سالن بلند بود صدا در آن میپیچید. با چشم به دنبال
سنگ یادبود پدرش گشت. با پیدا کردنش نیشخندی زد و گفت:
- بالاخره بهم رسیدیم!
روبه روی سنگ ایستاده نشست و گفت:
- پونزده سال پیش فکر نمیکردی سنگ تو زودتر از سنگ من به اینجا بیاد.
چشمش به کلمه "پدر" نقش بسته بر روی سنگ خورد. قه قه ای سر داد، از جنس همان
قه قه هایی که با خبر مرگ پدرش سر داده بود. در میان قهقه گفت:
-پدر؟
قهقه اش قطع شد:
- تو لایق این کلمه نیستی! تو تنها دختر ده سالت رو توی یه کشور دیگه ول کردی!
چند نفس عمیق کشید. میدانست که طولی نمیکشد که یارا به و هشدار سالمتی بدهد. دکمه
خاموشی یارا را بر روی حلقه اش فشرد. دستانش مشت شده بود:
- یکی دو سال اول، همیشه پشت پنجره منتهی به در ورودی میرفتم. میرفتم اونجا و مدتها
به در نگاه میکردم. از هر فرصتی استفاده میکردم تا برم پشت اون پنجره. یه بار یه معلم ازم
پرسید که چرا همیشه میرم پشت پنجره؟ بهش گفتم منتظرم بابام بیاد. آره منتظر بودم که تو بیایی. ..تویی که من رو توی آتیش انداخته بودی..
@iam_hellboy
Iam Hell
#والپیپر @iam_hellboy
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک امد
گل سراسیمه ز وحشت
افسرد
لیک ان خار در ان دست خزید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود
زندگی ؛عشق؛ اسارت؛ قهر و اشتی
همه بی معنا بود
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#نوزدهم مدت طولانی بود که تمام احساساتش محو شده بود ونفرت جایشان را گرفته بو
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#بیستم
سنگینی درون گلویش را قورت داد:
-ولی تو نیومدی! هیچوقت نیومدی. بعد دوسال منم از انتظار دست کشیدم. یک دفعه فهمیدم
که دیگه هیچکس قرار نیست بیاد دنبالم.
آهی کشید:
- همون موقع بود که فهمیدم من یه رها شدهام. تو و مامان زنده بودید اما من یتیم شده بودم.
پوزخندی زد:
عادت داشتم تلوزیون رو روشن میکردم و اخباری که از تو پخش میشد رو میدیدم.
داشتی از یه پرورشگاه بازدید میکردی. از همون شوآف هایی که همیشه راه مینداختی! توی
اون بازدید یه دختر همسن من رو بغل کردی و گفتی که مثل دختر خودته! اون دختر هم بهت
گفت بابا!
صدایش دیگر میلرزید:
-اون شب من تا صبح گریه کردم. یه دختر غریبه بهت گفته بود بابا و تو هم پدرانه بغلش کرده
بودی. آغوشی که من مدتها بود ازش محروم بودم!
از جایش برخواست:
-کاش زنده بودی. کاش بودی و میدیدی چه بلای قراره سرتون بیارم. فکر کردی اسم من رو
توی وصیتنامت میاری و من یک دفعه همه چی رو فراموش میکنم؟
دوباره قهقه زد:
- خیالت راحت باشه. هر بلای که قرار بود سر تو بیارم، حالا همش رو سر زنت میارم. باید
تقاص کارهاتون رو پس بدید.
دوباره قهقه اش بند آمد. دو طرف سنگ را گرفت. گویی شانه های پدرش بود. با صدای بلندی
گفت:
- ولی با رفتنت جواب یه سوال رو هم با خودت به گور بردی!
لرزش صدایش چندبرابر شدهبود:
- چرا من؟ مگه من چیکار کرده بودم که این بلاها رو سرم آوردی!
چند نفس عمیق کشید. بالاخره توانست خودش را آرام کند. چند قدم در سالن برداشت که
صدای بازشدن در آمد. امیر وارد شد و در را پشت سرش بست. تانیا از این باز هم توانسته بود
پشت ظاهر خونسردش قایم شود بسیار خرسند بود. امیر دستی درموهای قهوهای رنگش کشید
و گفت:
-اینجا آخرین جاییه که فکر میکردم میتونم پیدات کنم.
تانیا ابرویی بالا انداخت و پرسید:
-چرا دنبالم میگشتی؟
امیر به حلقه هوشمند خاموش در دست تانیا اشاره زد گفت:
-پیام ها بهت نرسید.
مکث کوتاهی کرد و گفت:
-اینجا چیکار میکنی؟
تانیا به سنگ پدرش نگاه کرد و گفت:
-باید مطمئن میشدم!
-ازچی؟
- از اینکه اون مرده!
قدم بلندی برداشت که از سالن بیرون برود، اما صدای امیر متوقفش کرد:
- اون مرد بدی نبود!
تانیا پوزخندی زد و به امیر نگاه کرد:
-جوری رفتار نکن که انگار نمیدونی چه کارایی کرده!
اقدامش را بلند برداشت و از سالن خارج شد. امیر هم به ناچار دنبالش رفت. پرده نارنجی آسمان
کنار رفته بود و تاریکی شب با غرور خودنمایی میکرد. مسیر را در سکوت طی کردند. به عمارت
که رسیدند یک راست به سمت سالن غذاخوری رفتند. سالن بزرگی که در طبقه اول بنا شده بود.
کل اعضای خانواده آنجا بودند. نگاه گذرایی به میز انداخت. هادود در صدر میز نشسته بود و
منتظر بود تا غذا سرو شود. در میان سالن غذاخوری، یک میز نهارخوری ده نفره وجود داشت.
تانیا و امیر کنار یکدیگر نشستند. رویه رویشان"ثریا" مادر تانیا و باران، دختر هادود، نشسته بودند.
صندلی های سلطنتی، به رنگ زرشکی و طلایی بود. بر روی میز رومیزی طلایی رنگ ساتنی
پهن کرده بودند. خدمتکارها شروع به ریختن غذاها کردند. با آنکه میتوانستند از ربات های
خدماتی استفاده کنند، اما ترجیح شان به استفاده از افراد بود. سنتگرایی بزرگ خاندان قبلی هنوز
هم اثراتش را بر روی خانه و سبک زندگی آنان داشت و رهایی از آن کار راحتی نبود. اول سوپ
سرو شد. قاشقی برداشت و شروع به غذا خوردن کرد. در همان حال پرسید:
-باراد کجاست؟
هادود نگاه عصبانی به تانیا انداخت. باراد، پسر هادود و برادر دوقلوی باران بود. تانیا فهمید که
هادود نسبت به این قضیه حساس است. اینکه هادود نمیخواست حتی اسم پسر خودش را هم
بشنود بسیار کنجکاوترش میکرد. ابرویی بالا انداخت و با تعجب ساختگی پرسید:
-چرا اونجوری نگاه میکنید؟
امیر آرام و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
بابات آوردن اسم اون رو غدقن کرده بود!.
تانیا به امیر نگاه کرد. میدانست بزرگترین رقیبش نه هادودست و نه پسرش! بزرگترین رقیب تانیا , امیر بود .
شخصی که سالها در کنار پدر تانیا به مدیریت هولدینگ پرداخته بود. امیر نوه
بزرگ خانواده بود. هفده سال پیش پدر و مادرش به همراه پدربزرگش در یک سانحه فوت کرده
بودند. تانیا خوب میدانست برای موفقیت باید بتواند افسار امیر را در دست بگیرد. بیخیال گفت:
-تا جایی که من یادمه دیدن من هم قدغن بود. ولی عجیبه که الان نفر دوم شرکتم.
توجه همه به تانیا بود:
-خیلی خب نگید کجاست! راستی...
رو به هادود گفت:
_کی هولدینگ رو بهم میدین؟
امیر به تانیا نگاه کرد. هادود با خونسردی گفت:
-بابات منرو جانشین خودش کرده نه تو رو!
تانیا لبخندی زد:
-شما وارثی ولی من..
@iam_hellboy
Iam Hell
رمان ( #توپوگلوله) پارت#بیستم سنگینی درون گلویش را قورت داد: -ولی تو نیومدی! هیچوقت نیومدی. بعد دوس
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#21
تانیا لبخندی زد:
-شما وارثی ولی من..
به سمت میز خم شد:
-من مجریام! قراره تمام کارها رو من انجام بدم. به هر حال شما سنی ازتون گذشته، نمیتونید
همه کارها رو انجام بدید.
هادود با اخم نگاهش میکرد:
فردا با امیر میری ساختمون مرکزی، اونجا وظایفت بهت گفته میشه!
با رضایت به صندلی تکیه داد. به دیوارها و پرده های بلند زرشکی رنگ نگاه کرد. در روبه رویش شومینه ای کرم رنگ قرار داشت؛ دکوری که سالها بود از آن استفاده نمیکردند. نه به عنوان دکور و نه به عنوان وسیله ای گرمایشی؛ اما در عمارت قائم مقامیها مدتها بود که پیشرفت های
تکنولوژی و معماری، راه پیدا نکرده بود. خدمتکارها غذا را آوردند.
چند ثانیه در سکوت گذشته که تانیا گفت:
_کی رسم رو اجرا میکنیم؟
هادود در حالی که غذایش را میخورد گفت:
-اگر قرار بود رسم ها اجرا بشه تو الان اینجا نبودی!
تانیا ابرویی بالا انداخت. از اینکه هادود برای هر سوال تانیا جوابی در آستینش دارد کفری شده
بود:
_برای من که رسم و رسوم اهمیتی نداره اما زشت نیست بزرگ خاندان قائم مقامی رسوم رو
رعایت نکنه؟
باران که متوجه موضوع نشده بود، گنگ پرسید:
_کدوم رسم؟
تانیا لبخند کجی زد و رو به باران گفت:
_بیوه یه برادر باید زن برادر دیگه بشه.
غذا در گلوی ثریا پرید. تانیا پوزخندی زد و با همان پوزخند به ثریا نگاه کرد و اهمیتی به نگاه
غضبناک هادود نداد. باران دستی در موهای طلاییش کشید و با تعجب گفت:
-تو این رسم رو از کجا میدونی؟
تانیا به هادود نگاه کرد و گفت:
به هر حال رسم و رسوم خیلی مهم!
هادود قاشق چنگالش را روی میز پرت کرد و سالن غذاخوری را ترک کرد. تانیا راضی از کاری که کرده به صندلی تکیه داد و رو به خدمتکار ها گفت:
دسر داریم؟
@iam_hellboy
رمان ( #توپوگلوله)
پارت#22
***
صدای تیک تاک ساعت که در سالن بزرگ طنین انداز بود،، به او یادآوری میکرد که هنوز در گرگ و میش صبح هستند. او آدم سحرخیزی نبود اما امروز مجبور بود که برای هماهنگ کردن یک سری از کارهای اداری، زودتر به محل کارش بیاید.غالف اسلحه را بر روی شانه هایش بسته بود و دو
اسلحه اش را بر روی آن گذاشته بود. سربازی که ساعات نهایی شیفتش را میگذارند، از جایش
برخواست و به او احترام نظامی گذاشت. آرین سری تکان داد و به اتاقش رفت. پس از
پیگیری های زیاد توانسته بود، مسئولیت امنیت کمپ فوتبال ایران را برعهده بگیرد. حضور چند
تن از اعضای خانوادهاش در تیم ملی و کادر فنی آن، موجب میشد که درگرفتن این کار مصمم تر
باشد. قطعا او فرصت زندگی در کنار خواهر و برادرش را از دست نمیداد. وارد اتاقش شد. اتاقی
با دیوارهای سبز رنگ که میز بزرگ اداری در میان آن به چشم میخورد. پرونده ها در کمد هوشمند
طبقه بندی شده بودند و با ارسال درخواست، پرونده را تحویل میدادند. پشت میزش نشست. به
دلیل مسائل امنیتی، نمیتوانست در اداره از دستیار هوشمندش، یارا، استفاده کند. حتی احتمال
کم هک شدن وسایل هوشمند نیز، باعث میشد تا در مراکز امنیتی از آنها استفاده نکنند یا بسیار
کم و به ندرت از وسایلی که حتی با هک شدنشان هم اتفاقی نمیافتاد استفاده میکردند. دور تا
دور کمپ را با تجهیزات محافظتی و دوربین های مداربسته، ایمن که بودند. تمام تجهیزات به
سرور مرکزی کمپ متصل بودند و هرگونه خرابی را به آن گزارش میدادند. دستی بر روی
صورتش کشید. ریش های خرمایی رنگش بلند شده بودند. به سرباز اطلاع داد تا برایش صبحانه
بیاورند. طولی نکشید که ربات آبدارچی با سینی وارد اتاق آرین شد. سینی را بر روی میز آرین
گذاشت و از اتاق بیرون رفت. آرین ابتدا با ژل ضدعفونی دستهایش را از میکروب ها عاری کرد.
پس از آن با دستمالی مرطوب، قاشق و کاردی را که برایش آورده بودند، تمیز کرد. بعد از آنکه
از تمیزی آنها اطمینان پیدا کرد، شروع به خوردن صبحانه اش کرد. عادت نداشت به جز چای
شیرین و نان و پنیر، چیز دیگری را به عنوان صبحانه بخورد. در حال درست کردن لقمه هایش
بود، که پیامی از آتنا برایش ارسال شد:سالم داداش! برای امشب بلیط گیر نیاوردیم، فردا صبح با رامین میاییم ایران!
پیام را با "خیلی خب! منتظریم!" پاسخ داد. خودش هم خوب میدانست که آتنا به هیچ وجه نمیخواهد به ایران بیاید و این آمدن اجباری برایش به مثابه شکنجه بود. آخرین لقمه صبحانه اش را خورد و ربات را احضار کرد، تا سینی را ببرد. پرونده افرادی که قرار بود در تیم
حفاظتی باشند را از نظر میگذراند. به دلیل وجود تجهیزات امنیتی فراوان، حضور بیش از ده نفر
را جایز نمیدانست. با انتقالشان به آنجا کارشان بسیار سبک تر میشد. حمله به کمپ و ایجاد
مزاحمت برای کسی سودی نداشت. بیشتر باید حواسشان را بر روی خبرنگاران و پاپاراتزیها
جمع میکردند تا راهی به داخل کمپ پیدا نکنند. نزدیک تعویض شیفت بود و آرین صبر کرد تا
شیفت عوض شود و بعد به سرباز بگوید تا پرونده ها را بفرستند. در اتاقش صدا خورد. اجازه
ورود داد. زنی که کتو شلوار اداری برتن داشت و اسلح هاش را بر روی غالف کمربندش گذاشته
بود وارد شد. احترامی گذاشت و بر روی صندلی روبهروی میز آرین نشست. آرین نفس عمیقی
کشید:
-بفرمایید جناب سرگرد.
زن با خشکی گفت:
-میخوام به عنوان معاونت توی کمپ حضور داشته باشم.
آرین پوزخندی زد:
- فکر کردم نمیخوای نزدیک من باشی!
زن پاسخی نداد. آرین از جایش بلند شد و رو به روی او نشست و گفت:
-میتونم به عنوان معاونم تو رو به اونجا ببرم ولی در این صورت مجبوریم توی یه سوئیت با
هم بمونیم، همسر عزیزم!
زهر ادای "همسر عزیزم" از زبان آرین بیرون آمد و مستقیم بر قلب ثنا نشست. با همان خشکی
و جدیت گفت:
-مشکلی نیست!
آرین سری تکان داد و گفت:
-خیلی خب، همراه پرونده ها اسمت رو به عنوان معاونم میفرستم.
چند ثانیه ای سکوت کرد و سپس گفت:
-میتونی بری!
ثنا از جایش برخواست و عزم رفتن کرد. هنوز از اتاق خارج نشده بود که آرین صدایش زد. ثنا
به سمت آرین برگشت. آرین اشاره ای به صندلی کرد و گفت:
-درستش نکردی!
ثنا نفس عمیقی کشید. میدانست آرین به شدت بر روی نظم اتاقش حساس است. به سمت
صندلی رفت و آن را به مانند سابق در جایش گذاشت و با صدایی که سعی میکرد حرص در آن
مشهود نباشد، گفت:
-امر دیگه، جناب سرهنگ.
آرین از جایش برخواست و در حالی که به پشت میزش میرفت، گفت:
-مرخصی!
ثنا از اتاق خارج شد. آرین به سمت پرونده ها رفت و اولین پرونده را که برای ثنا بود، برداشت.
حتی بدون درخواست ثنا نیز باز هم قصد داشت او را به عنوان معاونش با خود به کمپ ببرد.
میدانست درخواست ثنا هیچ ربطی به او ندارد و ثنا فقط به دلیل نزدیک بودن به بقیه اعضای
خانواده اینکار را میکند. ثنا دخترعمه او بود و پنج سال پیش با یکدیگر ازدواج کرده بودند.
@iam_hellboy