باد خنکی می وزید سرش را رو به آسمان صاف پر ستاره آن شب گرفت و سیر تماشا کرد روز عجیبی را پشت سر گذاشته بود. آن روز مثل قهوه ای بود که شکر در آن ریخته باشی و موقع خوردن هم تلخی و هم شیرینی رو حس میکنی .
https://eitaa.com/iam_hellboy
تصمیم گرفته بود در آن لحظه ذهنش را معطوف کند به آن چیز کوچیک لذت بخشی که دارد ،این برای او یک نسیم خنک یک آهنگ دلنشین یا خوردنی مورد علاقه اش بود.
https://eitaa.com/iam_hellboy
من بلد نیستم چجوری باید مراقب خودم باشم .
ولی وقتی تو میگی مراقب خودت باش ، حتما یه راهی براش پیدا میکنم .!
#For_You..
https://eitaa.com/iam_hellboy