خودت رو در شبی آرام می بینی . جعبه ی هدیه ی زیبایی رو دریافت کردی که نقوش عجیب روی خودش داره از روی کنجکاوی جعبه رو باز میکنی داخل اون یک آینه کوچک و درخشان وجود داره ، وقتی بهش نگاه میکنی احساس میکنی داری به داخل آینه کشیده میشی.
وقتی چشمات رو باز میکنی متوجه میشی توی یک دنیا کاملا شبیه به دنیای خودت هستی همه چیز حتی آسمان و خانه ها و خیابان ها شبیه دنیای خودت بودن اما وقتی به اطراف نگاه میکردی حس میکردی که چیز عجیبی اینجا وجود داره.
به سمت خونه خودت میری و خانواده ات رو می بینی اما اونها تو رو نمیشناسن و می فهمی که در این دنیا هیچ جایگاهی برات وجود نداره در همون لحظه شخصی شبیه خودت رو می بینی که در خانه تو و با خانواده تو زندگی میکرد و به نظر می رسید که همه چیز براش عادیه
تلاش میکنی باهاش حرف بزنی و توضیح بدی که خود اونی که از دنیای دیگه ای اومدی اما اون بهت اعتنا نمیکنه و تو رو یک تهدید می بینه ..
تو برمیگردی تا آینه رو پیدا کنی امید داری به وسیله اون بتونی برگردی .. از خیابون ها رد میشی و بعد از مدتی گشتن آینه رو پیدا میکنی و داخلش نگاه میکنی اما فقط خودت رو می بینی و متوجه میشی راه برگشتی وجود نداره احساس خیلی بدی بهت دست میده و مدام داری به این فکر میکنی که من اینجا گیر افتادم.. در همین لحظه از خواب بیدار میشی و خودت رو در اتاقت می بینی. نفس راحتی میکشی چون همه ی اینها خواب بوده
✨برای فریا عزیز
خودت رو بین کوچه های تنگ و تاریک می بینی که با نور سبز ضعیفی روشن شده . احساس میکنی کسی داره تو رو تعقیب میکنه شروع به دویدن میکنی سرت رو به عقب برمیگردونی اما کسی رو نمی بینی
چندین بار به چپ و راست می پیچی همه ی کوچه ها شبیه به هم هستن و اون مکان هم مثل یک هزارتو .
تو میدونی که این خواب رو قبلا هم دیدی همه ی اینها برات آشناست هر چی جلو تر میری به راه خروجی نمی رسی و انگار کوچه ها آروم آروم داشتن تنگ و تنگ تر میشدن
ناگهان به یک بن بست میرسی و دست از دویدن میکشی احساس میکنی کسی پشت سرته؛ چیزی که تعقیبت میکرد به تو رسیده بود و تو ناگهان از خواب بیدار میشی در حالی که عرق سردی روی پیشونیت نشسته
✨برای ابیگیل عزیز
خودت رو در یک کلاس درس می بینی همه ی صندلی ها پر بود و همه مشغول نوشتن برگه ی امتحانشون بودن صدای خش خش مداد ها رو به راحتی میتونستی بشنوی به برگه خودت نگاه میکنی برگه تو کاملا سفید بود سوال ها رو دونه دونه میخونی و متوجه میشی جواب هیچکدوم رو بلد نیستی تلاش میکنی به یاد بیاری اما ذهنت خالیه..
چشمت به معلمت میخوره و میفهمی که اون هم داشته به تو نگاه میکرده ؛ معلم با چهره جدی و نگاهی تیزبینانه بهت نزدیک میشه و ازت می پرسه چرا هنوز چیزی ننوشتی . تو سعی میکنی جواب سوالشو بدی اما صدایی از گلوت در نمیاد معلم سوالشو تکرار میکنه ولی کلمات در گلوی تو گیر کرده ان.
زمان برات خیلی کند میگذره اندوه و پشیمونی تو رو گرفته و حس میکنی همه چیز از دست رفته و تحت کنترل تو نیست
درست در همین لحظه از خواب بیدار میشی و تقویم روی تختت رو نگاه میکنی ۱۳ مرداد .. درست وسط تابستون .. آره همه چیز فقط خواب بوده
✨برای Yasamin عزیز
برای فلیمونت عزیز
در یک مهمانی خانوادگی هستی همه خوشحال و خندان هستن صدای خنده و صحبت های دوستانه رو میشنوی در حال صحبت با یکی از نزدیکان خودت هستی که صدای بلندی از آشپزخونه شنیده میشه و تو و چند نفر دیگه به سمت صدا می دوید.
وقتی به آشپزخونه میرسی می بینی یکی از اعضای خانواده ات روی زمین افتاده به سرعت به سمتش میری و سعی میکنی بهش کمک کنی اما میفهمی که اون دیگه نفس نمیکشه وحشت زده به اطراف نگاه میکنی و متوجه میشی بقیه هم به تدریج بی حرکت میشن.
در این لحظه متوجه میشی غذایی که برای مهمونی آماده کردی مسموم بوده ، احساس گناه و وحشت تو رو میگیره سعی میکنی بقیه رو نجات بدی اما هیچکس به حرفت پاسخی نشون نمیده همه جا رو سکوت گرفته.
از جات بلند میشی و به اتاق دیگه ای میری و می بینی دوست هات و خانواده ات یکی پس از دیگری روی زمین افتاده اند؛ احساس میکنی وضعیت از کنترلت خارج شده ... و تو مقصر این فاجعه هستی!!
✨برای بهار عزیز
در یک قلعهی قدیمی و مرموز هستی. دیوارهای سنگی و سرد قلعه با شمعهای نیمسوخته روشن شدهان و صدای قطرات آب که از سقف به پایین می چکه رو میتونی بشنوی. تو در راهروهای پیچدرپیچ و تاریک قلعه در حال قدم زدن هستی و به دنبال راه خروج میگردی.
ناگهان، صدای زنجیرهایی که به زمین کشیده میشن شنیده میشه. به سمت صدا میری و در انتهای راهرو، در بزرگی را میبینی که به آرامی باز میشه. وقتی وارد اتاق میشی، متوجه میشی که اینجا یک اتاق شکنجه قدیمیه. ابزارهای شکنجه و زنجیرهای زنگزده در همه جا پراکندهان.
در این لحظه، احساس میکنی که چیزی یا کسی در حال نزدیک شدنه. سایههای عجیب و غریب روی دیوارها حرکت میکنن و تو احساس میکنید که در دام افتادهای. تلاش میکنی از اتاق خارج بشی، اما در بسته شده و هیچ راه فراری نداری.
ناگهان، صدای خندههای ترسناک و زمزمههای نامفهوم از اطراف به گوش میرسه. موجودات نامرئی در حال نزدیک شدن به تو هستن. در این لحظه، از خواب بیدار میشی و قلبت به شدت میتپه، در حالی که عرق سردی بر پیشانیات نشسته .
✨برای نیکا عریز
برای EJ عزیز
در شهری شلوغ و بزرگ هستی همه چیز عادی بنظر میرسه تا اینکه ناگهان آسمون تاریک میشه و صدای آژیر هشدار رو میشنوی مردم شروع به دویدن و فریاد زدن میکنن ؛ تو دنبال پناهگاه میگردی اما همه جا بسته است
در این لحظه ساختمون ها شروع به فروریختن میکنن و زمین زیر پات شروع به لرزیدن. به سختی تعادل خودت رو حفظ میکنی و از میان آوار ها میگذری.
در همین حین موجودی عظیم و ترسناک از میان خرابه ها بیرون میاد این موجود با چشمان قرمز و دندان های تیز به تو نزدیک میشه.
تو به یک تونل زیرزمینی پناه می بری اما تونل هم شروع به فروریختن میکنه در میان آوار و تاریکی می مونی و حس میکنی راه فراری وجود نداره صدای بلند قدم های اون موجود و لرزش زمین با هر قدمش نشون میده که اون داره بهت نزدیک میشه و در همین لحظه از خواب بیدار میشی دررحالی قلبت بشدت می تپه و عرق سردی روی پیشونیت نشسته
✨برای خانم مسکوت عزیز