•
مادرِ ماکان، همون دانشآموز مفقودالاثر مدرسهی میناب امروز با رباب میخونه: کجای این صحرایی؟ هرجا هستی لالایی...
| @ianashid
•
عزت و سربلندی فقط دست خداست. حتی اگه همهی عالم جمع بشن تا بخوان قدرتنمایی و تحقیرت کنن. ادله؟
شیش ماهه رو زد که قدرتشو به رخ بکشه. بگه ما زیادیم. ما همهایم. ولی خدا قنداقهی خونی اون طفل شیرخوره رو تا عرش بلند کرد و نفرین همهی تاریخ تا ابدالدهر موند پشتِ اون آدم پست و کینهتوز. دلتو بسپر دست خدا. که حسودا و بدخواها، تا وقتی خدا پشتته، عددی نیستن.
| @ianashid
•
علی را از قطرهای شیر محرومش کردند؛ همانها که چند سال قبل، کاسهی شیر به دست پشتِ درِ خانهی امیرالمومنین علی صف کشیده بودند...
| @ianashid
آنـــاشید | آنا نعمتی
• از من بپرس: کیف حالك؟ بعد مرا از شر دنیا زیر عبایت پنهان کن. و بگو خودم خبر دارم... #أَبانا | @
•
ما سعهی صدر نداریم...
اگه کسی با من اختلاف داره، فکر میکنم اجازه دارم با حرفام، شخصیتش رو جرواجر کنم!
ـ حاج حامد آقای کاشانی
| @ianashid
•
عاشورا، ابتدا چشمهای حسین را هدف گرفتند. دو عینش را. عباس و علیاکبرش...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
هدایت شده از آنـــاشید | آنا نعمتی
•
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَعَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
هنوزم باورم نمیشه که وقتی به این عبارت میرسم، دارم به شما هم سلام میدم رهبر شهید...
| @ianashid
•
«کجایند خواهرزادههایم؟ اماننامه آوردهام برایشان.» سوزِ صدایش پیچید لابهلایِ خیام و حرارت بیابان را به زمستان بدل کرد. لرز به جانِ دخترکان افتاد. نفس در سینهی نوامیس حرم شکست. دستهای مردانهای که به صیقل شمشیرها بود، ایستاد. چشمها روی یک قامت متوقف شد. عباس؟ میرود؟ چه دلشورهای به جانِ حرم افتاد...
آه که چقدر مشت بر مشت فشرد و دندان قروچه رفت و چون مارگزیدهها به خودش پیچید. بگویید روضهخوان، روضهی شرمندگی را از اینجا بخواند. که سر پایین انداخت و جگرش سوخت، که در من چه دیدهاند که برایم اماننامه آوردهاند...
| @ianashid