eitaa logo
Iam Hell
173 دنبال‌کننده
777 عکس
1.2هزار ویدیو
27 فایل
چنل ناشناس خط خطی Son of Hell welcome.. ناشناس کانالمون💀 https://daigo.ir/secret/45260522 چنل اصلیمون https://eitaa.com/KHATKHATIHAM
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حرف‌های‌ِ‌بدون‌صدا !-
خب لطف کنن همه همسایه هایی که داخل لیست هستن فور کنن بشیم 500🙂🤝 ''هر همسایه ای که فور نکرد با نهایت احترام از لیست حذف میشه🌱"
✨دشتی پر از گل سرخ یک حکیم سالخورده‌ی چینی از دشتی پر از برف رد می‌شد که به زنی برخورد که گریه می‌کرد. حکیم پرسید: - شما چرا گریه می‌کنید؟ - چون به زندگی‌ام فکر می‌کنم، به جوانی‌ام، به آن چهره‌ی زیبایی که در آینه می‌دیدم و مردی که دوستش داشتم. این از رحمت خدا به دور است که به من توانایی به خاطر آوردن گذشته را داده است. او می‌دانست که من بهار زندگی‌ام را به خاطر می‌آورم و گریه می‌کنم. حکیم در آن دشت پر برف ایستاد و به نقطه‌ای خیره شد و به فکر فرو رفت. عاقبت، گریه‌ی زن بند آمد. او پرسید: - شما در آن‌جا چه می‌بینید؟ حکیم پاسخ داد: - دشتی پر از گل سرخ. خداوند وقتی به من توانایی به یاد آوردن را داد، نسبت به من لطف داشت. می‌دانست که من در زمستان همیشه می‌توانم بهار را به خاطر بیاورم و لبخند بزنم. پائولوکوئیلو کوتاه @iam_hellboy
در زمستان میتوانم بهار را ب خاطر بیاورم و لبخند بزنم @iam_hellboy
شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است🔥 @iam_hellboy
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨من هیچ وقت نمی‌خوام کسی بهم انگیزه بده نیازی ندارم کسی درکم کنه من خودم خودم رو درک میکنم و خودم ب خودم انگیزه میدم ✨اگه حتی نمیدونی چجوری از روی تخت لعنتیت بلند شی. بیدار شی و کاری ک لازمه رو بکنی با این حال میخوای موفق هم بشی؟ @iam_hellboy
دلم نیومد اینو نفرستم خیلی قشنگه✨🙂 @iam_hellboy
هدایت شده از - دومٰانـ -
این پیام رو فور کنید تا بھ چنلتون و ممبراتون عکسۍ زیبا تقدیم کنم😌✨♥️
این روانیُ خودت ساختی پس به چی زُل میزنی ":) @iam_hellboy
امروز همان فرداییست ک دیروز منتظرش بودیم :)✨ @iam_hellboy
✨مرواریدهای زیبا ماری كوچولو دختری 5 ساله، زیبا و با چشمانی درخشان بود. یك روز كه با مادرش برای خرید به بازار رفته بودند، چشمش به یك گردنبند مروارید پلاستیكی افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برایش بخرد. مادر گفت كه اگر دختر خوبی باشد و قول بدهد كه اتاقش را هر روز مرتب كند، آن را برایش می‏خرد. ماری قول داد و مادر گردنبند را برایش خرید. ماری به قولش وفا كرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب می‏كرد و به مادر كمك می‏كرد. او گردنبند را خیلی دوست داشت و هر جا می‏رفت، آن را با خودش می‏برد. ماری پدر دوست داشتنی داشت كه هر شب برایش قصه می‏گفت تا او بخوابد. شبی بعد از اینكه داستان به پایان رسید، بابا از او پرسید: ماری، آیا بابا را دوست داری؟ ماری گفت: معلومه كه دوست دارم. بابا گفت پس گردنبند مرواریدت را به من بده! ماری با دلخوری گفت: ‏نه! من آن را خیلی دوست دارم، بیایید این عروسك قشنگ را به شما می‏دهم، باشد؟ بابا لبخندی زد و گفت: آه، نه عزیزم! بعد بابا گونه‏اش را بوسید و شب بخیر گفت. چند شب بعد، باز بابا از ماری مرواریدهایش را خواست ولی او بهانه‏ای آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد. عاقبت یك شب دخترك گردنبندش را باز كرد و به بابایش هدیه كرد. بابا در حالی كه با یك دستش مرواریدها را گرفته بود، با دست دیگر از جیبش یك جعبه قشنگ بیرون آورد و به ماری كوچولو داد. وقتی ماری در جعبه را باز كرد، چشمانش از شادی برق زد: خدای من، چه مرواریدهای اصل قشنگی! بابا این گردنبند زیبای مروارید را چند روز قبل خریده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگیرد و یك گردنبند پرارزش را به او هدیه بدهد. پائولوکوئیلو کوتاه @iam_hellboy
صبحتون بخیر روز خوبی رو بسازید☺️ @iam_hellboy
اون آدم تو زندگی شما کیه؟ @iam_hellboy