eitaa logo
آنـــاشید | آنا نعمتی
1هزار دنبال‌کننده
92 عکس
7 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
• راستی تو از تو آسمون ببین آقای من کجاست... | @ianashid
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَعَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ هنوزم باورم نمیشه که وقتی به این عبارت می‌رسم، دارم به شما هم سلام می‌دم رهبر شهید... | @ianashid
• «کجایند خواهرزاده‌هایم؟ امان‌نامه آورده‌ام برایشان.» سوزِ صدایش پیچید لابه‌لایِ خیام و حرارت بیابان را به زمستان بدل کرد. لرز به جانِ دخترکان افتاد. نفس در سینه‌ی نوامیس حرم شکست. دست‌های مردانه‌ای که به صیقل شمشیر‌ها بود، ایستاد. چشم‌ها روی یک قامت متوقف شد. عباس؟ می‌رود؟ چه دلشوره‌ای به جانِ حرم افتاد... آه که چقدر مشت بر مشت فشرد و دندان قروچه رفت و چون مارگزیده‌ها به خودش پیچید. بگویید روضه‌خوان، روضه‌ی شرمندگی را از اینجا بخواند. که سر پایین انداخت و جگرش سوخت، که در من چه دیده‌اند که برایم امان‌نامه آورده‌اند... | @ianashid
بنی‌هاشم قمر دیگر ندارد، قمر شد تکه تکه*
• حیف شد چیز زیادی به حرم راه نبود... | @ianashid
• طنین اذانش، چون نسیمِ بهار نشست روی جانِ تبدارِ صحرا. لاحول ولا از خیمه‌ی زنان برخاست و وان یکاد از لبانِ حسین. حرامیانِ شورچشمِ کفتارصفت شاید از همین اذان، موذن حرم را نظر کردند... | @ianashid
حدودِ ساعت سه، جانِ من می‌رفت آهسته...*
• نوشته‌اند ده روز؛ رسانه‌ها گفته‌اند فقط ده روز دیگر تا دیدار دوباره‌ی ما مانده. پس از تمام این پنج ماهِ سخت. در این دیدار اما دستت را به مهر برایمان بلند نمی‌کنی؛ قرار است روی دست‌ها بیایی. رویِ شانه‌های ایران. کدام کوه اما تحمل بردن تو را دارد؟ کدام دریا می‌تواند در غمِ تو اشک شود و نخشکد؟ کدام ابر می‌تواند این لحظه را ببیند و نبارد؟ در این دیدار گریه‌ایم همه. تمام وجود. اما نه به شوق. نه به شعف. گردن بکشیم برای دیدارِ چه؟ نوکِ پنجه بایستیم به امیدِ دیدارِ که؟ حیف از آن رویِ مهتاب که حالا.... خبر آورده‌اند ده روز دیگر به احترام تشییع می‌شوی. به شوکت. در نهایت شکوه. فرزندانت کم نمی‌گذارند. امروز ولی کاش یادم نمی‌آمد. امروزی که مخدرات را به ضربِ سیلی بردند و عمه‌ی سادات نگاهش تهِ گودال جا ماند. تو اهلِ روضه بودی عزیزم. روضه هم شدی. خط به خط محرم به یادت گریستم. اما خودت دستورمان دادی، لایوم کیومک یا اباعبدالله. ورِ روضه‌خوانِ ذهنم دم گرفته: مانده روی زمین، پیکرِ تو رها... «آنا نعمتی» | @ianashid
• انگار هزار اسب جنگی توی دلم شیهه می‌کشند. انگار هزار جوان بوشهری توی دلم دمام می‌زنند. تمام رودخانه‌های جهان، از قلبم می‌گذرند. انگار همه‌ی عرب‌های عالم جمع شده‌اند به یزله‌خوانی. و من سر از پا نمی‌شناسم. این‌بار اما نه به شعف. ثانیه‌ها گواه‌اند چیزی تا لحظه‌ی دیدار نمانده... | @ianashid
• دنیا امشب با بی‌رحمی تمام واقعیت را کوباند توی صورت‌مان. درست مثل سحرگاه یکشنبه دهم اسفند. آقای کشوردوست! واقعا دیدارمان رفت به قیامت؟ | @ianashid
• افتاده‌ای برای چه از پا؟ بلند شو... | @ianashid
• تمام تصویر و تصور من از تیتر «لحظه‌ی ورود»، آمدنِ یک کوهِ پرابهتِ مقتدر بود. در نهایت شکوه. آن‌هم بدونِ عصا. با همان لبخندِ موقر و محجوب همیشگی. و دستی که مهربانانه و متواضع سلاممان را پاسخ می‌داد. خامنه‌ای دات‌آی‌آر تصویری از لحظه‌ی ورودت منتشر کرده. چشم‌هایم تار می‌بینند. کلمه‌ها تب دارند. هرچه نگاه می‌گردانم، لبخندت نیست. پیچ و خم انگشتانت هم. نگینِ سرخِ عقیقت هم. محاسن یکدست سفید و مرتبت. لبخندی مهمان‌مان نکرده‌ای. سری به غمزه تکان نداده‌ای. این تو نیستی که... آه... اینچنینی... | @ianashid