چشمانم را بستم . گونههایم دیگر مثل سنگ قبری تر و خنک شده بودند. دیگر اشکی نمانده بود که .
اقیانوس دوباره ساکت شد ، آنقدر ساکت که میشدی صدای ترک خوردنِ زمینِ خشک اطراف این مردابِ لعنتی را بشنوی !!!
برو ای قطره در آغوش صدف بنشین
روی بنمای چو گشتی گهر رخشان
یاری از علم و هنر خواه، چو درمانی
نه فلان با تو کند یاری و نه بهمان