Iam Hell
پنانگالان، موجودی از فولکلور مالزی، به عنوان زنی که جادوهای سیاه را تمرین میکند، شناخته میشود. #
عهه
من اینو الان دیدم
چقدر عجیب و باحال
خودت رو در شبی آرام می بینی . جعبه ی هدیه ی زیبایی رو دریافت کردی که نقوش عجیب روی خودش داره از روی کنجکاوی جعبه رو باز میکنی داخل اون یک آینه کوچک و درخشان وجود داره ، وقتی بهش نگاه میکنی احساس میکنی داری به داخل آینه کشیده میشی.
وقتی چشمات رو باز میکنی متوجه میشی توی یک دنیا کاملا شبیه به دنیای خودت هستی همه چیز حتی آسمان و خانه ها و خیابان ها شبیه دنیای خودت بودن اما وقتی به اطراف نگاه میکردی حس میکردی که چیز عجیبی اینجا وجود داره.
به سمت خونه خودت میری و خانواده ات رو می بینی اما اونها تو رو نمیشناسن و می فهمی که در این دنیا هیچ جایگاهی برات وجود نداره در همون لحظه شخصی شبیه خودت رو می بینی که در خانه تو و با خانواده تو زندگی میکرد و به نظر می رسید که همه چیز براش عادیه
تلاش میکنی باهاش حرف بزنی و توضیح بدی که خود اونی که از دنیای دیگه ای اومدی اما اون بهت اعتنا نمیکنه و تو رو یک تهدید می بینه ..
تو برمیگردی تا آینه رو پیدا کنی امید داری به وسیله اون بتونی برگردی .. از خیابون ها رد میشی و بعد از مدتی گشتن آینه رو پیدا میکنی و داخلش نگاه میکنی اما فقط خودت رو می بینی و متوجه میشی راه برگشتی وجود نداره احساس خیلی بدی بهت دست میده و مدام داری به این فکر میکنی که من اینجا گیر افتادم.. در همین لحظه از خواب بیدار میشی و خودت رو در اتاقت می بینی. نفس راحتی میکشی چون همه ی اینها خواب بوده
✨برای فریا عزیز
خودت رو بین کوچه های تنگ و تاریک می بینی که با نور سبز ضعیفی روشن شده . احساس میکنی کسی داره تو رو تعقیب میکنه شروع به دویدن میکنی سرت رو به عقب برمیگردونی اما کسی رو نمی بینی
چندین بار به چپ و راست می پیچی همه ی کوچه ها شبیه به هم هستن و اون مکان هم مثل یک هزارتو .
تو میدونی که این خواب رو قبلا هم دیدی همه ی اینها برات آشناست هر چی جلو تر میری به راه خروجی نمی رسی و انگار کوچه ها آروم آروم داشتن تنگ و تنگ تر میشدن
ناگهان به یک بن بست میرسی و دست از دویدن میکشی احساس میکنی کسی پشت سرته؛ چیزی که تعقیبت میکرد به تو رسیده بود و تو ناگهان از خواب بیدار میشی در حالی که عرق سردی روی پیشونیت نشسته
✨برای ابیگیل عزیز
خودت رو در یک کلاس درس می بینی همه ی صندلی ها پر بود و همه مشغول نوشتن برگه ی امتحانشون بودن صدای خش خش مداد ها رو به راحتی میتونستی بشنوی به برگه خودت نگاه میکنی برگه تو کاملا سفید بود سوال ها رو دونه دونه میخونی و متوجه میشی جواب هیچکدوم رو بلد نیستی تلاش میکنی به یاد بیاری اما ذهنت خالیه..
چشمت به معلمت میخوره و میفهمی که اون هم داشته به تو نگاه میکرده ؛ معلم با چهره جدی و نگاهی تیزبینانه بهت نزدیک میشه و ازت می پرسه چرا هنوز چیزی ننوشتی . تو سعی میکنی جواب سوالشو بدی اما صدایی از گلوت در نمیاد معلم سوالشو تکرار میکنه ولی کلمات در گلوی تو گیر کرده ان.
زمان برات خیلی کند میگذره اندوه و پشیمونی تو رو گرفته و حس میکنی همه چیز از دست رفته و تحت کنترل تو نیست
درست در همین لحظه از خواب بیدار میشی و تقویم روی تختت رو نگاه میکنی ۱۳ مرداد .. درست وسط تابستون .. آره همه چیز فقط خواب بوده
✨برای Yasamin عزیز
برای فلیمونت عزیز