امروز با سرعت بیشتری پیش رفتم تهش ببینم لعنتی چی میشه که با این جمله مواجه شدم
دنبال توماس دوم بگرد...
ادامه در فصل دوم
بعدش منم مثل دیونه ها با فشار داشتم چیزیو تعریف می کردم که نمی فهمید بعد خنده هیستریک می زدم
منم پاشدم رفتم توی پذیرایی یهو دادشم بر گشت دید مثل چی بالاسرشم بدون اینکه متوجهم بشه ترسید
Iam Hell
مثل چی چند روز زندگیمو گذاشتم نود فصل خوندم
برگام
اسم این رمان خاص که موفق شده تو رو جذب کنه چیه
کل روز حتی سر کلاس تا وقتی که خوابم بره اتوبوس همه جا داشتم دشت هم گوش میدادم به ته داستان برسم