ماهیها از کنارش میگذرند و تف میاندازند . جلبکها دور صدف را میگیرند مثل یک حصار . اما مروارید در همان تاریکیِ نمناک ، آهستهآهسته میدرخشد ؛ نه برای کسی ، فقط برای آن که خودش را فراموش نکند.
اگر یک روز کسی صدف را بشکافد و این مروارید را پیدا کند ، شاید فریاد بزند: «چه ارزشمند ! چه زیبا ! »
اما نمیداند که زیبایی این مروارید، چیزی نیست جز عادت صدف به تحملِ تیغِ غصه تیغِ اندوه ..
.. نه برای دریای بیخیال،
که برای یک نفر ، یک نفر که هر روز مرواریدی در صدف چشم هایش میپروراند ،
هر روز صبح به دریا نگاه میکند
و نمیداند
چه گنجی تمام سالها بود
که هیچوقت از قعر دلش بالا نیامد.