eitaa logo
ما؛نیا.
181 دنبال‌کننده
121 عکس
4 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌ ‌و در آن دریای مضطرب خونسرد ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌از صدف های پر از مروارید ؛
چه‌قدر این اقیانوسِ چشم‌هایم، این حوضچه‌های همیشه‌خاموش، دلگیر و بی‌کران بودند. نه موجی در آن بود و نه پناهی. فقط یکنواختیِ مرداب‌وارِ انتظار... انتظار هیچ‌چیز. اما امشب، از تاریک‌ترین اعماق این مرداب، چیز دیگری داشت بیرون می‌زد. نخست فقط یک غنچه‌ی سربی بود، حبابی از جنس زهر و سکوت. بعد، ناگهان، در بی‌تفاوتیِ سردِ این خلأ، اولین مروارید شکست. ...اشک... نه، مرواریدی که در چاهِ چشمی که چیزی جز مشتی خاکستر برای ارائه نداشت، متولد شده بود. به طرز نفرت‌انگیزی می‌درخشید، مثل همان زرق و برقِ بیمزه‌ی حلقه‌هایی که مرده‌ها به دست می‌کنند. این مرواریدِ لعنتی، این قطره‌ی نمکآلودِ رنج، افتاد. افتاد روی گونه‌ی چپم. احساسش... مثل کشیده شدن نوک یک چاقوی سرد و مرطوب روی پوست فرسوده‌ی یک دیوار خشتی بود.
ما؛نیا.
چه‌قدر این اقیانوسِ چشم‌هایم، این حوضچه‌های همیشه‌خاموش، دلگیر و بی‌کران بودند. نه موجی در آن بود و
مرواریدها... همه‌شان دروغ بودند . اشک فقط یک سیالِ لعنتی بود تا به آدم بفهماند چهقدر پوچ و گندیده است غرق شدن در خودش . حالا دیگر هم اقیانوسی نمانده بود، هم مرواریدی وجود نداشت. فقط من ماندم و یک جفت حدقه‌ی خشک که خیره بودند به سوراخِ سیاهی در برابر رویم... شاید هم به درون خودم.
ما؛نیا.
مرواریدها... همه‌شان دروغ بودند . اشک فقط یک سیالِ لعنتی بود تا به آدم بفهماند چهقدر پوچ و گندیده اس
دومین، سومین و چهارمین مروارید دیگر نیامدند؛ بلکه یکی یکی از اقیانوسِ یخ‌زده، خودشان را بیرون انداختند. دیگر نه یک قطرکه، بلکه یک تسبیح بی‌نماز. هر مرواریدی که داشت از مدار چشم بیرون می‌زد، نوری از پشت پرده‌ی کبودِ تاریکی را با خودش می‌کشید. تلاش بود؟ نه، این گریه، گریه‌ی شادی نبود که از ته دل باشد. این ته دل، مدتی بود خشکیده بود و به جای دل، یک مشت لجن سیاه و نمک زار مانده بود.
چشمانم را بستم . گونه‌هایم دیگر مثل سنگ قبری تر و خنک شده بودند. دیگر اشکی نمانده بود که . اقیانوس دوباره ساکت شد ، آنقدر ساکت که می‌شدی صدای ترک خوردنِ زمینِ خشک اطراف این مردابِ لعنتی را بشنوی !!! ‌
برو ای قطره در آغوش صدف بنشین روی بنمای چو گشتی گهر رخشان یاری از علم و هنر خواه، چو درمانی نه فلان با تو کند یاری و نه بهمان