eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
در یک خانه‌ی قدیمی و تاریک هستی. صدای ناله‌ها و گریه‌های اطرافیان به گوشت می‌رسد. وقتی به اطراف نگاه می‌کنی، می‌بینی که دوستان و خانواده‌ ات زخمی و ترسیده در گوشه‌های مختلف خانه پناه گرفته‌اند و چهره‌هایشان پر از وحشت است. تو به آرامی به سمت یکی از آنها می‌روی تا کمک کنی، اما او با ترس از تو فاصله می‌گیرد. در این لحظه، متوجه می‌شوی که دست‌هایت خونی است و لباس‌هایت پاره و کثیف شده‌اند. هر چه بیشتر به اطراف نگاه می‌کنی، بیشتر متوجه می‌شوی که این تو بودی که به آنها آسیب رسانده‌ای. در حالی که تلاش می‌کنی بفهمی چه اتفاقی افتاده، به آینه‌ی در گوشه‌ی اتاق نگاه می‌کنی و با وحشت می‌بینی که چهره‌ات تغییر کرده. چشمانت قرمز و دندان‌هایت تیز شده‌. تو به یک هیولا تبدیل شده‌ای و این واقعیت تو را وحشت‌زده می‌کند. از خواب بیدار می‌شوی و قلبت به شدت می‌تپد، در حالی که عرق سردی بر پیشانی‌ات نشسته است. برای : انمای عزیز✨
خودت رو با دوستانت در یک روز آفتابی و شاد در شهر بازی می‌بینی. همه با خنده و شادی در حال بازی و تفریح هستند، اما تو احساس می‌کنی که یه آن جمع تعلق نداری و عقب تر از بقیه راه میری. دوستانت تصمیم می‌گیرن که سوار ترن هوایی اژدها بشن و تو با تردید و نگرانی به اونها می‌پیوندی. وقتی که سوار ترن می‌شوید، دوستانت با هیجان و خنده در صندلی‌های خود جا می‌گیرند، تو آخرین نفر در لبه‌ی صندلی می‌نشینی ، ترن حرکت می‌کند ، احساس می‌کنی که هر لحظه ممکن است بیفتی. ترن با سرعت زیاد شروع به حرکت می‌کند و تو با وحشت به دستگیره‌ها چنگ می‌زنی. باد سرد در گوش‌هایت می‌پیچد و صدای خنده‌های دوستانت در فضا گم می‌شود. ترن به اوج می‌رسد و سپس با سرعت به سمت پایین سقوط می‌کند. تو احساس می‌کنی که از صندلی جدا شده‌ای و هر لحظه ممکن است به بیرون پرتاب شوی. قلبت به تندی می‌تپد و نفس‌هایت کوتاه و سریع می‌شود. به سختی تلاش می‌کنی که خودت را محکم نگه داری. در همین لحظه، ترن به یک پیچ تند می‌رسد و تو با وحشت احساس می‌کنی که از صندلی جدا شده‌ای و در هوا معلق هستی. زمان کمی کند می شود دوستانت را می بینی که با خنده و هیجان به مسیر ادامه می‌دهند، اما تو در حال سقوط هستی. در همین لحظه، از خواب بیدار می‌شوی و با نفس‌های تند و قلب تپنده‌ات متوجه می‌شوی که همه چیز فقط یک کابوس بوده است. برای : هری عزیز
در یک روستای دورافتاده و تاریک هستی. شب شده و تنها صدای باد و زوزه‌ی حیوانات وحشی به گوش می‌رسه. ناگهان، صدای خنده‌های ترسناک و زمزمه‌های نامفهوم را از اطراف می‌شنوی . احساس می‌کنی که چیزی یا کسی تو را تعقیب می‌کند. در این لحظه، سایه‌های عجیب و غریب شروع به حرکت می‌کنند و تو متوجه می‌شوی که این سایه‌ها متعلق به اجنه هستن. آنها با چشمان درخشان و دندان‌های تیز به تو نزدیک میشن. هر چه بیشتر تلاش می‌کنی از آنها فرار کنی، بیشتر در تاریکی فرو می‌روی. در نهایت، به یک خانه‌ی متروکه می‌رسی و در آنجا پناه می‌گیری. اما وقتی در را می‌بندی، متوجه می‌شوی که اجنه در داخل خانه هم حضور دارند. آنها به آرامی به تو نزدیک می‌شوند و تو احساس می‌کنی که هیچ راه فراری نداری. در این لحظه، از خواب بیدار می‌شوی و قلبت به شدت می‌تپد. برای : @lxlyan_xx عزیز
در یک شهر بزرگ و شلوغ هستی. همه جا پر از مردم است، اما هیچ‌کس به تو توجهی نمی‌کند. تلاش می‌کنی با دیگران صحبت کنی، اما اونها بهت بی‌اعتنایی می‌کنن و از کنارت عبور می‌کنن، انگار که نامرئی هستی. به خانه‌ برمی‌گردی، اما خانه خالی و سرد است. هیچ‌کس در آنجا نیست و صدای سکوت همه جا را فرا گرفته است.تلاش می‌کنی با دوستان و خانواده‌ات تماس بگیری، اما هیچ‌کس پاسخ نمی‌دهد. تلفن‌ها خاموش هستند و پیام‌ها بی‌پاسخ می‌مانند. در این لحظه، به آینه نگاه می‌کنی و چهره‌ی خود را می‌بینی که به تدریج محو می‌شود. احساس می‌کنی که وجودتان در حال ناپدید شدن است و هیچ‌کس متوجه نمی‌شود. این احساس تنهایی تو را فرا می‌گیرد و در تاریکی فرو می‌روی. در نهایت، از خواب بیدار می‌شوی. احساس تنهایی هنوز در تو باقی مانده است، اما متوجه می‌شوید که این فقط یک کابوس بوده است. برای : سیریوس عزیز
در یک اتاق کوچک و گرم هستی. نور کم‌رنگی از چراغ رومیزی به سختی فضا را روشن کرده. تو در حال دوختن یک عروسک برای دختر کوچکت هستی. با دقت و عشق، پارچه‌ها را به هم می‌دوزی و عروسک را شکل می‌دهی. وقتی که عروسک را تمام می‌کنی و به آن نگاه می‌کنی، نظر می‌رسد چشمانش که به تو خیره شده‌اند. حس سرد و ناخوشایندی از نگاهش به تو منتقل میشه. تصمیم می‌گیری که عروسک را کنار بزاری و کار دیگه ای انجام بدی، اما یهو عروسک شروع به حرکت میکنه. عروسک به آرامی از روی میز بلند میشه و به سمت تو میاد. میترسی و میخوای چند قدم به عقب بری اما حس میکنی پاهات به زمین چسبیده و نمی تونی حرکت کنی. عروسک با صدای نازک و ترسناکی شروع به خندیدن می‌کنه و چشماش به رنگ قرمز در میاد. ناگهان، دختر کوچکت وارد اتاق می‌شه و عروسک رو برمیداره. تو با نگرانی به اونها نگاه می‌کنی و می‌بینی که عروسک دوباره بی‌حرکت شده . دخترت با خوشحالی عروسک را در آغوش می‌گیرد و از اتاق خارج می‌شود. کمی بعد، صدای گریه دخترت رو از اتاق دیگه ای می‌شنوی. با عجله به سمت او میری اما وقتی به اتاق می‌رسی، اون رو نمی‌بینی. اتاق خالیه و عروسک روی زمین افتاده . با ترس و اضطراب به عروسک نگاه می‌کنی و می‌بینی که چشمانش دوباره به تو خیره شده‌اند. عروسک به آرامی شروع به حرکت به سمت تو می‌کند. تو می‌خوای داد بزنی و کمک بخوای، اما صدات در نمیاد. حس خفگی و ناتوانی می‌کنی و همون لحظه ای خواب می پری و متوجه می‌شی که همه چیز فقط یک کابوس بوده . برای: لونا عزیز
با اینکه میدونم احتمالا قبلا هلبوی گذاشته اینو
خب چه اصراریه که از خودمون توقع داشته باشیم همیشه خوب باشیم حالمون خوب باشه همیشه همه چی جور باشه همیشه رفتارمون درست باشه
هدایت شده از مُستَمِعان
یروز کاری رو میکنم که کارن با خوش کرد:)) ...دلم‌نمیخواد ولی یسری چیزا..ضربه از دوستا مجبورم‌میکنن.. بچهایی که توی اون رول بودن میدونن..
حس میکنم تا زمانی که همه خوشحال نباشن و مشکل جدی نداشته باشن نمیتونم از ته دلم از اتفاقات خوب لذت ببرم