- او میتوانست بیشتر روز را بخوابد
- میتوانست تنها در اتاقش بنشیند و بدون هیچ کاری به سقف خیره شود
- میتوانست با اینکه جانی در پاهاش حس نمیکرد ساعت ها قدم بزند و فکر کند
- و میتوانست سر هر چیز کوچکی گریه کند
https://eitaa.com/iam_hellboy
باد خنکی می وزید سرش را رو به آسمان صاف پر ستاره آن شب گرفت و سیر تماشا کرد روز عجیبی را پشت سر گذاشته بود. آن روز مثل قهوه ای بود که شکر در آن ریخته باشی و موقع خوردن هم تلخی و هم شیرینی رو حس میکنی .
https://eitaa.com/iam_hellboy
تصمیم گرفته بود در آن لحظه ذهنش را معطوف کند به آن چیز کوچیک لذت بخشی که دارد ،این برای او یک نسیم خنک یک آهنگ دلنشین یا خوردنی مورد علاقه اش بود.
https://eitaa.com/iam_hellboy