وقتی شرایط سخت میشه
دلم میخواد از اون مکان و آدم ها فرار کنم
به خودم گفته بودم .. میسا دفعه ی بعدی که این شرایط پیش اومد و جلوی جمع گریه ات گرفت ..سرت رو بالا بگیر و پنهانش نکن .. فرار نکن
Iam Hell
وقتی که اوضاع خوب نیست میخوای بخوابی به چی فکر می کنی؟ _به اون.. +چطور فکر به ادم میتونه اروم نگهت د
+تو که از مکالمه مخصوصا تلفنی بیزاری..
چطور حتی وقتی که هیچ جونی نداری تلفنت رو جواب میدی؟
_چون اونه..
+اون کیه؟
_همونی که وقتی مغزم محکوم کرده به بی خوابی بی حالی.. صداش بهم ارامش میده و مثل اسب ابی خمیازه می کشم ..
حتی باعث میشه موقعه ی که شور شور اشک می ریزم بخندم
#دیالوگ
Iam Hell
وقتی شرایط سخت میشه دلم میخواد از اون مکان و آدم ها فرار کنم به خودم گفته بودم .. میسا دفعه ی بعدی
امروز بالاخره موندم..
شنیدم پچ پچ های متعجب رو که نگاهش کن داره گریه میکنه
دیدم سر هایی که کج شدن تا گریه مو ببینن
و واکنش ها و مهربونی ناگهانیشونو ......
Iam Hell
وقتی شرایط سخت میشه دلم میخواد از اون مکان و آدم ها فرار کنم به خودم گفته بودم .. میسا دفعه ی بعدی
چقدر من..
منم اینجوری بودم دیگه به جهنم اشک هامو ببینن.. هر کسی میخواد بیاد..
ولی پاش رسید دیدم نمیخوام مواجه بشم 🤌..
البته نه با عواملش..
هدایت شده از تَک ستآره؛
مآیک،
رَنگِ مشکي.
برای چنل زیبای ایشون:
https://eitaa.com/iam_hellboy
در یک خانهی قدیمی و تاریک هستی. صدای نالهها و گریههای اطرافیان به گوشت میرسد. وقتی به اطراف نگاه میکنی، میبینی که دوستان و خانواده ات زخمی و ترسیده در گوشههای مختلف خانه پناه گرفتهاند و چهرههایشان پر از وحشت است.
تو به آرامی به سمت یکی از آنها میروی تا کمک کنی، اما او با ترس از تو فاصله میگیرد. در این لحظه، متوجه میشوی که دستهایت خونی است و لباسهایت پاره و کثیف شدهاند. هر چه بیشتر به اطراف نگاه میکنی، بیشتر متوجه میشوی که این تو بودی که به آنها آسیب رساندهای.
در حالی که تلاش میکنی بفهمی چه اتفاقی افتاده، به آینهی در گوشهی اتاق نگاه میکنی و با وحشت میبینی که چهرهات تغییر کرده. چشمانت قرمز و دندانهایت تیز شده. تو به یک هیولا تبدیل شدهای و این واقعیت تو را وحشتزده میکند. از خواب بیدار میشوی و قلبت به شدت میتپد، در حالی که عرق سردی بر پیشانیات نشسته است.
برای : انمای عزیز✨
خودت رو با دوستانت در یک روز آفتابی و شاد در شهر بازی میبینی. همه با خنده و شادی در حال بازی و تفریح هستند، اما تو احساس میکنی که یه آن جمع تعلق نداری و عقب تر از بقیه راه میری. دوستانت تصمیم میگیرن که سوار ترن هوایی اژدها بشن و تو با تردید و نگرانی به اونها میپیوندی.
وقتی که سوار ترن میشوید، دوستانت با هیجان و خنده در صندلیهای خود جا میگیرند، تو آخرین نفر در لبهی صندلی مینشینی ، ترن حرکت میکند ، احساس میکنی که هر لحظه ممکن است بیفتی. ترن با سرعت زیاد شروع به حرکت میکند و تو با وحشت به دستگیرهها چنگ میزنی. باد سرد در گوشهایت میپیچد و صدای خندههای دوستانت در فضا گم میشود.
ترن به اوج میرسد و سپس با سرعت به سمت پایین سقوط میکند. تو احساس میکنی که از صندلی جدا شدهای و هر لحظه ممکن است به بیرون پرتاب شوی. قلبت به تندی میتپد و نفسهایت کوتاه و سریع میشود. به سختی تلاش میکنی که خودت را محکم نگه داری.
در همین لحظه، ترن به یک پیچ تند میرسد و تو با وحشت احساس میکنی که از صندلی جدا شدهای و در هوا معلق هستی. زمان کمی کند می شود دوستانت را می بینی که با خنده و هیجان به مسیر ادامه میدهند، اما تو در حال سقوط هستی. در همین لحظه، از خواب بیدار میشوی و با نفسهای تند و قلب تپندهات متوجه میشوی که همه چیز فقط یک کابوس بوده است.
برای : هری عزیز